(سزارين٢)
من ساعت٨:٥٧ دقيقه نورهان رو به دنيا اوردم و زمانى كه دكتر شكمم رو بريد من دچار خونريزى شدم و جفت از بند ناف جدا شده بود و خونريزى كردم در صورتى كه من سزارين اختيارى بودم و تا ٢ روز قبل كه سونو داده بوزم همه چيز عالى بود و دكتر سرنو بهم وزنش رو ٣ كيلو اعلام كرد كه نورهان ٣٣٤٠ بود
اين خونريزى باعث شد هموگلوبين من و نورهان بياد پايين و نورهان يك شب تو ان اى سيو بخابه يعنى دقيقا همون شبى كه من هم بيمارستان بايد ميخوابيدم
از تجربه خيلى خوبم بخوام بگم كه من تو شهر چالوس تو بيمارستان طالقانى زايمان كردم شهر من بيمارستان خصوصى نداره ولى دكتر عزيزم خانوم وسكويي برام تمام خدمات يك بيمارستان خصوصى رو فراهم كرد من يك اتاق ٢ تخته خصوصى گرفتم همراه با يك خدماتى خصوصى كه تمام كار هاى مربوط به من رو از گذاشتن شياف عوض كردن پد ها و حتى بردنم به سرويس و شستن سرويس همه و همه رو انجام ميداد و همراه هم كه مادرم بود قرار بود به نورهان رسيدگى كنه كه متاسفانه نورهان تو ان اى سيو بسترى بود اون شب كه خيالم راحت بود از اينكه بهترين دكتر و ريس ان اى سيو بالا سرش هستش ادامه تاپيك بعد

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان اقا نورهان🩵 مامان اقا نورهان🩵 ۳ ماهگی
(سزارين٣)
دوستان عزيز بعد از سزارين تو ٤ وعده شكمتون رو فشار ميدن كه ٢ بار اول شما سر هستيد و هيچ چيزى متوجه نميشيد ى بار دكتر تو ريكاورى فشار داد يكبار پرستار شيفت صبح و ٢ بار ديگه غروب و اخر شب كه ٢ بار اخر ترسناك و دردناك بود با فشار دادن لخته ها از شما خارج ميشه و باعث ميشه رحم خودشو جمع و خونريزى نكنه
از راه رفتن بعد عمل بگم اين كاملااا بستگى به شما داره و واقعا ربطى به دكتر و عمل نداره من خودم جز دختراى ناز نازى هستم اما ميترنم به حرات بگم فقط و فقط دفعه اول بلند شدن از تخت و ٢ قدم اول سخت و دردناك و دوباره نشستن رو تخت سخته وگرنه از دفعه هاى بعد خيلى خيلى سبك تر و راحت تر هستيد من فرداى روزى كه مرخص شدم قبل ظهر البته به خاطر خونريزيم ى دور سونو هم كردن و بعدش مرخص يدم تا غروب تو بخش اطفال منتظر بوديم كه نورهان مرخص بشه چون بعد ان اى سيو بايد نوزاد٦ساعت تو اطفال بسترى باشه بعد مرخص ميشه من غروب ساعت٧ كه اومدم خونه كل حياط و پله هارو بدون كمك كسى راه رفتم و وارد خونه شدم ميخوام اينو بگم كه اصلا راه رفتن و بچه شير دادن از فرداش اصلا دردناك و سخت نيست
مامان آوینا مامان آوینا ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
سلام دوستان وقتتون بخیر
من برای زایمان بیمارستان انصاری پیش دکتر بنی فاطمه رفتم خواستم تجربه ام رو بگم شاید به درد دوستان باردار بخوره
دکترم کارش فوق العاده عالی بود با اینکه ماه آخر رفتم پیشش رسیدگی و پیگیری خیلی عالی بود زایمان هم وقتی فهمید از طبیعی میترسم قبول کرد که سزارین انجام بدم بدون اینکه زیرمیزی بگیره
بیمارستان هم رسیدگیش خوب بود و تمیز بود و نسبت به بقیه بیمارستان های خصوصی تاپ قیمتش مناسب بود
