امشب چقدر دلم گرفته یهو یاد تموم سختیایی که تو بچه داری کشیدم افتادم
یکماه اول عروسی باردار شدم بارداری پرخطر پر از استرس دکتر بهم گفت منع رابطه ای خیلی بهمون سخت گذشت ۹ ماه بعد زایمان کردم با یه نوزاد فوق العاده نق نقو و گریه ایی وای چه روزای سختی بود پسرم رفلاکس داشت کولیک داشت اصلا خواب نداشت همش رو دستم بود شبیه معتادا شده بودم با این حال صدمو میزاشتم برای شوهرمو بچم و زندگیم فقط برای خودم کم میذاشتم همش از خودم میگذشتم بعد تولد یک‌سالگی پسرم متوجه شدم دوباره باردارم بازم یه بارداری سخت با جفت پایین و باز هم منع رابطه خدا ایندفعه بهم دخترکی داد ولی ایندفعه دوتا بچه شیر به شیر که اگه لحظه ای غفلت میکردم پسرم نابودش کرده بود دوباره چقدر سختی کشیدم با دوتا بچه دست تنها شوهرمم خدا خیرش بده تو دوتا بارداری و بچه داریم حتی برام ۵ دقیقه هم بچه داری نکرد یه لیوان برام جابجا نکرد ولی من براش بازم صدمو گذاشتم از رابطه غذا تمیزی خونه لباس اتو زده حتی بهش یه وعده هم حاضری ندادم فکردم روزی قدر میدونه ولی نه اینا رو گفتم که بگم اگه اول راهید رحم نکنید خودخواه باشید فقط بفکر خودتونو سلامتی تون باشید هیچ مردی ارزششو نداره

۷ پاسخ

تو هر کاری کردی اول برای رضای خدا کردی بعد برای همسر وفرزندت حالا اگه اونا قدر ندونن مطمئن باش خدا خدا قدرتو میدونه ولی یادت باشه تا خودت برای خودت ارزش قائل نشی دیگران هم برات ارزش قائل نمیشن تو زندگی در عین اعتماد به نفس خیر خواه خودت وبقیه باش

منم باهات موافقم عزیزم توجه بیش از حد واسه مردا توهم میاره براشون فک میکنن وظیفمونه منم سال اول زندگیم صدمو میذاشتم برا همسرم ولی وقتی دیدم اون مث من نیست منم کم کم شدم مثل خودش .دقیقا خیلی هاشون اینطوری ان اشک ریختن خانمشون براشون عادی میشه .بی خیالی روتمرین کن عزیزم فقط ب خودت فکر کن اینجور کمتر اذیت میشی. از ی جایی ب بعد من ک بی تفاوت شدم ب خیلی چیزا . اعصاب آرومتری دارم

چقدر دلامون بهم نزدیکه.منم پنج دقیقس اشکام خشک شده.منم تا الان داشتم به دوران بارداریو این ۴ سال فکرمیکردم.چقدر از خودم گذشتم.چقدر باوجود دوقلوهام هیچی برای شوهرم کم نزاشتم.از هرچی دلم میخواستم گذشتم تو این زندگی.روحو روانمو داغون کردم اونوقت در جواب همین شوهرم بهم میگه دیوونه.میگه چه بدی کردم در حق خدا تو نصیبم شدی😭 فقط به خاطر اینکه کل فشار این همه سال یه دفعه منفجر شدو سرش داد زدم که چرا انقدر بی فکرو بی مسئولیته.چرا انقدر اذیتم میکنه.سه روزه کارم گریس و اون عین خیالش نیست.حالم بهم میخوره از اینکه انقدر ضعیفم

سلام عزیزم تایپیکت هم غمگین بود هم شاد ولی سختیش رو درک کردم وقتی گفتی شوهرم کمکم نکرد واقعا خیییییلی بده دست تنهایی با دوتا بچه کوچیک
خدا بهت اجر و پاداش میده انشالله تو پیری دستتو میگیرن و کاراتو میکنن همین دوتا بچه

خداروشکرعزیزم دوتابچه داری خدابهت عوضشوبده بیخودنمیگن بهشت زیرپای مادراس دیگ مواظب باش چون بچهات کوچیکن بازبچه دارنشی اگ خواستی بزاربزرگ بشن دستگاه بزارمنم بارداری سختی داشتم بعدعروسی هرکارکردم بچه دارنشدم خانواده شوهرم ازچشم من میدیدن همش میگفتن ماکه ازپسرمون مطمئنیم انگارتاحالابچه دارشده بودبعدفهمیدیم واریکوسل داره عمل کرد ولی بعد۲سال بچه دارشدم توبارداری کلی اذیتم کردن حتی به گوشم رسیده بودگفته بودن زن ص..ی غ..ه کن اون که فعلانمیتونه که الهی سرشون بیادحالاشوهرم آدم خوبیه ولی توبارداری همش کارم گریه بود بعدزایمان انقدرازدستشون عذاب کشیدم که اصلاازنوزادی بچم لذت نیردم هرروزبه روشی اشکمودرآوردن چراشیرخشک دادی چرا وخیلی چراهای دیگه الان خواهربزرگم موهاش همه مشکی من ریشه موهام همه سفیدبازخدهروشکرشوهرم آدم بدی نیست اونم گهگداری پرمیکنن ولی باززبون همومیفهمیم میتونم آرومش کنم شدت عاشق بچم ولی به شدت جلوگیری میکنم حداقل تازمانی که نزدیک خانوادشم سعی دارم باردارنشم

شوهر من کلا کمک میده...ولی منم دست تنها...و غریب و بی کمک...کم کم روحم رو از دست دادم😞

چه جالب. چقدر شبیه هم هستیم. منم ۵ ساله ازدواج کردم دوتا بچه پشت هم مثل خودت دارم. دومی دو سال و چهار ماهشه.

