دخترایی که در جریان زندگی من بودین

شوهره حروم زاده ام از ماه ۲ بارداری ول کرد رفت.
اولویت اش مادر کثافتش بود.
تو دوران بارداری ام ۱ بار نیومد ...
خونه بابام بودم و هستم ...
۱بار من رو نبرد آزمایش و ... مادرش که اجازه نمی‌داد بماند خودش هم بی غیرت بود ...
خیلی اذیت ام کردن
کتک هم ۲ بار خوردم ...
به جان بچم قسم من زندگی کن بودم، حتی طلاهام دادم خونه رهن کرد که بغل خونه مادرش نباشیم
ولی خونه ای ک با پول من رهن کرد رو پس داد، پولش گرفت. مادرش گفت نمی‌ذارم اونجا زندگی کنید و باید بغل من باشین.
متنفرم ازشون
آدمای بدبخت و بیچاره و کودن ...
انشالله خبر مرگشون بیاد .من ازماه۵بارداری استراحت مطلق بودم،سرکلاژ شدم ! خیلی سختی کشیدم.کل دوران بارداری نیاز داشتم شوهرم باشه تا بشه قوت قلبم، روحیه بده ، و ... ولی هیچ وقت نبود. خدا ازش نگذره. بعد اینکه بچه دنیا اومد رفت درخواست قرار موقت ملاقات فوری داد.که قاضی با توجه به حرفای من و شواهد و مدارک موافقت نکرد.
که ملاقات همیشگی اش شد به این شرح

خدا ازش نگذره
بد جفا کردن در حق زن باردار ...
خیلی بی ذااااات بودن خیلییییییییییییییییییی
ولی من مطمئنم
بد ترین بلا سرشون میاد
چون مگه میشه کسیو اذیت کنی و راحت زندگی کنی ...

من یه مادر مستقل ام ... از اول بارداری تا همین الان ک دخترم ۲ماهشه
فقط خودم بودم و بابام و مامانم
و گاها داداشم.
خدایا حکمتت شکررررررررر
من از روز ۲ سزارین ام راه افتادم رفتم دکتر برا زردی بیش از حدش ... استراحت برام بی معنی بود ...
از روز ۲۰ ام هم اومدم سرکار
چون نیاز داشتم به پولش
خدا نگذره ازتون
مرد های بی غیرت بی شرف

تصویر
۱۳ پاسخ

خدا لعنتش کنه عزیزم
چقد منی😔💔منم از ۶ ماه بارداری تا الان خونه بابامم بیار سر نزد بم کمکم نکرد بمیرع انشالله

مطمئن باش جلوش چشمت و توی همین دنیا تاوان پس میده هم خودش هم مادرش

انشالله جلو چشمت زجه زدناشون ببینی

خداروشکر تنت سلامت رو پای خودتی و میتونی سرکار بری ب کوری چشم اونا زندگیتو داری میسازی الانم زور بهشون داره .بذا بیاد بچه رو ببینه حرص نخور تو خیلی قوی هستی که اون همه سختیارو پشت سر گذاشتی❤️

چ عجب یادش افتاده بچه ای هم دارع

همون هفته دو ساعت هم زیاده واقعا

منم چند روزگی بچم خیانت دیدم ولی موندم چون مجبورم واقعا
وقتی تاپیک ت رو خوندم ضربان قلبم ب شدت رفت بالا
چقد گناه دارن مامان های تنها...😔😔😔😔

خدا نگذره از مادر و پسرایی که دل نمیکنن از هم انگار زن و شوهرن و بعد به فکر ازد‌واج هم میفتن. خدا بکشدشون اینجور پسرایی رو دوماد نکنه.
انشالله سایه خودت رو سر دخترت هردو براهم کافی باشید و نیاز به غیر نداشته باشید.
ما الان اومدیم خونه یه اشنا، زنه یه پسر داره فقط ۳۰ساله. موقع خواب رفتن تو اتاق خوابیدن . تو صبونه خوردن هی مادره نازش میکشه. چیه این خدا، چجور زن بگیره، من میگم کاش زن نگیره هیچوقت چون بدبخت میشه دختر مردم

خدالعنتش کنه چقدعوضی😔

خدا شوهر تو وشوهرمنو لعنت کنه خداحق بچه های بی گناهمونو ازشون بگیره

بیا بغلم عزیزم
کاش نزدیک بودیم، میتونستیم توی بچه داری کمکت کنم عزیزم.
خدا هر روز توانت و غیرتت رو بیشتر کنه تا بتونی بهترین زندگی رو برای خودت بسازی عزیزم..
امان امان از دست این مادرشوهرا که همه داریم از دستشون میسوزیم.
به روزی بیفتن که بیان التماست کنن...