من بیمه تکمیلی دانا داشتم که کل هزینه با اتاق خصوصی و پمپ درد شد ۴۸ میلیون که ۲۸ تومنش رو بیمه تکمیلی داد البته اگر بیمه تامین اجتماعی هم داشته باشید یه بخش دیگه اش رو هم اون میده برای من چون بیمه خدمات درمانی بود و زایمان اولم بود اون هزینه ای نداد
دکتر بنی فاطمه درمانگاه حضرت ابوالفضل نیروی هوایی تهران و درمانگاه حرم شاه عبدالعظیم میشینه و بیمارستان های انصاری و خمینی و خاتم الانبیا هست تا جایی که من میدونم فوق العاده دکتر خوبیه امیدوارم که شما هم تجربه خوبی از زایمانتون داشته باشین واسه من که خاطره خیلی قشنگی شد خداروشکر
در ضمن اینارو نوشتم که هم به خانم های باردار کمک بشه هم تشکری باشه از دکترم که تو این دوره زمونه که همه دکترا زیر میزی میگیرن ، این دکتر بی چشم داشت کار میکنه
مامان پسر قشنگم مامان پسر قشنگم ۱۲ ماهگی
پارت دوم نوزاد مکونیال


با فیلم برداری اتاق عمل همسرم هماهنگ کرده بود و از اون لحظه کلیپ داریم
خلاصه من ۱۲ساعت کامل بعد عمل درازکشیده بود و بعدش اجازه راه رفتن داشتم که سرعت خودمو به ان ای سیو رسوندم و پسرم رو دیدم
نفس هایش به شدت تند بود و بدون دستکاه اکسیژن نمیتونست نفس بکشه و گفتن که مکنیوم وارد ریه اش شده تا جذب بشه زمان می‌بره
از پسرم آزمایش کشت عفونت ۲۴,ساعته و ۷۲,ساعته گرفتن که خوشبختانه منفی شد و دکتر برای این که زود تر مکنیوم جذب بشه آنتی بیوتیک تجویز کرده بود
بعد از تزریق آنتی بیوتیک پسرم خیلی حالش بهتر شد و دکتر اجاره داد. که بغل بگیرمش
بعدش هم اجازه داد که از سینه مادر تغذیه رو شروع کنه
من هر روز از صبح تا شب بیمارستان بودم و دوساعت یک بار میرفتم برای شیر دادن و بعد از این که من بغل گرفتم و شیرش دادم روند درمان سریع شد و تو بغلم بدون دستگاه نفسش منظم میشد
خیلی روز های سختی بود
خیلی تجربه سنگینی بود ولی با توکل به خدا این مرحله رو رد کردیم
امید وارم همه بچه ها سالم و سلامت باشن و عاقبت بخیر بشن
سوالی بود در خدمتم🌹
مامان ارسلان مامان ارسلان ۶ ماهگی
پارت 1 زایمان طبیعی من
39 هفته کامل رفتم دکتر و دکتر گفت که یک سانت ونیم رحمت باز شدع
با اینکه از سه هفته قبلش هم پیاده روی رو شروع کرده بودم و هم مرتب شیاف گل مغربی مصرف میکردم و دوبار هم معاینه تحریکی شده بودم
ولی دهانه رحمم تکون نخورده بود
دکتر گفت من 30 تیر بیمارستان کلاله هستم وماهی فقط سه روز اونجام
همونجا عز مم رو جزم کردم که من باید همون روز زایمان کنم .
واقعا سختم بود دیگ ادامه دادن
دبگه او نسه روز باقی رو هم کلی پیاده روی کردم و روز موعود رقتم بیمارستان
ساعت 9 صبح بیمارستان بودم
معاینه کردن و گفتن هنوز دوسانت نشدی😐
گفتم مریض فلان دکترم و میخام منتظر بمونم تا بیاد
زنگ زدن که من اومدم
نامه هم دکترم داده بود که بهشون بدم
با ماماهاشون اشنا بودم وقبلا کلاسای پیش از زایمان با دوتا شون اشنا شده بودم و از شانسم هر دو شون بودن
قبل اینکه دکتر بیاد ورزش میکردم وهرکاری که به زامانم کمک بکنه
دکترم اومد وقشنگ معاینه تخریکی کزد وگفت ......
