هی یادش بخیر انگار همین دیروز بود 🥹
چند روز تاخیر داشتم و داشتم اتاق مرتب می‌کردم یه چیزی دیدم که خیلی بوی خوبی داشت ولی من بو کردم و عق زدم 😂
چند روز قبلشم یه بیبی زده بودم ولی منفی شده بود چون اصلاً قصدشو نداشتم و به بارداری فکر هم نمی‌کردم چون بچه‌ها بزرگ بودن 🥺
خلاصه دخترم زد تو گوگل و دونه دونه علائم بارداری رو خوند ۹۹ درصدشون رو داشتم
گفتم که برین یه بیبی چک بخرین و بیاین رفتن و آوردن من زدم هنوز ۱۰ ثانیه نگذشته بود دیدم دیگه مثبت نشده و گفتم خدا را شکر اومدم اینور ولی دخترم گفت من انقدر وایمیستم تا مثبت شه انقدر وایساد تا حدوداً بعد یه دقیقه اون مثبت شد با جیغ و داد اومد به داداشش هم گفت پا شده بود داشت می‌رقصید پسرم
سریع زنگ زدم به شوهرمم گفتن اون باورش نمیشد
بعد فرداش رفتیم آزمایش بتای بارداری دادیم و گفتش که عددش پایینه احتمالاً خارج رحمه
رفتیم سونوگرافی و گفت یه توده می‌بینم که احتمالاً خارج رحیمیه
ما هم تو گوگل زدیم و دیدیم که خطر مرگ مادر رو داره و عین چی هممون نشسته بودیم گریه کردن
چند روز بعدش رفتیم پیش دکتر امانی گفت قلبش تشکیل نشده احتمالاً بارداری پوچه
خلاصه گذشت تا دقیقاً چهارشنبه سوری ۱۴۰۳ ما رفتیم سونوگرافی و قلبش میزد
گذشت و گذشت و گذشت
هماتوم و هزار تا مشکلای دیگه هم گذشت
هفته بعد شنبه تا سه‌شنبه احتمال زایمانم هست
پنجشنبه دارم میرم برای تعیین وقت🥹🥲

تصویر
۷ پاسخ

*تازه وقتی گفتن بارداری پوچه من گفتم این قلبش میزنه من می‌دونم
چون سمت راست شکمم فقط اندازه به پرتقال گرم و داغ بود 🥹

ای خدا.
خدا پشت و پناه شما و نی نی تون
به سلامتی ان شاءالله

چه جالب و پر ماجرا ایشالله به سلامتی باشه عزیزم

عزیییییییززممممم 🥹🥹🥹

عزیزمممم قسمتت بود این دخمل خوشکلو بیاری
انشالله صحیح و سالم بدنیا بیاریشو بغلش کنی 🥰

یادش بخیر یه مدت بود هر وقت میومدم گهواره همش عکس بیبی چک میزاشتن🥺😁الان باز بیشتر شون زایمان کردن🥹🥴

الان ۳۶ و چند روزی
منم هم هفته شمام ولی دکترم تازه گفت ده روز دیگ بیا تاریخ زایمان بدم🥲

سوال های مرتبط

مامان شفا مامان شفا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت 4

منم به ماما گفتم سزارینم کنین و گفت نه میتونی همین جوری بیاری ولی من خیلی استرس داشتم از اون امید طبیعی اوردن کجا و استرسش کجا گفتن سزارین بهتره ولی دیگه نمیشد و یکم گذشت یه دختر دیگه که فکر میکردم کاراموز باشه امد معاینم کرد و خیلی بد بود معاینش درد که نداشتم همین دردم داد رفت دردم جوری شد از کمر به پایین دیگه گرفت ولی من پریودی هایی که داشتم همین جوری بود و در حدی بود که گریه میکردم ولی اینو تونستم تحمل کنم چون به خودم میگفتم درد پریودی از این بد تره تونستی چرا اینو نتونی. ولی ترس اینکه همه میگفتن طبیعی دردش به شدت زیاده و از اون ورم کلی جیغ و داد مادرایی که داشتن زایمان میکردن استرسم رو افزایش میداد ولی دیگه میگفتم به هر حال زایمانم طبیعیه باید تحمل کنم چند دقیقه بعد یکی امد گفت بیا بریم اتاق یک رفتیم اونجا رو تخت زایمان خوابیدم و دستگاه ان اس تی رو وصل کردن و یه معاینم کرد گفت ده سانتی 😳😳😳
ادامه پارت بعد

