۵ پاسخ

الهی عزیزم انشااله هرچه زودتر اون روزارو ببینی منم دقیقا همینطورم از یه دختر قرتی تبدیل شدم به یه مادر که وقتی نداره برا خودش

میفهمم...واقعا واقعاااا میفهمم

مثل من گاهی دلم تنگ میشه برای یک روز ب حال خودم باشم

تا اینا بزرگ بشن بعدی میاد باز باید صبر کنیم اونم بزرگ بشه😅😂

منم تا لنگ ظهر میخوابیدم🫠

سوال های مرتبط

مامان نقل و نبات مامان نقل و نبات ۲ سالگی
بذار یه اعترافی بکنم
درسته که طبیعی هست که هر وقت خونه رو مرتب میکنم چند دقیقه بعدش بچه ها همه چیز رو به هم بریزن ، اما گاهی پذیرشش برام سخت میشه!
طبیعی هست که کاری که همه توی نیم ساعت انجام میدن برای منی که بچه ی کوچیک دارم یک ساعت یا حتی یک روز طول بکشه ، اما راستش گاهی احساس تنهایی میکنم!
طبیعی هست که گاهی ظرف هارو بشورم و نیم ساعت بعدش دوباره سینک پر باشه ، اما گاهی خسته میشم!
طبیعی هست که خونه ام اون طوری که من دوست دارم تمیز نباشه و مدام سرزنش درونی داشته باشم ، اما گاهی کلافه میشم!
همون وقتایی که نه حوصله ی فکر کردن به توصیه های روانشناسی رو دارم و نه دل و دماغ فکر کردن به پیش بینی های انگیزشی که آره ۱۰ سال بعد حسرت این روزا رو میخوری و دلت تنگ میشه و از این صحبتا...
کلافه میشم ، میزنم بیرون ، یه قدمی میزنم ، یه قهوه ای میخورم ، دوستامو میبینم.
ولی اگه حالم بدتر از این حرفا بود وضو میگیرم و سراغ تراپی که برام از هر مسکنی بیشتر کار میکنه ، توی این شهر ماشینی یه پاتوق دنج دارم که توش کسی کاری به کارم نداره ، مدام صدام نمیکنن ، شلوغه ولی من نباید مرتبش کنم.
تازه صاحبش هم حالمو میفهمه و غصه هام رو کیلو کیلو ازم می‌خره ، تکیه میدم به دیوار خونش و شروع میکنم به خود شفقتی.
بدون قضاوت همه ی احساسات خودم رو می‌بینم و می پذیرم ، خودم رو بغل میگیرم و صبر میکنم آروم بشم
بعد از خدای خودم بابت نعمت بزرگ مادری تشکر میکنم و شروع میکنم به خوندن یادآوری طلایی ای که قبلاً نوشتم و گذاشتم پَرِ جا نمازم ، انگار اشکام آبی میشن روی آتیش دلم...
نفسم تازه میشه...
نشون به اون نشون که دلم پر میزنه برگردم پیش بچه ها و بغلشون کنم :)❤️‍🩹
مامان النا کوچولو مامان النا کوچولو ۱ سالگی
من خیلی عصبی میشدم ، مشکلاتی که قبلا با همسرم داشتم(خیانت و...) افسردگی بعد از زایمان ،تروماهای کودکی همه اینا تاثیر خیلی خیلی بدی روی زندگیم گذاشته بود .. افکار منفی و پرخاشگری .. من بخاطر دخترم تصمیم گرفتم درمان بشم ، از صحبت با روانشناس ترس داشتم درحدی که تماس گرفته بودم و قطع کردم اما دیگه خیلی همه چیز درحال بدتر شدن بود انقدر داد می‌کشیدم که دخترم دوتا دستش رو میزاشت روی صورتش از ترس... شده بودم یه هیولای واقعی 💔 اما بلاخره تونستم یه قدم برای خوب شدن بردارم الان حدود یک ماه و نیمه که تحت نظر روانپزشک هستم نمیگم صد درصد اوکیم اما خیلی خیلی بهتر از قبلم ... امید به زندگی دارم انرژیم بیشتر شده و مهم تر از همه رفتارم با دخترم خیلی بهتر شده و الان همش میگم کاش زودتر به دنبال درمان رفته بودم که حال خودم خوب بشه و مامان بهتری باشم واسه دخترم که تنها پناهش منم❤️‍🩹
اینا رو اینجا گفتم که اگه کسی با شرایط سابق من هست حتما به دنبال راه درست درمان باشه واقعا نصف عمرم رفت تو اون دوره مزخرف کاش زودتر دنبال درمان خودم بودم و از زندگیم لذت می‌بردم...❤️
مامان آناهیتا 💜 مامان آناهیتا 💜 ۱ سالگی
بعضی روزا مثل امروز و الان که خوابیده، به صورت کوچولو و مثل ماهش نگاه میکنم و از خودم میپرسم که چه لحظه‌هایی رو بدون اینکه حتی متوجه گذرشون بشم، پشت سر گذاشتم!
من ادم کُند و آرومیم ولی اناهیتا از منم آروم‌تره ..
چند بار به خودم قول دادم که از فردا سرعتمو ‌کمتر کنم ؟
چند بار به خودم یادآوری کردم که این لحظه‌ها مثل دونه‌های شن از لای انگشتام لیز میخورن‌ و میرن؟
میدونم خیلی زودتر از اونچه که
فکرشو بکنم این روزا و شبا هم میگذرن و دیگه این صداها و نق زدنا که میگن« بیا با من بازی کن» رو نخواهم شنید
میدونم خیلی زود عمرمون میگذره و روزی میرسه که یه سکوت سنگین خونه‌مونو پر و لبریز میکنه و ما توو اون روز حسرت همین لحظه‌ها و روزای قشقرق بپا کردناشونو میخوریم..
ولی بازم گاهی از دستم در میره و کمتر دل به دلش میدم…
مثل الان که توو دوران پی ام اس و پریودم….
اینکه فرزندمون ۲۴ ساعت به ما نیاز داره خیلی سخته…
خسته کنندس!
آشفته کنندس!
اما همه اینا زودتر از حد تصور ما تموم میشه…
و اون سکوتی که قراره تجربه کنیم خیلی سخت تر، خسته کننده‌تر و آشفته کننده‌تره….
بخاطر این فرشته های ناز، بیشتر باید روی صبوریمون کار کنیم :)

