داستان بارداری پارت(بیست چهارم)

حالا شوهرم خودش صبوری میکنه هیچ نمیگه قیافه منو ک آمدم سمتم بغلم کرد گفت چت شده گفتم دارم میمیرم حتی نمیتونستم راه برم درست بعد خواهرشوهرم کاسه داغ تر از اش شده مامانم اونجا داد بیداد میکنه این از این ور وسط بیمارستان ی دادی زدم ک صدام تو کل بیمارستان پیچید گفتم دهناتون ببندیناااا خستم کردین چقد بحث میکنین ک خواهر شوهرم گف جیغ نزن خونریزی میکنی هیچ دیگ گذشت من آمدم خونه
قرار شد دو روز دیگ بره برام. نوبت سزارین بگیره کارامو درست کنه من فردا ظهر درد داشتم همش هی می‌آمدم بخوابم اذیت میشدم خوابم می‌پرید بدنم تیر میکشید. کمرم تیر میکشید واژنم همینجور از ساعت دو ظهر من همینجوری درد کشیدم تاااا ده شب گریه میکردم همش میگفتم علی بخدا دیگ نمیتونم دارم میمیرم همین الان بریم سزارین بشم تموم بشه توانایی ندارم بخدا حالا میترسیدمم برم بیمارستان گفت یلدا نمیشه باید نوبت دکتر بگیریم ی امشبو تحمل کن من درست میکنم فردا کاراتو گفتم تورو خدا کمکم کن نمیتونم با هر درد انقباض من میرفتم قشنگ اون دنیا همشم ی دستشویی بودم از بس روم فشار بود ن میتونستم بشینم میتونستن بخوابم ساعت ده شب بود گفتم بخدا دیگ نمیتونم علی گفت بیا بریم دکتر گفتم نمیام اینا میخوان باز منو معاینه کنن حالم خیلی خراب و اینقد گریه کرده بودم چشاش کاسه خون بود میگفت تو بیا بریم گفتم نمیام اینا اذیتم میکنن میخوان باز معاینه ام کنن بعد بگن تو هنوز یک سانتی من نمیتونم امشب باید دنیا بیاد گفت خو بیا برمی اینقد خودت اذیت نکن بیا برمی اگه باز ی سانت بودی خودم هماهنگدمیکنم مستقیم بری سزارین بشی خلاصه بزور راضی شدم ک بریم یعنی چاره دیگه ایی نداشتم خیلی درد داشتم

۱ پاسخ

ادامش کو😅
منم مثل خودتم خیلی درد کشیدم ۱۷سالمه

سوال های مرتبط

مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۹ ماهگی
داستان بارداری پارت (بیست سوم)

تا من دید گفت چته گفتم تب دارم بدن درد دارم صب معاینه شدم گفت الان باید باز معاینت گفتم نمیخوام معاینه بشم درد دارم خسته شدم اینقد دس نکنین داخلم همش یک سانتم بعد رفت یه ماما گفت اگه نمیخوای باید اینجا بنویسی اجازه ندادم معاینه ام کنن و امضا بزنی و اثر انگشت من انجام دادم دکتره باز آمد گفت ک تو اینحا وایسادی چرا مگ نمیگم برو بخواب بیام معاینت کنم؟ گفتم نمیخوام معاینه بشما گفت بخاطر وضعیتت چک کنم شاید بخوان خطم بارداری بدم گفتم نمیخوام گفت تو ک. نمیتونی درد ی معاینه رو تحمل کنی چجوری میخوای طبیعی بیاری آخرش سزارین میشی میدونم بزور منو فرستاد رو تخت ک معاینه کنه پدر س. گ دستشو یهویی تا ته فشار داد چندان جیغی زدم ک تو عمرم اینقد درد نکشیده بودم منی همش صبوری میکردم سعی می‌کردم درد معاینه رو تحمل کنم گریه کردم هیچ وقت اینقد درد نکشیده بودم خیلی گریه کردم مامانم وقتی حالمو دید حالش بد شد رفت بیرون با شوهرم کلی داد بیداد کرد حالش بد بود وقتی منو دید گفت ببرش سزارین این توانایی نداره تو میخوای بچه منو بکشی و ی دعوایی بود ک نگو
مامان سانیار مامان سانیار ۴ ماهگی
پارت۲
وقتایی ک دردام ول میکرد سرحالتر میشدم😄ب شوهرم گفتم اول بریم ی سوپری واسم خرما بگیر میگن خوبه موقع زایمان الانم ساعت ۲شب بود خاست بره ک یهو دردم شدید گرفت گفتم نمیخام بپیچ بریم بیمارستان
شوهرم گفت تو فازت چیه ی بار از درد بخودت میپیچی ی بار چیزمیز میخای رسیدیم بیمارستان دردم زیادتر میشد منو فرستادن تریاژ زایشگاه ماما بداخلاقی بود معانیه کردو گفت هنوز دو سانتی برو دوساعت بعد بیا گفتم یعنی اینا درد زایمان نیس گفت من چ میدونم برو دو ساعت بعد بیا راه برو
گفتم یرم خونه درحالی ک خیلی درد داشتم شوهرم گفت نمیخاد بریم تو اینجوریه درد میکشی نریم خونه(شوهرم بهتراز خودم میفهمید😂) گفتم پس بریم توی حیاط بیمارستان اما شوهرم نزاشت گفت باید بری همون بالا توی زایشگاه راه بری منم عصبانی شدم و گفتم باشه تو ازبس تعصبی هستی اینجوری میگی بریم همون بالا تارفتم سمت پله ک از پله برم بالا درد واقعاشدیدی گرفت و گفتم ن ن با آسانسور بریم تاسوار آسانسور شدم ک یهو دردخیییییلی شدیدی منو گرفت و کیسه آبم پاره شد احساس کردم دارم از حال میرم حالا این وسط خواهرم از حال رفت😂طفلی بار اولش بود زن زائو میدید دستاش میلرزید ک زیر بغلمو گرفته بود منم دردام شدید بود وقتی دم زایشگاه رسیدم دیدم دوتا خانمه زیربغلمو گرفتن آبجیه توی راه غش کرده🤣
مامان سبحان🧿❤️ مامان سبحان🧿❤️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۹ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان ✨سوینم🫀🧿✨ مامان ✨سوینم🫀🧿✨ ۸ ماهگی
مامان علیسام مامان علیسام ۱۰ ماهگی
پارت ۱
سلام رفقا قرار بود بیام تجربه زایمان بگم

