سوال های مرتبط

مامان آریا💙✨️ مامان آریا💙✨️ هفته بیست‌وسوم بارداری
امروز بلاخره دیدمت بعد چندهفته 😍
قبل از اینکه نوبتمون بشه مامان،همش استرس اینو داشتم بگن باید آزمایش دیگه ای بدم همش میگفتم خدایا نینیم سالم باشه🥲
وقتی رفتیم برای سونو و دکتر شروع به سونو کرد اصلا دیگه استرس نداشتم چون روبه روی من بودی داشتی دست و پاهای کوچولوتو تکون میدادی تو دل من نفس میکشیدی
اون لحظه دیگه اصلا مهم نبود دختری یا پسر
هیچی مهم نبود جز اون پرشای کوچولوت که قند تو دلم آب میکرد🥹
صدای تپشای قلبت انگار بهم جون اضافه میداد که مهسا از این به بعد برای این فسقل باید سرپا باشی ..مهم نیست گاهی تهوع امونتو میبره مهم نیست شبا موقع خوابیدن کل تنت درد میکنه و فقط باید به یه سمت بخوابی تا کمتر اذیت شی
دیگه فقط مهم تو بودی مامان
وقتی دکتر گفت میخوای جنسیتشم بدونی؟!
یه لحظه به فکر فرو رفتم که فرقیم داره برام یانه؟!
آخه بابا میگفت دختره همه میگفتن دختره
ولی من از چندروز قبل خودمو آماده کرده بودم:)
وقتی دکتر گفت پسره
انگار یه حس جدید تجربه کردم
عشق کردم ذره ای برام مهم نبود که بقیه یا خودم منتظر چی بودن
مهم تو بودی مهم تو بودی که من با عشق تو دلم نگهت داشتم
باباهم وقتی فهمید پسری مثل من شد
نگفت خدایا چرا پسر نگفت نمیخوام گفت قربونش بشم عمرمه بچمه از جونمه
اون لحظه فهمیدم که چقدر عاشقتیم چقدر میخوایمت و هرلحظه از خدا میخوام سلامت به دنیا بیای❤️
۱۹اردیبهشت ۱۴۰۵
بارداری
مامان آرن🩵🧸 مامان آرن🩵🧸 ۳ ماهگی
مامان جوجه مامان جوجه هفته هجدهم بارداری
امروز برای اولین بار صدای قلب کوچولوشو شنیدم
دکتر گفت «ببین قلبشو داره میزنه ... »
مانیتور رو برگردوند روبه روی من

نمیتونستم چیزیو که با چشمام میبینم باور کنم .
یه جنین کوچولو با دو سانت قد که داخل مانیتور خیلی بزرگ بود
یه سر گرد بزرگ یه بدن کوچولو
و یه چیزی توجهمو که جلب کرد ...
وای خدا باورم نمیشد چیزیو که داشتم میدیدم
گفتم «آقای دکتر این دستشه !؟!؟»
گفت « اره دست و انگشت هاش ... اینم نبض قلبشه ببین چه تکونی می خوره »

دکتر برای اینکه بتونم راحت تر ببینم یه قسمت کوچیک از مانیتور که روی بدن جنین میشد رو رنگی کرد .
با چیزی که دیدم اشکم سرازیر شد همزمان صدای تاپ تاپ تاپ خیلی سریع و تند قلبش تو اتاق پیچید 💓
یه نقطه گرد قرمز بزرگ که با دوتا رگ به بالا و پایین بدنش که رنگش ابی بود میرفت تکون های ریز خیلی سریع که جریان خون کمش رو هم نشون میداد ..
قشنگ معلوم بود چقدر عجله داره برای خون‌رسانی به این فسقلی...🫀
و دیگه بیشتر از هر زمانی تا به اون لحظه باور کردم که آره مادر شدم .
یه موجود کوچولو داره این جا نفس می کشه قلب داره دست داره سر داره .
و داره برای زندگی بیرون به شدت خودشو اماده میکنه.
از همه چی بیشتر اون دستای گرد با انگشتای خیلی کوتاه تحت تاثیرم قرار داد .
باورت سخت بود عشق من ...
ولی الان بزرگترین باور زندگیمون شدی
با امید بغل گرفتنت تو این دنیا ، این روز ها رو میگذرونیم.
خدایا همیشه همراهمون بودی میدونم تا آخرشم هستی و یه لحظه ازت جدا نیستم.
بابت تک تک این لحظه هایی که دارم نفس میکشم شکرت 💚