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان شفا مامان شفا روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت3

بخش زایمانم بردن و رو تخت تو یکی از اتاقا خابیدم و بعد جدودا یک ساعت فکر کنم دقیقا یادم نیست امدن معاینه و گفت هنوز دوسانتی منم کلی ترس داشتم خدایا نکنه امپول فشار بزنن چون نه اصلا دردی داشتم و نه دهانه رحم باز شده بود. یکم که گذشت مامام امد و گفت من ماماتم و زایمانت با منه و گفت پاشو راه برو و ورزش هایی که رو تابلوی اتاق زده بود رو گفت انجام بده و نگران نباش و به خودت استرس نده در کل مهربون بود و منم فکر کردم باهاش زایمان راحتی دارم یکم که گذشت یه درد شبیه پریودی امد سراغم همراه با انقباض زیاد شدید نبود که تحمل نکنم درست شبیه پریودی های عادی ولی انقباضش اذیتم میکرد بعد که گذشت ماما با یه ویلچر امد گفت باید بریم برای سونو رفتیم سونو و گفتن اب دور جنین کامل خارج شده در حد صفر هست و سفالیکم هست ولی گفت وقتی اب کمه زایمان طبیعی سخته و بنظرم باید سزارین شی و امدیم و سونو رو با مامای خودم نشون دارن و گفت نه طبیعی خوبه نیازی نیست سزارین کنیم....
ادامه پارت بعد

بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان پناه مامان پناه ۶ ماهگی
پارت 7️⃣ از تجربه‌های بارداریم
خلاصه به همسرم زنگ زدم ولی میدونستم الان بگم فک میکنه مثل همیشه دارم اذیتش میکنم و واقعا هم همین شد بهش گفتم تست زدم و مثبت شد گفت اره تو راست میگی خندیدم و گفتم بخدا جان خودت مثبت شد الان دیگه باور کرد از سکوت چند ثانیه ای که داشت معلوم بود و بعد از چند ثانیه سکوتش رو شکست و گفت شاید بخاطر امپولاست که زدی هورمونات بهم ریخته چون خب اون امپول ازادسازی همون هرمون بارداریه و اینو قبلش تو گوگل خونده بودیم و چند جا دیده بودم ممکنه خطای کاذب بده اگر زود تست بزنی اما خب من زود تست نزده بودم ولی خب شک همچنان بود هم برای من هم برای همسرم
همسرم گفت باز تست داری گفتم نه دو تا بود زدم و هر دو مثبت بود گفت بذار از سرکار امدم میریم باز میگیریم چون صبح دقیق تره صبح هم بزن اگر اونا هم مثبت بود میریم ازمایش میدیم که کامل مطمئن بشیم
صبح شد و چشم انتظار منتظر من که تست بزن تست زدم دو باره دوتای دیگه و باز هم مثبت شد و این بار با چشمای خودش دید و امید وار شد تو چشماش حس امیدواری و خوشحالی کاملا مشخص بود اما باز نخواست شادی اصلیش رو نشون بده و باز منتظر بود بریم ازمایش بدیم
اماده شدیم رفتیم سمت ازمایشگاه و ازمایش دادیم و گفتن عصر ۵ به بعد جوابش هم ارسال میشه هم میتونید بیاید بگیرید استرسش باعث میشد همین چند ساعت برام چند روز بگذره و بلاخره ساعت داشت نزدیک که ۵ میشد....
مامان تُپُلَک و نینی مامان تُپُلَک و نینی هفته نهم بارداری
پارت سوم
دیگه من با گزارش رفتم دوباره اناق زایمان پیش خانم صفایی و یه ماما جدید هم اومد دیگه دوتاشون پیشم بودن برای اینکه خاتمه بدن قرص زیر زبونی دادن ولی بار اول با آبرگ خوردم سوند گذاشتن توی رحمم که انقباض هام شروع بشه دردی نداشت خیلی کم بود دردش بعد یه ساعت که هم ان اس تی وصل بود هم این من چون دیابت داشتم و هی خوراکی هم میخوردم خیلی دستشویی میرفتم دو ساعت گذشت ساعت ۸ بود ادرار داشتم گفتم میرم دستشویی بعد یه دفعه سوند در رفت از توم‌موقع ادرار بعد تا اومدم بیرون شوهرم اومد پیشم بعد چک کردن دیدن هنوز همون ۲ و ۳ سانتم بعد دیگه توپ هم اوردن من هر ۲۰ دقیقه رو توپ ورزش میکردم ان اس تی میدادم دوباره ورزش میکردم وسطشم دردام شروع شده بود سه سانت که بودم بعد کسی که قرار بود اپیدورال بزنه رفته بود زایمان طبیعی ساعت ۱۰ اومد اپیدورال کردن یه حالت سِر کردن دندون داشت بعد یه مسکن ساده زدن رفتن یعنی من درپ رو حس میکردم تا ۱۱ شب همینجوری گذشت ولی اینم بگم ساعت خیلی تند می‌گذشت من که چیزی نفهمیدم از زمان بعد دیگه دوباره معاینه کردن گفتن ۳ و ۴ سانتم قرص زیر زبونی دادن ولی خب این دفعه زیر زبونم گذاشتم و انقباضام شروع شدن درد داشتم واقعا تا ساعت ۱۲ خیلی درد داشتم چک کردن گفتن ۴ سانتم ۶۰ درصد بعد من چون کلاس رایمان رفتم خیلی چیزا میفهمیدم همسرم همش کنارم بود بعد دیگه درد داشتم جوری که گریه میکردم بعد اومدن دوز اول اپیدورال رو زدن دردام آروم شد خانمه گفت این تا ۳ ساعت اثر داره ساعتم ۱۲ بود دیگه خانم صفایی گفت بخواب همسرمم از سرکار اومده بود ان اس تی هم همش وصل بودا ولی زیاد خوب نبود یه ساعت تند گذاشت
مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 ۱ سالگی
سوند رو وصل کردن و منتظر بودن اتاق عمل خالی بشه تا منو بفرستن تا اون لحظه آروم بودم یه هو یادم افتاد به شوهرم خبر ندادم🤣گوشی ام نداشتم چون نمیذاشتن تو زایشگاه ببریم رفتم اونجا با کلی خواهش و تمنا یه گوشی گرفتم زنگ زدم بهش گفتم ک اون بدتر از من استرس داشت 😂😂 بعدش ب مامانم گفتم ک اونم خودشو رسوند بیمارستان بعدش منو بردن اتاق عمل بازم اصلاااا استرس نداشتم آرومه آروم بودم ک یه دکتر خیلی جوون باحال اومد بالا سرم من یه هو سردم شد گفتم سردمه گفت اشکال نداره چون بار اولته بعد گف بشین نشستم یه امپول زد تو کمرم ک اینم اصلااا درد نداشت بعد یه هو پاهام گرمه گرم شد بعد دراز کشیدم دیدم به ۵ دیقه نکشید تو چند ثانیه پاهای من شد فلج😅😅
بعد آوردن یه پارچه جلوم کشیدن بعد من بی اختیار اوق زدم هیچی نمیومد ولی اوق میزدم ک یه دارو نمیدونم چی بود زد سریع قطع شد بعد گفتم من هنوز کامل سر نشدم گفت اشکال نداره منتظر میمونیم هر وقت سر شدی شروع میکنیم منم ساده گفتم باشه بعد راحت سرمو گذاشتم 😂😂بعد هی میدیدم من دارم تکون میخورم رو تخت هعی می‌لرزید تخت بعد گفتم دکتر چ خبره چرا انقد من تکون میخورم زد زیر خنده گفت قل اولت به دنیا اومد😍😅واااای منو میگی چشام چهار تا شد گفتم چی میگی ک دیدم پسرمو اورد گف این اولیش پشت بندش دیدم صدای دخترم اومد🥹😍دیگ اینجا بی اختیار زدم زیر گریه و فقط شروع کردم دعا کردن واسه همههههه همرووووو گفتما بعدش آوردن بوسشون کردم سریع بردنشون بعد بخیه اینا زدن و تمامم پیش خودم گفتم همین سزارینی ک میگفتن این بود؟بعدش منو بردن ریکاوری اونجا عین چی داشتم میلرزیدم آوردن دوباره یه دارو زدن ک آروم شدم یه چند ساعتی گذشت بعدش منو بردن بخش
ادامه بعدی...
مامان عسل پسرم👼🏻🩵 مامان عسل پسرم👼🏻🩵 ۱۵ ماهگی
مامانا بیاین نفری یه خاطره جالب از روزی که فهمیدین باردارین بگین😁

