۱۳ پاسخ

عزیزم بچه ت همیشه انقدر کوچولو نمیمونه ... یک روزی دلت برای این روزاش تنگ میشه... میدونم سخته .. تو بارداری یه مدل کم خوابی داری از درد بعد از زایمان هم یک مدل بیدار خوابی می‌کشی بخاطر بچه

تموم میشه عزیزم خیالت راحت اصلا فکرش نکن نهایت نهایت چند ماهه

اخ ک چ حس بدیه حتی نسبت ب این فکرا هم عذاب وجدان میگیری
و عمیقا عاشق بچه اتی
خیلی سخت میگذره ولی میگذره مطمئن باش هممون الان وضعیتمون همینه
رفته رفته با گذر زمان بهتر میشه همچی🥹

بچه اول که خوبه! دومی بیاد و پشت سر هم و با فاصله سنی کم باشن خییییلی خنده داره، هر دو تاشون با هم گریه میکنن، یکی رو شیر میدی اون یکی میگه شیشه! یکی رو پوشک میکنی اون یکی میگه جیش! تازه بزرگه بد غذا باشه که فاجعست! اصن دیگه واسه خودت و شوهرت که نیستی هیچ وقتی میری بیرون حس مرخصی برای زندانی داری! من دیروز یه کلاس خیلی مهم داشتم رفتم بیرون یه حس خوبی داشتم!😅 دلم نمیخواست برگردم خونه

تا زمانی ک بتونه کنارتون بخوابه باید صبر کنی عزیزم

عادت میکنی عزیزم..دیگه هیچی مثه قبل نمیشه

منم دلم واسه گذشته تنگ شده واسه اینکه با شوهرم وقت بگذرونم لوس بشم حرف بزنیم فیلم نگاه کنیم گیم بزنیم ولی الان وقتی شوهرم خونه اس بچه رو نگه میداره تا من یکم بخوابم تا از شدت خستگی نمیرم💔

یکم صبر کن این روزا هم میگذره وهمه چیز عادی میشه

الهی عزیزم..میدونم چی میگی کاملا درکت میکنم
منم اولین شبی که برگشتم خونم دلم میخواست از همه ی دردا و اتفاقایی که برام افتاده براش بگم ولی بچه انقد گریه میکرد نمیشد و اینجوری بیشتر گریه ام میگرف
ولی میگذره..من الان تازه یکم رو روال عادی افتادم..
سعی کن خیلی به خودت فشار نیاری و به چیزای خوب فکر کنی..اینجوری بهتر میگذره

عزیزم نگران نباش تا یه هفته دیگ اوگی میشی فقط بمون خونه ات تا با شرایط جدید سازگار بشی منم تا ۲۰ روزگی دخترم همین بودم هر روز گریه میکردم فک میکردم فلج شدم هیچ کاری نمی تونم کنم ولی وقتی تنها خونه موندم کم کم یاد گرفتم

اولش سخته بعدش عادت میکنی و روی روال میافتی

اره واقعا سختع

تا مدتها هیچی مثل قبل نمیشه ، باید خیلی صبر کنی

سوال های مرتبط

مامان آیهان👶💙 مامان آیهان👶💙 ۱۱ ماهگی
مامان مهوا مامان مهوا ۵ ماهگی
🌸تجربه زایمان طبیعی من🌸
(پارت ۱)
۳۸ هفته که بودم مامای همراهی که قرار بود زایمان خصوصی باهاش بگیرم معاینم کرد و گفت:( احساس میکنم خروجی لگنت یه مقدار تنگه حتما برو پیش فلان دکتر نظر دکتر رو بپرس ببین چی میگه).
خلاصه رفتم پیش دکتر و بعد از معاینه دکتر گفت لگنم تنگ نیست و خوبه. میتونم طبیعی زایمان کنم.
منتظر موندم دردام شروع بشه.
شب بیست و هشتم ( ۳۹ هفته بودم ) ترشح ژله ای زرد رنگ دیدم و همون موقع زنگ زدم به ماما موضوع رو گفتم. گفت این از علائم زایمانه احتمالا تا یکی دو سه روز آینده زایمان میکنم. از همون شب دردام شروع شد با شدت کم ولی چون دردا به کمرم میزد و متفاوت بود از ماه درد هایی که قبلا داشتم میدونستم که درد زایمانه. خلاصه اینکه فرداش کلا دردو تحمل کردم و حواسم به زمان و شدت انقباضاتم بود تا ساعت ۲ شب بیست و نهم که دیگه انقباضام رسیده بود به هر چهار دقیقه یک بار و شدید تر شده بود نسبت به قبل. گفتم برسوننم زایشگاه.
تو زایشگاه معاینم کردن گفتن ۳ سانتم. بهم گفتن تو خود بیمارستان دو ساعت پیاده روی کنم و بعد باز برگردم زایشگاه برای معاینه که اگه پیشرفت داشتم بستریم کنن.
#زایمان
مامان مَهان💗 مامان مَهان💗 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
۳۷ هفته و ۳ روز زایمان کردم 🤌🏻
۱۵ دی ماه عصر یکدفعه زیر شکمم درد احساس میکردم
دردش اینطور بود که می‌گرفت و ول میکرد
اول خیلی بیخیال بودم و میگفتم خوب میشم
اما تا آخرای شب تحمل کردم و تایم گرفتم دیدم خیلی منظم شده اول هر ده دقیقه بود بعد هر ۷ دقیقه و بعد هر ۵ دقیقه شده بود
دیگه نگران شدم ساعت ۱۲ نیم شب رفتم زایشگاه
اونجا ان اس تی انقباض های منظم رو نشون میداد هر ۵ دقیقه و معاینه شدم دهانه رحم ۱ سانت بود
دیگه اومدم خونه گفتم استراحت کنم همین یکی دوهفته ک بچه ۳۷ هفته بدنیا نیاد حدقل تا ۳۹ هفته برسم
اما تا صبح درد داشتم
۱۶ دی ماه هم کامل درد داشتم به طور منظم یعنی حتی نبود که ربع ساعت درد نداشته باشم
انقباض ۵ دقیقه ای رو کامل داشتم کل روز و حتی شب ها هم نمی‌تونستم بخابم
۱۶ ام گذشت و ۱۷ ام صبح گفتم برم بیمارستان باز
اما باز نرفتم و تحمل کردم و چونکه دانشجوعم ساعت ۸ صبح رفتم امتحان دادم که مثلاً بعدش برم بیمارستان ولی نرفتم اومدم خونه باز درد هام رو تو خونه کشیدم
تا ساعت ۸ نیم شب که اصلا دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم طاقتم تمام شد رفتم بیمارستان اونجا معاینه کرد و آن اس تی گرفتن دهانه رحم ۲ سانت باز شده بود