تجربه زایمان 🤰🫠
۷بهمن ساعت ۷صبح رفتم بلوک زایمان ،بعد انتظار ساعت ۱۲ظهر رفتم اتاق عمل ،قبلش سوند زدن ک فقط حالت چندشی داره وگرنه درد نداره اصلا،،،،رفتم تو اتاق عمل دکتر بی حسی اومد بدون استرس نظام شونه هامو شل کردم و آمپول زد بعدم دکترم اومدم و باهام صحبت کرد و رفت سراغ کارش😍یکم بعد صدای گریه پسری شنیدم ی حس خوبی داشتم ک بعد نه ماه مراقبت ازش سالم و سلامت
نمیدونم چرا تو اتاق عمل حالم بد شد یهو فشارم افتاد و حالت تهوع گرفتم فقط گفتم حالم داره بهم میخوره ،انکار داشتم خفه میشدم حتی نتونستم از دکتر خواهش کنم بچه بهم نشون بده😢یکم عملم طول کشید گفت چسبندگی داری اونو درست کرد تا بخیه بزنه برم ریکاوری حدودا سه ساعت تو اتاق عمل بودم وقتی رفتم ریکاوری لرز و معده درد شدید کل وجودمو گرفت اصلا سر زایمان دخترم اینجوری نبود اصلا درد نکشیدم سری اول 😢تا حالم جا بیاد چهار و نیم منو فرستادن اتاق بخش ،درد معده دهنمو سرویس کرد تا ۹شب بهم هیچی ندادن بعد اجازه چایی عسل دادن سریع اونو خوردم بعدش سه چهار قاشق سوپ
سریع گفتم می‌خوام بلند بشم راه رفتن زیاد تو سزارین شرط اول خوب شدن ،بلند ک شدم سریع رفتم دستشویی پامو شستم و رفتم تو راهرو راه رفتن خب سری اول سخت ولی شدنی،تا خود صبح چندین بار راه رفتم
گاز بی حسی بدجور اذیتم کرده بود اینسری شونه هامو وقغسه سینم خیلی درگیر درد بود خیلی بهم مسکن میزدم ولی خوب شدنی نبود نفس کشیدنم با درد بود
ماشاالله تخت بیمارستانم آنقدر سقف ک حتی تا صبحم بیدار بودم فقط میخواستم مرخص بشم
شکمم همون شب ۱۲شب کار کرد خیالم شد
از بچه بگم براتون 🐣تو کامنت می‌نویسم لایک کنید بالا بمونه🐣😍

تصویر
۲۷ پاسخ

اول بگم خانواده پسری ساکن استرالیا بودن و افغانی من اولین بار تو همون بیمارستان دیدمشون،،،،خیلی ذوق داشتن
از اتاق عمل بیرون اتاق بغلی مادر و پسری بودن ولی نیومد چند پیشم مادر یکم خجالتی بودم و فارسی خوب بلد نبود صحبت کنه از طرفی گفتم شاید دلش نخواد بچه ببینم ،اخر شب داشتم راه میرفتم دیدم در اتاقش باز از دور بهش تبریک ،،،،فردا صبح پدر پسر اومدم تو اتاقم و کلی ازم تشکر کرد جوری چهرش می‌خندید ک کل وجودم خوشحال بود از خودم خیلی راضی بودم🙃☺️اسمش گذاشتن سهیل گفتم میشه ببینم از راه دور با کلی خجالت گفت ن گفتم فدای سرتون زیر سایهتون بزرگ بشه بعدا ب همسرم گفته بود خانومت ناراحت نشه بخاطر خودش گفتم وابسته نشه
.ولی خب قسمت بود ببینمش😍تو راهرو بودم برده بودنش واکسن بزنه مادرش پیشش نبود در حد چند ثانیه از راه دور دیدمش ی پسر سفید چشم بادومی شبیه خودشون با وزن ۳۴۰۰تحویل خانواده ش دادم
بازم اگه سوالی هست در خدمتم

ای خداا،❤️چقد حس قشنگی منتقل کردی
تو نشون دادی ادم خوش قلب پیدا میشه

به زبون اسون کار راحتیه و ممکنه هرکسی انجام بده،ولی نه کار هرکسی نیس🌹

مبارکه عزیزم مبارک برااینکه وجودت یه هدیه خدایی به یه خانواده تحویل داد مبارک برااینکه دلت بزرگ و مهربونه
تو نشون دادی هنوزهستن ادمای خوب
ان شاءالله خدابه زندگیت برکت و خوشی و ارامش عطا کنه