خدا لعنت اش کنه..الهی تو راه که میاد بمیره...چون اون بچه نمیخواد قصد اش عذاب دادن توئه..

عزیزم چقدر ناراحت شدم برات از ته دل دعا میکنم خدا بهترین ها و برات رقم‌بزنه و باریکلا به شجاعتت ک‌ نموندی بسازی و‌رفتی برای طلاق

سوال های مرتبط

مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان شاهان و دلانا مامان شاهان و دلانا ۸ ماهگی
تجربه بی بی چک
امروز چندتا تاپیک راجع به تست بی بی چک و این چیزا دیدم یاد خودم افتادم گفتم تجربه مو اینجا به اشتراک بزارم شاید بشه یه نظریه تست شده😜
من از اونایی بودم که هرماه چند روز زودتر از تاریخ پریود ماه قبل پریود میشدم سر پسرم یادمه آخرین تاریخ پریودم چهار دی بود و من نهاااایتا باید تا چهار بهمن پریود میشدم از اول بهمن منتظر خونریزی بودم تمام علائم پریود رو هم داشتم ولی خبری از پریود نبودم هر لحظه حس میکردم شدم میرفتم دستشویی میدیم خبری نیست یادمه سوم بهمن تولد مامانم بود و مامانم موقع فوت کردن شمع تولدش آرزو کرد خدا به من یه بچه بده درحالیکه من اصلا مشکل باروری چیزی هم نداشتم اصلا تو اقدام جدی هم نبودم روز چهارم بهمن بی بی چک زدم منفی شد بی بی‌چک رو انداختم تو دستشویی آمدم بیرون بعد یکساعت که دوباره رفتم دستشویی میخاستم دستمال بندازم تو سطل که دیدم یه هاله خیلی کمرنگ رو بی بی افتاده و فرداش رفتم آزمایش و مطمئن شدم باردارم و…
حالا سر بارداری دخترم من نهایت باید تا ۲۱ فروردین میشدم از اونجایی که همیشه زودتر میشم روز چهارده فروردین وقتی لکه رو دیدم فکر کردم پریوده دیگه ولی همین که فرداش هیج خبری از لکه و خون نشد مطمئن شدم باردارم چند روز بعد بی بی چک زدم و بلافاصله و خیلی واضح و پررنگ دو خط شد
از همون جا من نتیجه گرفتم وقتی پسر باشه خط کمرنگ چون جنسیت مخالف مادره ولی اگر پررنگ باشه دختره چون جنس هورمون هاش با مادر هماهنگه البته این استدلال من بود
شما هم اگر تجربه ای دارید بگید بخونیم😁
مامان maral مامان maral ۸ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی پارت ۱
خب من ۱۴۰۴/۹/۱۶ شبش رفتم مطب دکترم و معاینه ام کرد و گفت که دهانه رحمم ۲ سانت باز شده بود و گفت احتمالا فردا بچه به دنیا بیاد اونروز من ۳۹ هفته و ۲ روز بودم
صبح که از خواب بیدار شدم یکم ترشحات خونی رنگ داشتم که نشانه درد زایمان بود و کمرم یکم درد میکرد
صبح اش ورزش کردم یکم و یه دوش گرفتم و رفتم پیاده روی کردم ۲ ساعت و دیدم کمر دردم خیلی شدید شد اومدم خونه و باز یکم ورزش کردم به مامانم زنگ زدم و مامان گفت بریم بیمارستان ببینیم شرایطی چه طوریه وقتی رفتم بیمارستان یه ماما ماینه ام کرد و گفت دهانه رحمم ۳ سانت بازه و از بچه nst گرفت که نوار اولی چون چیزی نخورده بودم بچه تکون نکرد و باز یه کیک و آبمیوه خوردم تا بچه تکون کرد همچنان کمردرد داشتم ولی انقباض خاصی نداشتم
تا اینکه بهم گفتن هنوز زوده و برین خونه و زمانی که انقباض هات ۴الی ۵ دقیقه شد بیاین
خلاصه اون روز شوهرم هم رفته بود سر کار و موقعی که میخواستم برم بیمارستان بهش زنگ زدم که بیاد و
مامان 💙ماهور💙 مامان 💙ماهور💙 ۱ ماهگی
تجربه من از زایمان سزارین با دکتر نسرین آهنگری در بیمارستان جوادالائمه
#پارت۳
شبش کلی شربت ملین خوردم. و صبحش هم . راستی این وسط کلی ازم تست قند خون گرفتن و همینطور از پسرم. که مطمعن بشن که سالمه چون من دیابت داشتم. شب اومدن سوندم رو در آوردن و منو راه بردن. که اولین راه رفتن واقعا دردناک بود برام. صبحش بهم گفتن که شکمت کار کرد بعد صبحانه بخور ولی من چون ضعف شدید داشتم نون و کره خوردم و همون هم باعث شد شکمم کار کنه. ساعت ۱۲.۱ روز دوم از بیمارستان مرخصم کردن. من واقعا از دکتر نسرین آهنگری راضی بودم خیلی آرام و متین و با دقت بود. از عملم هم راضی بودم. هر وقت درد داشتم خود بهیار ها برام شیاف میذاشتن. مامانم میترسید پرستارها میومدن آروغ بچه رو میگرفتن. همه پرستارها و ماماها خوش اخلاق بودن. رسیدگیشون عالی بود. هر وقت صدا میکردیم میمودن با خوش اخلاقی جواب میدادن‌. برای من که خیلی خوب بود. غذای بیمارستان هم من که نخوردم چون همش ناشتا بودم و ما به سزارینی و زن زائو هر غذایی نمیدیم ولی مامانم خیلی تعریف کرد گفت با کیفیت بود...
پایان
مامان هانا مامان هانا ۱۴ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_اول

