۱۵ پاسخ

به نظر من که هی میگن باید سر بچه داد نزنی وتا هفت سالگی کاری کرد چیزی نگی اشتباه ،،خیلی هم با ملایمت رفتار کردن باعث میشه بچهای امروزی که خیلی جواب پس میدن بدتر هم بشن یکم باید جدیدت هم کاهی خرج داد مثل قدیم بچه باید در مواردی در عین صمیمیت مهربونی ا ز یکی از والدین یکم حساب ببره ،و حداقل حرف کوش کنه تا بچه هست جون با بزرکتر شدنشون دیگه بچهای امروزی پدر و مادر و حساب نمیکنن اصلا

بچه های الان معنی واقعی پسر و دختر فرق دارن رو نمایش دادن
انقدر از دست دخترم اینجوری ضد حال خوردیم ک خدا داند
هرچی بزرگ میشن نافرمان تر گستاخ تر میشن ما اصلا این مدلی صحبت نمیکنیم نمیدونم دخترم چرا ایتجوری شده
چند شب پیش مادرشوهر گفت بزتید اخبار ب مادرشوهرم کفت تو پیرزن خبر میخوای چکار 😐😐😐
خدا میدونه شدم لبو هنوز دارم بهش فکر میکنم ک چی باعث این حرف شده پیدا نمیکنم

والا من بچم دختره اما همینه موندم چه جوری بعضی بچه ها حرف گوش کن و با ادب ان دختر من از وقتی رفته مدرسه توقعاتش بیشتر شده و گستاخ تر متاسفانه برا هر چی گفتی جواب داره

والا من هیراد یه چیز بگی ده تا بهت بر میگردونه 🥲انقدر درگیرم‌باهاش که پسرم با ادب باش زشته ادم با عمه اش اینجوری حرف بزنه عمش ۱۹سالشه این یه ذره بچه انقدر حرص جوش میده بهش🤦🏻بخدا دوست ندارم حتی خونه پدرم هم برم.انقدر میگم بزار هیچکس رو اذیت نکنه

دخترمنم همینه تنها نیستین
یه حرفایی میزنه یه حرکاتی میکنه من میمونم
تازه دیروز از دستش نشستم گریه کردم

من میام با یکی اوضاع رو درست میکنم اون یکی یه داستان درست می‌کنه دیگه واقعا کم میارم
ولی الان چیزی که نظرم رو توی تاپیک تو جلب کرد می‌دونی چیه فکر کنم اکثرا توی یه تله لجبازی افتادیم من خودم هم مثل شما هستم گاهی صدام رو بلند میکنم ولی میگم بدون کلاه میبردیش کم کم توی راه پله راضیش میکردی ببین هوا سرده این حرفا البته میگم خودم هم مثل شمام

مال من دختره بازم همینجوری تحفه است.بخدا هرروز آنقدر حرص میخورم دست چپ و قلبم تیر میکشه داغونم از دستش

ای مامان گل تنهانیستی ماهم همینیم والا 😂دیگه مغزانمیکشه حقیقتا

عزیزم پسر من انگار اصلا نمیشنوه که چی میگیم مخصوصا حرف منو🙄
یا یجوری لجبازی میکنه انگار نونه شبه و از واجبات
دقیقااااااا برعکس هر چیزی که ما میگیم رو انجام میده

پسرمنم همینه اصلا حرف گوش نمیده
دیگه روانیم کرده. مونده تو دلم یبار حرفم گوش کنه مثلا داره یکاری میکنه بهش میگم اینکارو نکن صدیار بهش میگم اصلا اهمیت نمیده داد میزنم اهمیت نمیده
۲۴ ساعته که در حال اذیت کردنه خواهرشه هرچی هم میگم اهمیت نمیده
حمومش میکنم یزور بایدسشواربکشم ولباس تنش کنم
میخوایم بریم بیرون هممون لباش پوشیدیم اماده این شلوار دستش داره دور خونه میچرخه به معنای واقعی رووووووانی شدم ررررروانی

نه گوش میده

ببین سمیراجان
آروم باش وفقط انتخابی باهاش حرف بزن
مثلاکدوم کلاهومیخوای بذاری؟آبیه یاقرمزه؟
ناخودآگاه انتخاب میکنه خودش
اگربازتویسری کارها گفت نمیخوام وحرف حرف خودش بود بذارانجام بده ولی تاکیدکن که من کاریدندارم بعدش
مثلاکلاه نمیخواد
اوکی اگرنذاری سرمامیخوری اگرسرمابخوری من هیچ کاری برات نمیکنم بجزاینکه بریم آمپول بزنی که خوب بشی
ودقیقاروی حرفت بمون
اونوقت یادمیگیره که باهاش شوخی نداری وگوش میکنه

دختر منم همین جوریه ولی منم میگیم باشه نمیریم پس سریع میپوشه

به حرف من کمتر از باباش گوش میده، از باباش حساب میبره، ولی اینطور مواقع اگه ببینه از بیرون رفتن منصرف شدیم سریع کوتاه میاد چون بیرون رفتنو دوس داره