چقدر قوی هستی ساناز جدی میگم
من اصلا درون خودم نمیبینم
همی الان جات اشک ریختم سخت دونستم ب از دور دیدن اکتفا کنم یا رهاش کنم بره 🥹🥺
باریکلا بهت
من بودم ایقد گریه میکردم

وای چ دل بزرگی دارین شما عزیرم
خودتون چندتا بچه دارین

اگه جسارت نباشه میشه بپرسم چند بهتون دادن به خاطر رحم جایگزینی؟

چه دل بزرگی

عزطزم اگه ناراحت نمیشی چجوریه؟؟؟

یعنی چجوری باردار شدی میشه توضیح بدی؟؟؟
اسپرم اقا گرفتن منتقل کردن ب شما؟؟
بعد محرمیت اینا میخونن

قصد جسارت واقعا ندارم
ولقعا بران سوال رحم احاره ای چطوریه

دمت گرم خیلی کار خوبی کردی خیرشو ببینی انشالله تو زندگیت♥️

عزیزم اول از همه بهت خدا قوت بگم دس مریزاد واقعا خیلی کار بزرگی انجام دادی همیشه به زندگی خودم آدما نگاه میکنم میگم این زمان از بدنیا اومدن تا زمانی که از این دنیا میریم چه کارهای انجام میدیم و سرنوشت چی برامون رقم میزنه واقعا تاپیک شمارو خوندم واقعا بهتون غبطه خوردم چه دل بزرگی داشتین خدا چه لطف بزرگی بهتون کرده که تونستین همچین کار بزرگی انجام بدین و واقعا دل یه خانوادی رو شاد کنید از همه مهمتر گرمی بدین نور امید به اون خانواده خدا بهتون سلامتی بده درپناه خودش حفظتون کنه

اخی چه جالب
واقعا همچین کاری کردن دل بزرگی میخواد
جسارت نباشه چقدر هزینه بهتون دادن

عزیزدلم الان خوبی بهتری😍
منم سه‌شنبه میخام بچه رو تحویل بدم تمام وجودم استرس و ترسه چن روزه همش گریه میکنم اصلا سر پسرم ترس نداشتم نمیدونم چم شده برام خیلی سخته💔😭

الهی عزیزم
خدا حفظت کنه بخاطر اون شادی ک ب خانوادشون دادی

عزیزدلم الهی شکر باموفقیت تموم شد الهی خیر کارتو ببینی

چ دل بزرگی🥲❤️

ساناز عزیزم خداروشکر که به سلامتی تموم کردی و پیش خانوادت برگشتی
ایشالله همیشه لبخند به لبت باشه

واقعا اشک ریختم
چقد فداکاری خدا خیرتون بده
قبلا چقد خانما به خاطر بچه دار نشدن زندگیشون سیاه میشد

سلام عزیزم مبارک باشه خدا به دل بزرگ و مهربونت نگاه می‌کنه ده برابرشو بهت میده چون با این کارت لبخند رو لب یه مادر آوردی بنظرم خوب شد اینجوری چون ممکن بود وابسته بشی اگه بغلش میکردی خدا به تو و شوهرت و نهال جونم سلامتی بده

مبارک باشه عزیزم خیلی مهربونی❤️واقعا شبیه خودشون میشه من فک کردم ی خورده شبیه شماهم میشه

خداخیرت بده عزیزم..خوبه ندیدیش من بااینک فامیلمه اما شوهرم نمیزاره ببینمش چون من شیرهم بهش دادم خیلی وابستش شدم بعد رفتنش شب اول مث دیونه ها توخونه میچرخیدم اشک میریختم میگفتم پسرمو بردن🥲🥲تصویری میحرفم باخالم میبینمش اما کاش آشنا نبود‌‌‌...