من سیماام ۳۴ سالمه و یه پسر ۷ ساله دارم و یه دختر حدودا سه ماهه. امشب تصمیم گرفتم داستان زایمانم رو براتون تعریف کنم و سختی هایی که قبل و بعدش کشیدم.

۲۱ آبان بود که از خرم آباد با خانواده همسرم (بدون همسرم) رفته بودم تهران عروسی یکی از اقوام. به محض اینکه رسیدم خونشون درد شدید کمر و سینه داشتم میخواستم مسکن بخورم ولی چون تو اقدام بودم گفتم قبلش بی بی چک بزنم و بعد با خیال راحت مسکن بخورم، هرچند حدود ۱۰ ماه بود تو اقدام بودم و میگفتم ۱ درصد احتمال بارداری وجود داره.

رفتم بی بی چک خریدم با اولین بی بی چک دو خط پررنگ افتاد، بی بی چک دوم رو که زدم مطمئن شدم نی نی در راهه 🥰. خلاصه که اونجا مجبور شدم به خانواده همسرم اطلاع بدم که تو راه برگشت خیلی آروم رانندگی کنن چون اوایل بارداری بود خیلی رعایت کردم.

تو عروسی خواهر شوهرم سرماخوردگی شدید گرفت و به منم انتقال داد تو راه برگشت و این شد شروع عفونت کردن گلوی من تا آخر بارداری و یه بهونه برای اینکه هر روز استفراغ کنم و چرک خشک کن هایی که اصلا جواب نداد.

وقتی برگشتیم خرم آباد رفتم پیش دکتر زنان و تشکیل پرونده دادم و یه آزمایش روتین دادم که متوجه شدم قندخونم از حد نرمال بالاتره ولی با نظر متخصص غدد دارو‌ نیاز نداشتم ولی همون اوایل سعی کردم قند مصنوعی رو خیلی کم کنم.
مامان رهام مامان رهام ۱۰ ماهگی