سلام سلام
یکم سرم‌خلوت شد اومدم از تجربه بارداریم براتون بگم
روزایی که سخت بود و همه انرژی منفی میدادن جز یه مامان گل تو گهواره که دلگرمم کرد
من تا هفته ۲۴ بارداریم کاملا نرمال و بدون مشکل بود خیلی راحت و خوب میگذشت
هفته ۲۴ خونریزی کردم و بستری شدم امکان سرکلاژ نبود هفتم بالا بود و قشنگ همه پرستارا ناامیدم میکردن و سونو نشون داد دهانه رحمم باز شده
خلاصه اینکه شیاف و دارو و آمپول و استراحت اومدم خونه
استراحت شدم و با وجود استراحت هفته ۲۸ باز خونریزی و هفته ۳۰ و دوباره هفته ۳۲ دیگه واقعا توکلم به خدا بود استراحتمم مطلق نبود در حد سرویس و حموم و کاهی یبار دکتر میرفتم و پله داشت خونه و روی هر پله موقع بالا و پایین رفتن از پله ها بیست ثانیه وایمیستادم و هر راه پله دو دقیقه خلاصه اینجوری گذشت و به خسرو خوشی گذشت میخوام اینارو بنویسم که مامانایی که دارن این روزا رو تجربه میکنن استرس نگیرین خدا بخواد هر غیر ممکنی ممکن میشه و من فقط به خدا توکل کردم و امیدم به خدا بود
تاپینگ بعدی هم وزن نگرفتن بچه رو براتون مینویسم
خلاصه با همه این اتفاقا خدا با من بود و ۳۸ هفته و ۳ رو. زایمان کردم و دختر گلمو به خوبی و خوشی بغلم گرفتم 😍😍
تحت هر شرایطی امید و توکلتون بخدا باشه نترسین استرس همه چیو خراب میکنه دارو و دکتر و استراحت تلاش ماست بقیه دست خداست

۴ پاسخ

ممنون میشم که در مورد وزن گیری هم بگین

منم استراحت بودم ولی خونریزی نداشتم از هفته ۱۷ گفت باید استراحت نسبی بشی چون دهانه رحم ام کوتاه شده بود سرکلاژ نکردم ولی
تا آخر رسوندم و نینی رو بغل کردم

خداروشکرهمیشه شاد و سلامت باشی. ان شالله روزی همه مادرای باردار بچشون بسلامتی بغل بگیرن🌹

