سوال های مرتبط

مامان nihal مامان nihal ۳ سالگی
این چند روز فهمیدم مادر بودن یعنی گاهی تمامِ وجودت را جمع کنی و پشت لبخندت پنهان کنی، وقتی از درون داری از ترس می‌لرزی...
یعنی وقتی حالِ بچه‌ات خوب نیست، هیچ چیزی در دنیا دیگر مهم نباشد؛ نه خواب، نه خستگی، نه حتی خودت...

چند روزی بود که هر بار به صورت دخترم نگاه می‌کردم، دلم هزار بار می‌ریخت.
هر کبودی برای من یک دنیا ترس بود، هر آزمایش یک بغض، هر لحظه انتظار یک عمر می‌گذشت...

کنارش نشستم و سعی کردم محکم باشم؛
در حالی که خودم بیشتر از هر کسی به یک آغوش و یک جمله‌ی «چیزی نیست، خوب میشه» احتیاج داشتم.

خدایا...
ممنونم که از آن روزهای سخت، دستم را گرفتی و نگذاشتی امیدم را از دست بدهم.
ممنونم برای خبری که امروز دلم را آرام کرد.
برای اینکه جواب نمونه‌اش منفی شد، برای اینکه لبخندش دوباره برایم شبیه زندگی شد...

این چند روز به من یاد داد آدم تا وقتی مادر نشده، نمی‌فهمد ترس برای جانِ یک نفر دیگر یعنی چه.
دخترم، تو فقط بچه‌ی من نیستی؛
تو تکه‌ای از قلب منی که بیرون از سینه‌ام راه می‌رود. ❤️

و من امشب فقط یک خواسته دارم:
خدایا، سلامتی بچه‌هام رو ازم نگیر؛ بقیه‌ی زندگی رو خودم یجوری از پسش برمیام. 🤍🫂۱۴۰۵/۶/۳۱
مامان باران و ستاره مامان باران و ستاره ۵ سالگی
اوایل جوانی با تمام وجودم به خودم قول دادم که روزی، اگر مادر شدم، فرزندی سالم و خوب پرورش دهم. کودکی که از زخم‌ها دور بماند، خوشحال باشد، بااعتماد به‌نفس و آرام.

اما هرچه گذشت، فهمیدم
بچه‌دار شدن، یعنی دعوت شدن به سفری بی‌پایان برای سالم‌ کردن خویش.
یعنی روبه‌رو شدن با سایه‌هایی که سال‌ها در من خانه کرده بودند، با زخم‌هایی که پشت لبخندها پنهان‌شان کرده بودم.

فهمیدم فرزندم قرار نیست به حرف‌های من گوش دهد،
او به زندگی من نگاه خواهد کرد، به شیوه‌ای که دوست دارم یا ندارم، می‌ترسم یا می‌جنگم، خودم را دوست دارم یا نه.

فهمیدم اگر بخواهم او ریشه‌دار، رها و سالم باشد،
باید اول خودم زمینِ امنی شوم
برای ریشه زدن.
باید با خودم آشتی کنم،
تا او یاد بگیرد با خودش در صلح باشد.
باید خودم را ببخشم،
تا او بلد باشد خطا را تحمل کند.

بچه‌دار شدن یعنی فرزندی را به دنیا بیاوری،
که هر روز آینه‌ای‌ست از تو
و چه تلخ و چه زیبا،
تنها راهِ تربیت او
ترمیمِ خودت است

-