سلام عزیزم به خیر خوشی و سلامتی ، ممنون بخاطر کار قشنگی که کردی ، هرکسی نمیتونه انقد دل گنده باشه من جمله خود من 🫠🫠بهت پاداش ندادن دیگه تو بیمارستان

ساناز خیلی خوش قلبی عزیزم❤️👏👏👏👏👏

خدا صد برابرشو بهت بده به شما هدیه چیزی ندادن خانواده بچه

چقد شما مهربونید
خدا بهترینها رو برات رقم بزنه عزیزم

انشاالله به سلامتی فقط میتونم بگم چه دل بزرگی داری 🥲

خوب خداروشکر همچی خوب بسلامتی تموم شده عزیزم ♥️

سلام عزیزم خداروشکر بخوبی زایمان کردی
دستت درد نکنه ک ی خانواده رو خوشحال کردی
میگم واس انتقال جنین چقدر هزینه دکتر شد

سوال های مرتبط

مامان سدنا فسقلی مامان سدنا فسقلی ۳ سالگی
یچیزیم از زایمانم بگم الان که بیکارم
من تا لحظه آخر درد داشتم به روی مبارک نمیاوردم وقتی رفتم بیمارستان دیدم روز شنبه ای فقط من دارم زایمان میکنم برعکس بقیه مامانا به فکر تصویر بچه نبودم به این فکر میکردم چجوری از تخت برم بالا از اون سمت قل نخورم با سر که خداروشکر یه پرستارآقا بود نمیدونم چیبود کمکم کرد که کاااش میفتادم پشتم باز بوده و من حواسم نبود حتی اون موقع هم متوجه نشدم چند روز بعد متوجه شدم وقتی از لباس عمل داشتم تعریف میکردم واسه دخترخالم وقتیم اومدم تو اتاق دیگه خواب نداشتم زنگ میزدن مامانم گوشی میداد بهم حرف بزنم😐انگار تبریک عید بود اجباری بوده بخاطر همین یه سردرد ۹روزه داشتم سرپا بودم یا درازمیکشیدم خوب بودم ولی می نشستم مغزم درحالت انفجار قرار میگرفت کلا خیلی بعد زایمان اذیت شدم تا یکسال اگه تو شکمم قیچی و نخ و سوزن جا میزاشتن حداقل درمان داشت من نمیدونم چه درد بی درمونی بود دچار شده بودم نوک سی.نه هام تاول میزد فقط گریه میکردم بقیه هم که میدونید دایه مهربان عقلم کج بود مسیرش به بچه شیر خشک نمیدادم فقط شاید هفته ای یکبار یا دو هفته یکبار وقتی بیرون بودیم اصلا تو حالت نشسته نمیتونستم شیر بدم به مامانای باردار و تازه زایمان کردین یه حرف خواهرانه میگم بهتون شیر خشک اصلا بدنیس جایی سخت شد دیگه مادر ندین چون اعصابت مهمتره تا تغذیه بچه با شیر خشک بزرگ میشه با شیر مادرم بزرگ میشه ولی بعد اعصابت درست نمیشه
مامان سوین مامان سوین ۴ سالگی
یه ماگ‌خریدم ۴۸۰ اومدم خونه دخترم رفت روی چارپایه آب از شیر آشپزخونه بخوره از دستش ول شد افتاد شکست امیرعلی هم تو آشپزخونه بود منم انقد عصبانی شدم زدم زیر گریه رفتم تو اتاق امیرعلی خورده سرامیکارو جم کرد اومد تو اتاق گفت خدایی واسه یه لیوان اینجوری زار میزنی اگه آره پاشو بریم یدونه دیگه بخر منم اعصابم خیلی خورد بود گریه میکردم اونم عصبانی شد داد زد فدای سر بچم تو معلوم نیست دردت چیه داری اینجوری اشک تمساح میریزی مث آدم بگو چه کوفتته درد چیه منم گفتم خودت یه دردته داد میزنی سر من و ...
همینجور دعوا بالا گرفت بعد منم بهش گفتم اگه میخای خانوادتو ببینی برو من هیچ وقت منعت نکردم عقده هاتو سرم من خالی نکن مگه مقصر من بودم ؟گفتم نمیخای بیا جدا شیم من راضی تو هم راضی گور بابای ناراضی ! گفت تو واقعا راضی برا طلاق گفتم خیلی وقته! یهو زد زیر گریه رفت کنج اتاق زانوهاش بغل کرده بود گریه میکرد منم دیدم گریه میکنه هیچی نگفتم رفتم تو حال . به خدا من اعصابم از دست دخترم خورد بود نه چیز دیگه
ولی میدونم خانوادشو نمبینه عقده کرده تقصیر منه! خب بره به خدا من حرفی ندارم .عذاب وجدان داره خفم میکنه



فرزند کودک همسر دارو دکتر رفلاکس پوشک مولفیکس تب شدید