مامان امیر 💙 آراد 🩵 مامان امیر 💙 آراد 🩵 ۵ ماهگی
پارت سوم تجربه سزارین یهوی
از من nstگرفتند و اینکه به من گفتش که لباساتو در بیار می‌خوای معاینه کنیم بعد از اینکه معاینم کردم فهمیدن که دو سانت باز شده بوده رحمم
به خاطر کار زیادی که این چند وقت انجام داده بودم رحمم باز شده بود این دردهای خیلی شدیدتر که شده بود به خاطر همین
همراهمو صدا کردن همراه که اومد دیدم دستش لباس و این وسیله‌ها هستش بعد گفتم اینا مال چیه گفت خب گفتن که باید بستری بشی گفته بودم بستری بشم و سندمو وصل کردم و رفتم بالا
رفتم بالا که برم اتاق عمل بعد همش از من می‌پرسیدن تو به خاطر تاریخ رند اومدی تو به خاطر تاریخ رند اومدی همه این سوال از من می‌پرسیدن
این تاریخ رو دوست داشتم ولی چون دیگه دیر رسیده بودم می‌دونستم که به شیش شهریور نمیخوره
رفتم بالا و همه خیلی خوب بودن و خوش اخلاق بودن به جز یه خانومی که هیچ وقت نمی‌تونم از این رفتارش بگذرم منو دید برگشت گفت به خاطر تاریخ رند اومدی تو گفتم نه الان دیگه ساعت ۱۱:۳۰ ۱۲ تا من بخوام زایمان بکنم مطمئناً از ششم رد میشه
برگشت با یه لحن تحقیرآمیز من گفت بله از میکاپی که کردی از بوی عطر و ادکلنی که به خودت زدی از لباس‌های قشنگی که پوشیده بودی موهایی که بستی معلومه که اصلاً به خاطر همین تاریخ روند نیومدی
دلم خیلی شکست زدم زیر گریه زدم زیر گریه منو بردم تو اتاق از شدت استرسی که بهم وارد شده بود ضربان قلبم بیش از حد بالا بود چون تیروئید پرکارم داشتم برام خطرناک بود
و اینکه شروع کردم به زدن آمپول به کمرم خیلی ترسم از این آمپول بود ولی خداروشکر خیلی راحت بود دست اون دکتر واسم خیلی سبک بود آنچنان که بگید درد و اینکه مثلاً چیز بشه نداشتم
مامان هانا مامان هانا ۸ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان پاستیل مامان پاستیل ۱ ماهگی
پارت ۲
اونم تو مسير ما رو ديد گفتيم ميريم فلان بيمارستان كه اونم گفت
ما دولتى هستيم بيمارستان شخصى نميريم بزارين زنگ بزنيم ببينيم
ميتونيم بريم كه اونم نشد خودمون دوباره راهى شديم منم دردام
شديد شده داد ميزنم تو ماشين همه جا هم ترافيك تا برسيم ه۴
دقيقه طول كشيد یکم که آمبولانس رو رد کرده بودیم کیسه آبم پاره شد تا رسيديم پاركينگ بيمارستان تو ماشين سرش
اومد بيرون كه خوشبختانه شورتى كه پوشيدم نكه داشته بود بعد
رفتن دكتر ماما صدا كردن تو ماشين دخترمو گرفتن بندنافشو بريدن
خدا خيرشون بده داداشم رفته بود داد حوار راه انداخته بود بچه تو
ماشين بدنيا اومد زود باشين چنان با عجله اومدن كه يكيشون از
پله ها افتاده بود ولى ميگفت كه پاشدم بازم دويدم همشون يچيزى
دستشون قيچى پتو حوله ميگفتن فلانى هم مثلا قيچى رو برداشته بود
منم دوباره برداشتم بعد كلا اسم من تو كل بيمارستان كه يكى امروز
تو ماشين زايمان كرد و كلا ۴۵ دقيقه درد كشيدم با اينكه زايمان پر
چالشى داشتم ولى راحت و بدون دستكارى بود همه ميگفتن بهتريـن