پسردارا****
نرفتیم***

سوال های مرتبط

مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۶ سالگی
پیرو تاپیک قبلی،بماند که چقد اون پسره امیرعباس به بچه من نه گفته و گفته نمیام و مامانم نمیذاره، یه روز یکی از همکلاسی های پسرم اومده بود دم خونه مون با پسرم بازی کنه، بعد پسر منم دیگه رفته پیش دوستش، این امیرعباس هم بهش برخورده و رفته به مامانش گفته پویان بیشتر با امیرعلی همکلاسیش هستش تا من،بعد که همکلاسی پسرم میره، پسرم همین امیرعباس همسایه مونو صدا میکنه ولی مامانش نمیذاره بیاد میگه اون موقع که رفتی با همکلاسیت فکر الانو میکردی 🙄🙄 اینارو امروز مامانش خودش بهم گفت، نگا توروخدا چیارو یاد بچه شون میدن و کینه و دشمنی رو، بعد اون پسره اینقد به حرف مامانش گوش میده که حد نداره ولی بچه من مارو به هیچی حساب میکنه، من وقت نکردم همون لحظه جوابشو بدم چون بچه نوزادم تو خونه بود و تنها، حالا به نظرتون به مامانش بگم ازت ناراحت شدم که بچه تو شیر میکنی که سمت بچه من نیاد چون یه بار بهش گفته همکلاسیم اومده، اینهمه خودتو و بچه ت به پسر من نه گفتین و گفته نمیاد، میدونید عادت کردن از بس بچه ساده من رفته سمتشون و صداشون میکنه،
بگم به مادره یا نه اصلا اهمیت ندم و به روی خودم نیارم؟
متاسفانه هر چی به بچه م میگم نرو سمتش، صداش نکن انگار به دیوار میگم
مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۶ سالگی
سلام میشه لطفا یه راهنمایی کنید و کار درست چیه؟ یه همسایه داریم پسرش یه سال و نیم از پسر من بزرگتره، مغازه شون و خونه مادربزرگ مادری این پسر بچه روبروی خونه ماست و خونه خودشون کوچه کناری خونه ماست، بعد اون به خاطر مغازه شون خب هر روز دم در مغاره شون و خونه مادربزرگشه،بعد اون دورش شلوغه و پسر دایی دختر دایی دختر خاله و پسرخاله و کلی هستن دورش، مادرشم همش تو کوچه ست و باهمه سلام و علیک، پسر منم 24ی لای در وایمیسته که اون پسره که اسمش امیر عباسه رو ببینه و هی پشت سر هم صداش میکنه که بیاد باهاش بازی کنه، البته فک کنم اینکه پسر من تنهاست بی تاثیر نیست و من و باباش هم کلی باهاش وقت میگذرونیم و بازی می‌کنیم ولی اصلا بیخیال اون پسره نمیشه و هی میره امیرعباس امیرعباس صداش میکنه، اونم گاهی میاد باهاش بازی میکنه وقتایی که دورش خلوت باشه و گاهی هم میگه نه نمیام و نمیدونم مامانم نمیذاره و این، بعد پسرم گریه میکنه که نمیاد باهام بازی کنه، هر چی هم میگم دیگه صداش نکن ولش کن وقتی نمیاد و نمی‌ذارن چرا هی صدا میکنی ولی این بچه من اصلا و ابدا حرفمونو گوش نمیده و یه ذره رفتارای اونا روش تاثیر نمیذاره و بی عاره، خیلی این موضوع اذیتم میکنه که اینقد این پسر من آویزون اونه و هیچی از جانب اون بچه و مادرش بهش برنمیخوره، باباش از سرکار میاد دنبالش اون ساعتا که بیا ببرمت پارک، ببرمت بیرون و یا پیش خودم، ولی بودن و موندن و منت کشی اون پسره رو ترجیح میده
مامان عشقام مامان عشقام ۶ سالگی
دیروز تو خانه بازی یه پسر بچه قدش کلی از بچه ی دوسال و یازده ماهم من بلندتر و تپلی به مامانش گفتم چندوقتشه گفت دوسال و پنج ماه انقدرم روان حرف میزد دختربزرگم بهش گفت میشه بری اونورمنم بشینم عین یه ادم بیست ساله موقع دعوا گفت برو بابا پس اونوقت من کجا بشینم بچه جون؟ اصلا هیچ جوره بهش نمیخورد دوسال و پنج ماهش باشه میخورد پنج سالش باشه بعد مامانش بیخیال یه وری نشسته بود سرش تو گوشی بود این بچهم این بستنیای الکی خانه بازیو تاحلقش میکرد تو دهنش تندتند از شکلاتای روی میز برمیداشت مامانش میگفت هرچی برداشت اخر حساب میکنم دوتاابمیوه برداشت خورد تو اون تایم یکی اخریرو نمیدونم چجوری خالی مرد رو لباسش مامانش یه لباس اضافه هم براش برنداشته بود کلا بیخیال و راحت بود بعد من میرم بیرون برای دختر شش سالمم بیرون میریم اب و لباس احیانابرمیدارم حتی تو کل خانه بازیدنبال بچم میوفتم یه بار همین پسره داشت ته یه تابلو که مثل سیخ بودو میکرد تو چشم کوچیکم که نزدیک سه سالشه شوهرم نمیذاره بیشتر از یه تعدادی تو روز بچها شیرینی جات و شکلات بخورن البته میخورنا اما مثلا نه مثل این پسر بچه تو یه ساعت بیست تا صبح تا شب درگیرم که با بچهام بازی کنم سرکله بزنم میوه پوست میکنم نمیخورن همش سرپا دنبالشونم غذای بیرون نمیگیرم مثلا مثل دیروز که میخواستیم بچهارو ببریم بیرون من اول غذامو میذارم بعد میام بیرون که اومدیم شامشون حاضر باشه بعد سه سالهم یازده کیلو قد نود شش ساله م ۱۶کیلو خواهرمم بیخیاله کلا اسباب بازیارو جمع کرده انداخته انبار میگه من پا ندارم هرروز جمع کنم ولی من دلم نمیاد میگم خریدیم تا بچه اندبازی کنن هرروز یه عالمه میریزن میپاشن من جمع میکنم اینکه میگن هرکسی تلاش کنه نتیجه تلاششو میبینه چرت به نظرم