۴ پاسخ

هیچی دیگه کاریه که شده ... در همون حد هم اجازه نداریم بهشون چیزی بگیم😁
منکه هییییچی دم دستش نمیزارم تو سن کنجکاویه خراب کنه خودم مقصرم که جمع نکردم

اینا از سیاستشونه جیغ زدنشون دختر منم همینه الان نمیشه کاری کرد و تربیت پذیر نیستن فقط باید وسایل دم دست نباشه

جوجه😂

🤣🤣🤣
ای جان

سوال های مرتبط

مامان دلوین و رادین مامان دلوین و رادین ۸ ماهگی
خدا منو بکشه بچمو دعوا کردم 😔😔😔دارم میمیرم از عذاب وجدان
دیشب حالش خوب نبود گربه میکرد ک میخابم حالا گرسنه هم بود .. سر سفره شده سفره انداختم غذا آوردم با اینک خیلی گشنش بود گفت بریم بخابیم با کلی گریه گفتم مامان غذا بخور بعد بریم گفت نه میخابم ....
گف رو تاب میخابم
بردمش رو تاب بهش غذا دادم بعد کلی سرحال شد خبری از گریه نبود کلی انرژی داشت و حسابی بازی کرد اصلا از این رو ب اون رو شد ن خوابش میومد ن خیچی فقط گشنش بود ...
حالا امروز صبونه سه چهارتا لقمه خورد میدونستم واس ناهار حسابی گشنش میشع مثل همیشه ناهارشو قشنگ میخوره ...
منم سفره انداختم گفتم مامان غذا امادس اولش خوشحال شد اومد فقط یه لقمه خورد و گریه کرد بریم بخابیم ینی گریه هااااااا خودشو میمالید ب زمین تا من میگفتم الان وقت غذا خوردنه گربه هاش بیشتر میشد ... منم گفتم الان اگ ب گریه هاش بخا بدم همش میخاد غذا نخورده گریه کنه ک خوابم میاد و از سفره بلند شه بره ... چند بار گفتم مامان الان وقت غذا خوردنه غذا میخوریم بعد میخابیم هی میخاس کار دیشبشو تکرار کنه و براش بشه یه عادت ... منم کنترلمو از دست دادم وقتی گریه میکرد دعواش کردم 😔 گفتم بشین سرجات غذا میخوریم بعد هر جا دوس داری میری 😔😭 بد دعواش کردم اصلا دست خودم نبود
اونم داشت میون گریه هاش میگف غذا میخورم 😭😔 الان دارم تعریف میکنم اشکام میاد
الان ک اومدیم تو اتاق بخابه باهاش حرف زدم گفتم ببخشید دعوات کردم بوسش کردم و علت دعوامو بهش گفتم اونم یه لبخند شیرین زد و چشاشو بست قلبم داره تیکه تیکه میشه 😔😔 از وقتی باردار شدم خیلی حوصلم کم شده سریع کنترلمو از دست میدم 😔
مامان اِلارا مامان اِلارا ۲ سالگی
مرسی از همه مامانا مهربونی که تاپینک قبلم جواب دادن انقدر لطف و محبتتون زیاده که نمیتونم دونه دونه جواب بدم ، انشالله خدا حافظ خودت و عزیزاتون مخصوصا جیگر گوشه هاتون باشه مهربونا ، از دیشب دائم از خدا خواستم هیچ کس رو با بچش امتحان نکنه و صدقه سر بقیه هیچ وقت دیگه من و با بچم امتحان نکنه بچم رو برام زیاد ندونه من همه هست و نیستم بچم دیشب من نمیتونستم هیچ کاری کنم فقط زجه میزدم و خودم میزدم تا منم برم بمیرم من بدون الارا یه ثانیه نمیتونم خدا خودش میدونه اون که نفس نمیکشید من جون میدادم کابوس خیلی بدی بود خیلی بد بود ،خونه مامان بزرگم بودیم شوهرمم سرکار اون لحظه که بمیرم و نبینم دیگه وقتی چشاش رفته فقط گفتم خدایا آخه به شوهرم چی بگم 😭😭😭 قفل کرده بودم فقط اسم دخترم صدا میزدم تمام همسایه ها مامان بزرگم ریختن بیرون بعدش فهمیدم اینا رو بابام مامانم خواهرم عمم پسرعموم پسرعمم یعنی همه حالی داشتن که نگو دخترم اولین و تنها نوه و اولین و تنها نتیجه خانواده خودمه همه مردن و زنده شدن یه شک وحشتناک بود خواهرم که حالش از من بدتر شد بعدش پسر عمم صورتش کبود انقدر زد خودش رو خودم تمام صورتم کندس بابام الهی یمیرم براش فقط داد میزد ولی خب اون انقدر باهاش ور رفت برگشت یه شک وحشتناک بود که بره و برنگرد میترسم چشام ببندم هنوز اون صحنه ها میاد جلو چشم
تا ابدشکرگذارخدام ممنونشم که بچم دوباره داد برام معجزه کرد معجزه به چشم دیشب تو راه بیمارستان فقط خدا و امام رضا صدا کردم گفتم خودت دادی خودتم دوباره با سلامت کامل ببخشش بهم
خدایاشکرت واسه فرصت دوباره که بهم دادی
#پوشک #شیرخشک#فرزندپروری#گهواره#پستونک
مامان byanیوسف 😍😍 مامان byanیوسف 😍😍 ۲ سالگی
سوال:خیلیا خواسته بودین خوابم رو تعریف کنم که وقتی از خواب بیدار شدم دستم بود ولی میخوام از الان بگم هر کی میترسه نیاد خوابم این بود که انگار تو یه سالن بزرگ بودم بعد همسرمم کنارم بود بهم گف نگا کن تموم اونایی که باهامون اینکارو کردن اینهاشون عکسشون رو دیوار زده بودن یه مرد و یه زن بعد رو این عکس ها چند تا سرباز اومده بودن و رو هر کدوم از عکسا یه تابلوی بزرگ که روش سوره نوشته بود گذاشتن بعد تو خواب گفتن چون نباید کسی بفهمه بعد انگار اومدم تو اتاقم کنار تخت دو نفر بودن حسشون میکردم ولی نمیدیدمشون ولی راه رفتن و بالا پایین شدن تختم رو حس میکردم بعد از ترس یه کتابی کنارم بود اونو تو دستم میرفتم از ترس فک میکردم ازم محافظت میکنه ولی تا میگرفتمش سرم و زبونم جوری سنگین میشد (مثل وقتی بختک میاد تو خواب)و قش میکردم دوباره بیدار میشدم اون کتاب رو دستم میگرفتم دوباره همین حالتی میشدم اما وقتی بلند شدم دیگه با چشمام نمیتونسم خوب ببینم ولی گرفتم سوره بقره روشن کردم و هیچی حس نکردم دیگه (دوباره همین حس اومد ) بعد بلند شدم بوی خون و پتادین به مشامم میخورد (اینا همش تو خواب بود ) کنارم رو نگا کردم دیدم دخترم میگه چاقو و یوسف رو دیدم ادامه اش پایینه
فرزندپروری انومالی سونوگرافی