زايمانو داشتى كه ه۴ دقيقه طول كشيد
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۸ ماهگی
تو اتاقی که داخل سالن زایشگاه بود و کنار تخت من یک خانم منتظر اومدن کوچولو نازش منتظر شدم تا آماده بشم واسه عمل پرستار برام آنژیوکت گذاشت سوند وصل کرد بهم وسایلی که همسرم از داروخونه گرفته بود داد یک دست گان با دمپایی و آب معدنی و آبمیوه و پوشک لباسامو پوشیدم به کمک یک خانم خدماتی نشستم روی ویلچر و راهی اتاق عمل شدم اتاق زایشگاه دقیق رو به روی اتاق عمل بود خواهرم پشت در با چشمای اشکی منتظرم بود ازش سراغ پوریا همسرمو گرفتم گفتم چرا نیست گفت راه ندادن بیاد سرمو بوسید فقط تونستم بگم آبجی دعا کن با پناه از این این در بیام بیرون خواهرمم بدتر از من احساساتی هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد و منو با چشمای اشکیش راهی اتاق عمل کرد.
با ورودم به اونجا انقدررررر سردم شد و سرد بود که ناخودآگاه تن و بدنم میلریزد اون خانم منو اونجا رها کرد و رفت تو دلم فقط دعا میکردم واسه اونایی که ازم خواسته بودن یا شون باشم همینجوری تو حال خودم بودم که یک مرد میانسال اومد ویلچرمو به سمت داخل برد پرستار همراهم پروندمو تحویل داد و ازم خداحافظی کرد وارد اتاق جراحی شدم همه جا تمیز و بزرگ و سرد سرد سرد آنقدری که من دیگه کنترل بدنمو نداشتم از طرفی استرس از طرفی سرما همه جامو تو دست خودش گرفته بود و من حسابی میلرزیدم جوری که اگه اون آقا میانسال نبود تا کمکم کنه نمیتونستم بشینم رو تخت.....
مامان پناه🍒 مامان پناه🍒 ۸ ماهگی
تا ساعت 7 شب سعی کردیم منو همسرم به چیز های خوب فکر کنیم به اینکه یه روزی صدای خنده های دخترمون پناه بپیچه تو خونه ای که 10 ساله منتظر همچنین لحظه ای.
برای اینکه فکرای خوب بیاد تو ذهنم به دختر همسایه گفتم برام موهامو بافت آرایش کردم تیپ زدم واسه لحظه دیدن دختر نازم
ساعت 6 و نیم بود که به همراه ساک خودم و پناه راهی بیمارستان شدیم تو راه کلی عکس و فیلم گرفتیم قبلش هم با خواهرم هماهنگ کردم که بیاد بیمارستان چون حس میکردم بخاطر دردی که دارم امشب بستری بشم.وقتی رسیدم بیمارستان و رفتن تو بخش زایشگاه با شنیدن صدای جیغ و با حسین و یا ابوالفضل گفتن یک مادری که داشت بچشو به دنیا میاورد و من فقط صداشو میشنیدم مو به تنم سیخ شد رفتم داخل اتاق ان اس تی یه خانومی رو تخت بود با دیدن من شروع کرد به گلایه که وای زایمان چیه خدایا غلط کردم دیگه من حامله نمیشم.منتظر شدم تا دکترم اومد منو دید اونجا هم یک بار ان اس تی گرفتن دوباره دکترم گفت این درست نیست هم اینکه انقباض داری هم اینکه ضربان قلب بچت خیلی بالاست برو بیرون یه هوایی بخور بیا تا دوباره ازت ان اس تی بگیریم استرس هم نداشته باش.اومدم بیرون از زایشگاه با دیدن خواهرم و شوهرش و دخترش زدم زیر گریه به هق هق افتاده بودم شوهرم هرچی ازم میپرسید نمیتونستم درست جواب بدم....