من یه روز صبح میخواستم برم دکتر معاینه شم میدونستم عفونت دارم ولی خب تو اقدام بودم قبل اینکه برم صبح بیبی چک زدم صبر کردم منفی شد دیگه پرتش کردم تو سطل اتاق
رفتم بیرون برگشتم دیدم دو تا خط شده😂
رفتم دو تا مدل دیگه خریدم آوردم زدم اونام مثبت شد رفتیم آزمایشگاه پنجشنبه ام بود
خلاصه آزمایش دادم ولی چون تازه دو روز از پریودیم گذشته بود عدد بتام پایین بود
گفتن احتمال بارداری زیاده ولی مشکوکه باید دو سه روز صبر کنی اگه چند برابر شد خوبه
خلاصه به شوهرم گفتم به کسی نگو تا قطعی شه
اونم برداشته بود همون شب به مامان و باباش گفته بود ولی قسم شون داده بود به کسی نگن
بابای دهن لقشم همون موقع به کل فامیل و آشنا و دوست و … همه گفته بود
این در حالی بود که من چهار هفته م بود کلا و حتی سونوی تشکیل قلب هم نرفته بودم🤦🏻‍♀️
خلاصه داشتم سکته میکردم دیگه انقد گریه کردم جیغ و داد کردم😂
الان یادش میفتم با اعصابم از کارشون خورد میشه و خیلی ازشون ناراحت شدم

ولی اینم یه خاطره بود دیگه😁
شماهم اگه دوست دارین تعریف کنید
مامان ⁦کیان مامان ⁦کیان ۱۰ ماهگی
تو این ۹ ماه بارداری هر روز هر لحظه اش برام پر از استرس بود اوایل که فهمیدم باردارم هفته ۶ یا ۷ بارداری بودم نمی‌خواستمش اصلا نمیتونستم با خودم کنار بیام که دارم مادر میشم حتی یه کارای بیخودی هم کردم ولی خب وقتی رفتم واسه تشکیل قلبش هفته ۸ بارداری بودم همین که صدای قلبشو شنیدم اشکام سرازیر شد بغض گلومو گرفت همون لحظه گفتم تو چجوری دلت اومد اون کارا رو کنی .... گذشت و گذشت و فندق کوچولوی من هر روز تو شکمم بزرگ و بزرگتر میشد تا ماه پنج بارداری خیلی سخت شد حالت تهوع و استفراغ بارداری تا پنج ماهگی باهام بود ماه شش خوب بود و خوش گذشت و وقتی وارد ماه هفتم شدم با اینکه هیچ مشکلی نداشتم ولی همش ترس از دست دادن داشتم اینکه یه وقت زایمان زودرس نشم بچم زود به دنیا نیاد هر روز و هر لحظه ترس از زایمان زودرس داشتم همش با خودم میگفتم ینی میشه من هفته ۳۸ بارداری رو ببینم ؟؟؟!!میشه بچمو وقتی کامل شده و زایمان زودرسی درکار نیست ببینم؟؟
بلد شد واقعا شد و من الان ۳۸ هفته و ۱ روز بارداری هستم
و فردا یا پس فردا میرم برا زایمان!!! باورنکردنیه اون همه استرس اون همه خودخوری اون همه اشک همش گذشت و فقط چند قدم مونده که به پسر کوچولوم برسم 😍😍😍🧿
امیدوارم این یکی دو روز هم به خوشی بگذره و من کیان کوچولوم رو بسلامتی بغل کنم و ببوسمش😘😘خیلی دوست دارم پسرم بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهتم💓💓