خداروشکر عزیزم
انشالله همیشه تن دختر گلت سالم باشه🥰

سوال های مرتبط

مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲:
خلاصه ورزش ها ادامه داشت و چندسری من میرفتم زایشگاه و دریغ از تغییر
نمیدونم دهانه رحمم یاری نمی‌کرد کلا یا اینکه ورزش هارو دیر شروع کردم اما هر سری که میرفتم زایشگاه میگفتن دهانه رحمم خیلی نرم شده و باز میشه ورزش کن پیاده روی کن که همه بی فایده بود ۴۰ هفته شدم و تاریخ زایمانم ۱۰ شهریور بود طبق انتی زایشگاه گفتن که فردای تاریخت بیا بستری شی البته بازم بستگی به دکتر شیفت داره ۱۱شهریور شد و من تا ۴ صبحش خوابم نمی‌برد از استرس چون ن از طبیعی خوشم میومد ن سزارین ولی خب باز میگفتم طبیعی بهتره همون روز ساعت ۶ صبح از درد بیدار شدم
( اینم بگم که من از یه هفته قبلش دردای کم پریودی داشتم با فاصله دو سه ساعت ) خلاصه بیدار شدم و فاصله دردام گاهی ۵ دقیقه گاهی ۱۰ دقیقه بود ولی دردام قابل تحمل بود
خونم پله میخوره پا شدم یه ییس دقیقه ای پله نوردی کردم و دوش آب داغ با اسکات رفتم و اردکی و یه نیم ساعتی هم تو خونه پیاده روی کردم که دردام بیشتر شه دردام همون بود فقط فاصله اش دیگه منظم ۵ دقیقه شد شوهرمم خواب بود با دردای من بیدار شد هر لحظه میگف بریم زایشگاه میگفتم ن هنوز زوده و ۱۲ من رفتم زایشگاه معاینه شدم ۲سانت بودم کیک رانی خوردم و ازم ان اس تی گرفتن که خوب نبود و بخاطر دردام و ان اس تی بستری شدم دکتر شیفت گفت که یبار دیگه ان اس تی بگیرن خوب نباشه میبرن اتاق عمل
سرم زدن بهم دوباره ان اس تی گرفتن که خداروشکر خوب بود دیگه بستری شده بودم دردام بیشتر شده بود...
مامان نی نی کوچولو مامان نی نی کوچولو ۲ ماهگی
حالا از تجربم تو وزن گیری جنین براتون مینویسم
من با اینکه استراحت بودم و خوب میخوردم ۳۴ هفته رفتم سونوی وزن وزن جنین خیلی کم بود آیتم ها سه هفته عقب بودن و دور سر یه هفته عقب تر از بقیه آیتم ها و سونوی خون رسانی برام نوشت خونرسانی نرمال بود گفت با به متخصص که خودش معرفی کرد مشورت کنم و احتمال اینکه همون روز بستری بنویسه سزارین کنه و بچه رو ورداره زیاده
با کلی استرس رفتم پیش متخصص جنین و دویاره اون خودش سونو کرد گفت خونرسانی نرماله دو هفته وقت بدیم ببینیم وزن میکیره یا رشدش متوقف شده ولی این دو هفته رو مرتب ان اس تی میری و استراحت میکنی و حرکات جنین رو بعد صبحانه ناهار و شام‌ میشماری
یه هفتش خوب گذشت و کلا بستنی دلستر حلیم مغزیجات عدسی و اینا مرتب میخوردم و لیدی میل رو نه ایشون نه دکتر خودم تجویز نکردن و گفتن نخورم هفته دومش سرما خوردم 🫢🫢 بعد دو هفته رفتم باز سونو وزن و خونرسانی هر کودوم از آیتما جای دو هفته یه هفته اومده بودن جلو
آمپول هپارین بهم تجویز شد و برا ۳۸ هفته و دو روز وقت زایمان البته خودم سزارین خواستم و بچم ۲۳۰۰ به دنیا اومد خیلی ریزه میزه و خدارو شکر سالم
تاپینگ بعدی هم زردی بچه رو براتون میتویسم 😅
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۹ ماهگی
# پارت پنجم .خلاصه رسیدیم و من این خبرو به خانواده خودم دادم ولی نخاستم خانواده همسرم چیزی فعلا بدونن تا شنیدن صدای قلب بچه .همه خوشحال بودن و ذوق می کردن شوهرمم بیشتر از همه ولی من همچنان دپرس و ترسیده بودم روزا می گذشت و من حالم هر روز بدتر از قبل هر روز زیر سرم و دکتر تهوع بیچارم کرده بود و حتی میلم به ابم هم نمی کشید و هی وزنم می امد پایین هر نوع داروی هم می خوردم تاثیر نداشت دوماه گذشت و صدای قلب بچه هامو شنیدم و کم کم دلبسته شدم و دیگه نمی ترسیدم ولی استراحت مطلق بودم یعنی رسمن زندونی خونه .دکتر می گفت حتی حق حموم طولانی رفتن ندارم ولی من دست تنهاا بودم و محبور بودم نهار شام و تمیز کردن خونه و همه کارارو انجام بدم خلاصه ماهای سخت و سختر می گذشت و من حالم بدو بدتر میشد و از اونجا که خانواده شوهرم خیلی اذیتم می کردن و فشار خونم هی بالا میرفت بشکرانه اون همه استرس قند اعصبی گرفتمو مجبور به انسولین زدن و رسید روزی که قرار بود انتی بریم و با استرسای مختلف رفتیم و خدهروشکر همه چیز خوب بود و این روند حال بدی ادامهداشت و هرماه می گفتم خب د تموم میشه این تهوع ولی ن قرار نبود ولم کنه و رسید انومالی که اونم بخوبی انجام شد و فهمیدیم جنسیتشون پسر و دختره