من قبل زایمان دو بار بستری شدم بیمارستان بخاطر انقباض و اینا
و تو هفته ۳۳ یک سانت دهانه رحمم باز بود
تا ۳۵ استراحت کردم بعد ۳۵ ادامه کلاس ورزش های ماما رو رفتم و تو خونه ورزش میکردم هر روزم میرفتم بازار پیاده روی و خوشگذرونی 😂
تا ۳۸هفته و ۵ روز که چند روزی بود حرکتاش کم شده بود بعد از ظهرش ک بازار بودن برای پیاده روی گفتم تا بیمارستان هم برم برا ان سی تی
رفتم ان اس تی گرفتن و گفتن خوبه قلبش اینا و تو دستگاه انقباض هم نشون میداد

ی زنه بود اونجا گفت بیا تا معاینه هم کنیم ببینیم چند سانتی دیگه معاینه کرد و گفت دوسانتی
میخواستم برگردم خونه ک احساس خیسی کردم رفتم سرویس دیدم خون میاد ازم رفتم بهشون گفتم گفت بیا تا معاینه کنم دوباره معاینه کرد و سه سانت شدی برو ی ساعت راه برو یا بیرون بشین بعد بیا ببینیم ویکم راه رفتم ک کمر اینا خیلی درد میکرد دیگ نشستم تا ی ساعتش تموم شد رفتم گفت نزدیک چهاری اگه هنو تحمل داری بستری نشی بهتره برو ی دو ساعت دیگ بیا دیگه منم رفتم خونه شام اینا خوردم لوازمم رو جمع کردم باز برگشتم بیمارستان که دوباره معاینه کرد گفت چهار ونیمه تقریبا و کارای بستریمو کردن و فرستادنم بخش زایمان رفتم بالا اونجا باز خودشون معاینه میکنن
و گفت تو هنو سه سانتی چرا پایین گفته چهارو خورده ای و..
باید منتظر بمونی صبح شه تا دکتر بیاد بگه چه کنیم
مامان حبه ی قندم✨🔗♥ مامان حبه ی قندم✨🔗♥ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمانم🎀

ساعت ۱۲و نیم شب بوود را افتادیم بریم بیمارستان خیالم راحت یود خونه تمیز همه کارامم کرده بودم شوهرم منو از زیر قرآن رد کرد و اومدیم سوار شدیم ی حسی میگفت ک میرم با نی نی برمیگردم از یطرفی هم درد نداشتم میگفتم خدایا برنگردم بدون نی نی دیگ خسته شدم از انتطار دل تو دلم نبود فقط ببینمش خلاصه رسیدیم اول بیمارستان بهارلو نامه رو نشون دادم گفتن درد داری گفتم نه گفتن بستری نمی‌کنیم که یا کیسه آبت پاره شده باشه بستری میکنیم یا درد داشته باشی بد گفت بشین تا صدات کنم بیای معاینت کنم اومدم بیرون ب شوهرم گفتم بیا بریم بیمارستان اکبرآبادی با اینکه خیلی بد تعریف کرده بودن ازش ولی گفتم برم خودم ببینم چجوری رفتیم اونجا ک گفتم اینجوری دکترم نامه داد گفت برو هرجا خواستی بستری شو و س سانتم فقط ی کم شکمم درد میکنه گفت اینجوری ک بستری نمیشی گقتم دکترم گفتم تا ۴ صبح امشب دیگ کیسه آبم پاره میشه🤣گفت چقد مطمعن!!بد گفتم الان چیکار کنم برم گفت نه بشین مدارکت بده تا دکتر بیاد معاینت کنه