این متن رو گذاشتم بمونه به یادگاری🥹💙 1404/9/2
مامان مهدیار و تودلی مامان مهدیار و تودلی هفته هجدهم بارداری
تجربه‌ی زایمان بخش سه
بعداز به دنیا اومدن پسرم، دکترم منتظر موند تا جفت هم خارج شد و بعدش شروع کرد به بخیه زدن البته واسه من لیدوکایین زد چون بهش گفتم دردش رو دارم حس میکنم. اما بعداز بخیه یه پرستار اومد و شروع کرد به فشار دادن شکمم که اضافات بارداری هم خارج بشه. این مرحله‌ش خییییلی درد داشت اما خب چاره ای نیست باید کارشون رو انجام بدن که چیزی نمونه. فرقی هم نمیکنه به نوع زایمان چون برای سزارین هم همین کارو میکنن
دیگه زایمانم اینجا تموم شد اما همچنان با ما همراه باشید😂
دو سه روز بعداز زایمانم(اینم بگم شکمم بعداز زایمان هنوز خیلی جلو بود هیچ انگار جمع نشده بود هم مامانم و هم همسرم بهم میگفتن چرا شکمت جمع نشده منم نمیدونستم میگفتم خب لابد طبیعیه دیگه) خونریزیم یه کم زیاد شد. توی نوار بهداشتیم یه لخته اندازه ی یه انگشتم دیدم و یه بار هم که دستشویی رفتم یه لخته اندازه‌ی یه کف دستم دفع شد که خیلی ترسیدم. اولش فکرکردم طبیعیه نمیخواستم برم دکتر ولی دیگه رفتیم اورژانس مامایی بیمارستان و یه آزمایش خون و یه سونو برام نوشتن. دکتر سونوگرافی گفت بقایای بارداری مونده و وقتی اورژانس مامایی به دکترم شرح حالم رو گفت دکترم گفت فردا صبح برم بیمارستان و دوباره بستری شم برای خارج کردن بقایای بارداریم. بهم گفتن میری اتاق عمل و یه بیهوشی مختصر باید داشته باشی که کورتاژ کنن
اینو که بهم گفتن دیگه مردم از نگرانی. از یه طرف حال و وضعیت خودم، از یه طرف فقط نگران بچه‌م بودم که اون زمانی که من اتاق عملم نکنه گریه کنه و شیر بخواد
مامان بچه مامان بچه ۳ ماهگی
مامان امانت خدا مامان امانت خدا ۱۰ ماهگی
سلام بچه‌ها اومدم از تجربه زایمانم بگم🧸✨️❤️
من شنبه‌ای که گذشت ۳۷ هفته و ۵ روزم بود.. با دکتر صحبت کردم قرار بر این شد که شنبه اینده‌ش (که میشه فردا_ ۳۸ هفته ۵ روز) با سونوگرافی که همون روز انجام میدم برم مطب جهت اینکه هم معاینه بشم هم معلوم بشه با توجه به شرایط کی قرار خواهد بود زایمان کنم (چون طبیعی در نظر داشتم)... خلاصه ما در این فکر که شنبه بعدی معلوم میشه هفته رو داشتم میگذروندم اما... تو این مدتی که میگذشت همش حسی داشتم که هفته بعد رو ندارم گفتم یه مقدار خونه رو مرتب کنم که اگر حالا زایمانی صورت گرفت حداقل خونه مرتب باشه^^
خلاصه گذشت و چهارشنبه عصر شد دیدم یه دردهای پریودی دارم گفتم مسئله‌ای نیست طبیعیه ولی دیدم مثلا هر یه‌ربع یکبار هی میگیره ول میکنه منم مینوشتم تایمارو بعد دیدم بهتر نمیشه رفتم حموم گفتم با اب گرم بهتر میشه دیدم بعد حموم یه‌ربع بعد دردا شد ۵ دیقه یکبار ولی طول تایم دردش به یک دیقه نمیرسید منم فقط کمپرس گرم میذاشتم که کمی قابل تسکین بود و این قضیه تا ۳ صبح ادامه داشت اما ۳.۳۰ صبح با درد بعدی که درد زیادی داشت بلند شدم هر چی کمپرس گرم و یا راه میرفتم تاثیری نداشت (اینم بگم که کلا از اون تایم ۱۲ شب تا ۳ صبح کلا تونستم ۱ ساعت بخوابم🤦🏼‍♀️) خلاصه اینکه نشستم تایم گرفتم که دیدم هر ۳ دیقه میگیره و تایم دردها ۱ دیقه‌ای شده و اصلا قابل کنترل نیست همش به خودم می‌پیچیدم دیگه همسرمو بیدار کردم راهی بیمارستان شدیم...

پ.ن: ادامه رو هم تو نظرات گذاشتم✨️