پ.ن: شاید اگه کمتر با شیرینی پزی برای خودم کار درست میکردم، کمتر خسته و بی انرژی میشدم ولی چه کنم که انگار تراپی روحمه… و الانم که اناهیتا کنار باباش میشینه و حاصل زحمت چند ساعت مامانشو میخوره بیشتر ترغیب به پخت انواع کیک و شیرینی و دسر میشم🥰
مامان ‌‌‌ایلیا مامان ‌‌‌ایلیا ۲ سالگی
روی صحبتم بیشتر با ماماناییه که تازه مادر شدن، مادرایی که مثل اون روزهای خودم حس می‌کنن توی یک باتلاق گیر افتادن و قرار نیست هیچ وقت از توش دربیان و هیچ کسی نه درکشون می‌کنه نه می‌تونه کمکی بهشون بکنه، مامانایی که با وجود این که جوری عاشق نوزادشونن که تا قبل از اون عاشق کس دیگه‌ای نبودن ولی خسته‌ن و بی‌نهایت احساس تنهایی می‌کنن، می‌خوام بگم خیلی از ماها این شرایط رو تجربه کردیم، حالا بعضی‌ها کمتر بعضی‌ها بیشتر، من خودم تا سه ماه اول فقططططط نشسته بودم داشتم بچه شیر میدادم چون شیرم کم بود و دائم زیر سینه بود پسرم و واقعا حتی حموم رفتن هم برام سخت بود چه برسه به کارای خونه و آشپزی، این در شرایطی بود که بارداریم هم برنامه ریزی شده نبود و درست تو شرایطی که من درگیر دفاع ارشدم و مقاله و شروع دکترا و این مسائل بودم پیش اومد، با این که هیچ وقت ناشکری نکردم بابتش ولی خییییلی خییییلی سخت گذشت، فکر می‌کردم دنیا دیگه برام تموم شده و همه اهداف و آرزوهامو باید ببوسم بذارم کنار، ولی اگر بخوام منصف باشم هر چی جلوتر رفت بیشتر تونستم به روتین زندگی خودم قبل از به دنیا اومدن بچه نزدیک شم،
ادامه تو کامنت
مامان دردونه مامان دردونه ۱ سالگی
پستم نکته خاصی نداره. صرفا برای ثبت داشتنش مینویسم.
بالاخره بعد از ۱۵ ماه تونستم ورزش رو دوباره شروع کنم.
منی که قبل بارداری و حین یارداری باشگاهم ترک نمیشد نزدیک به ۱۷ ماه بود که نتونسته بودم باشگاه برم.
بعد زایمان نمیشد تا یه مدت...
بعدش بچه کوجیک بود ...
بعدش کسی نبود نگهش داره...
خیلی تلاش کردم که هر طور شده برم ولی اصلا نمیشد. نزدیک به چندین ماه بود که هر روز تو کارهای فردام مینوشتم ورزش و نمیشد که برم.
ولی این ماه دیگه بی خیال باشگاه رفتن شدم و یه دوره آنلاین ثبت نام کردم. امروزم چهارمین روزی بود که تمرین داشتم. خیلی خوشحالم. حس قدرت میکنم و به خاطر این قوی بودن به خودم افتخار میکنم. گل پسرم هم دیگه داره کم کم عادت میکنه. کمتر سراغم میاد وقتی بهش میگم دارم ورزش میکنم.
اون روزهایی که حس میکنی ضعیفی، دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی، نمیتونی... به کوچولوت نگاه کن و به خودت یادآوری کن: این فسقلی تو بدن من بزرگ شد و به دنیا اومد و با شیره وجود من رشد کرد. مگه کاری هم هست که من نتونم انجامش بدم؟! تو از بهونه هات قوی تری! اینو یادت باشه.
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
کیک خیس شکلاتی 😊🤎
پاشو تنبلیو بزار کنار و درست کن که محشرههههه🫠

مواد لازم 👇🏻
تخم مرغ ۴ عدد
شکر ۲۰۰ گرم
وانیل نصف ق چ خ
شیر ۲۰۰ گرم
روغن مایع ۶۰ گرم
پودر کاکائو ۶۰ گرم
آرد ۲۵۰ گرم
بکینگ پودر ۲ ق چایخوری

برای سس روش به یک لیوان شیر یک و نیم قاشق پودر کاکائو با دو قاشق روغن مایع و سه قاشق شکر سرپر رو گاز میزاریم تا باهم حل بشه و تموم

برای کیک هم اون موادی که گفتمو به ترتیب باید بریزی ولی دوتا نکته‌ای که داره وقتی شکر و تخم مرغ و وانیل میریزیم باهم خوب باید هم بزنی که کرمی رنگ بشه پف کنه من با همزن سه دقیقه میزنم، اگه خوب هم نزنی بوی تخم مرغ اذیتتون میکنه.

نکته دوم وقتی آردو اضافه میکنی دیگه نباید کیکو زیاد هم بزنی که پفش میخوابه..

و بعد اتمام کیک وقتی یکم سسش ولرم شد روی کیک بریزین البته قبلش با خلال دندون یا چنگال کیکو سوراخ سوراخ کنید تا سس خوب به خورد کیک بره بعدشم که چند دقیقه بمونه تو یخچال وقتی خودشو گرفت روش پودر قند بریزین که دلبخواهی..
و تمام امیدوارم با این رسیپی درست کنینو خوشتون بیاد ❤️🍰



فرزندپروری
نوزاد
پوشاک
شیرخشک