تازه من به جز بچه داری مادرشوهرم هست. با اون تو یه خونه زندگی می‌کنیم آخه لگنش ۶ ساله شکسته تو خونه هست که خب نظافت هم خوب نمیتونه رعایت کنه.حالا فکر کن کارای خونه مادرشوهر، رفت و آمد بچه هاش. پخت وپز. نظافت . شوهرم پوشک نمیخرید هروز خدا تو حموم لباس و کهنه میشستم. مشکلات مالی.
و .... هزارتا مشکل دیگه

سوال های مرتبط

مامان مهبُد و تودلی مامان مهبُد و تودلی ۴ سالگی
سلام خانمای باردار تو رو خدا مواظب باشید اول اینکه تو این فصل مریض نشید و اگه خدای نکرده مریض شدید حتما پیش یه دکتر خیلی خوب برید من بعد سه روز که علائم شدید مریضی رو تحمل کردم و گفتم خوب میشم و دکتر نمیخواد دیشب رفتم دکتر پیش دکتر عمومی ای که بیشتر از ۲۰ ساله گاهی لازم بشه میریم پیشش برام سرم و چند تا آمپول ویتامین و کترولاک و قرص کوآموکسی کلاو و ... نوشت خداروشکر ساعت کاری مطبش تموم شده بود و گفت سرم رو ببر جای دیگه بزن رفتم درمانگاه اونجا پرستار خدا خیرش بده بدون اینکه من گفته باشم متوجه شد باردارم (البته فکر کنم‌از آمپول ب۶ متوجه شده بود) گفت کترولاک توی بارداری ممنوعه! گفت برو به دکترت بگو داروی دیگه ای بنویسه یا ببرید همونجا بزن... رفتم پبش دکتر گفت نه الان برای شما خطری نداره توی سه ماه اول خطر خونریزی داره و تو هفته های آخر خطر تاخیر در زایمان! خلاصه به جاش استامینوفن نوشت و زدم و تموم شد بعد به دکتر زنانم پیام دادم گفت کترولاک ممنوعه آموکسی کلاو هم نخور به جاش آموکسی سیلین بخور!!! یعنی من از اون موقع هاج و واج موندم.... مگه میشه موضوع به این مهمی رو یه دکتری که نزدیک ۳۰ ساله داره طبابت میکنه ندونه؟؟ مگه نمیگن مادرای باردار جرو گروه های پرخطر هستن؟ مگه اینا همه یه منبع رو نمیخونن در مورد خطرای اولیه توی بارداری ؟ تو سرم پر از سواله... اگه میزدم چی میشد اگه قرص رو میخوردم چی میشد؟ از فکر و خیال و استرس خوابم نمیبره...باز خدا حفظ کنه اون‌پرستارا و دکتر دقیق و مهربون خودمو که هروقت پیام بدم جواب میده
مامان فرنیا مامان فرنیا ۴ سالگی
سلام مامانای گل
من فرنیا رو بردم دکتر
دکتر گفت هیچ علائمی از مریضی نداره و سالمه
گفت اگر تا ۸ شب دوباره تب کرد ،براش یه آزمایش مینویسم ببر بده
بعد جوابشو بیار ببینم
فعلا که خوبه خدا رو شکر
دارو فقط براش یه تب بر استامینوفن نوشت
راستی قد و وزنشم گرفت،گفت خوبه و نگران نباش
خدایا شکرت برای سلامتی دخترم
فرنیا همه دنیای منه دختر کوچولوی مامانشه (فرنیا برای من خیلی عزیزه بی نهایت دوسش دارم،اول اینکه فرنیارو خدابهم هدیه داد چونکه من اصلا قصد بارداری نداشتم ،چون یه دخترو پسر داشتم ،بعدشم وقتی سه روزه بود شیر پرید توی گلوش و داشت خفه میشد ،خودش خیلی تلاش کرد تازنده بمونه،ما تا اینو بیمارستان برسونیم بچه م سیاه و کبود شده بود دکتر بهم گفت خدارو شکر کن خدا به دخترت عمر دوباره بخشید )
علت خفه شدنش هم این بود(شیرو که همه بچه ها یوقتایی از بینی هم میریزن بیرون مخصوصا بچه های رفلاکسی ،من چون سزارین سوم بودم،بیمارستان خصوصی بستری شدم سال ۱۴۰۰،دکتر گفت موقعی که زایمان کردی، داخل اطاق عمل بینی بچه رو خوب ساکشن نکردن و علتش همین بوده که بینی گیر داشته یه چیزای لخته ای سفید رنگ داخل بینیش بوده)
ولی خب بچه تلاش کرد تا جون خودشو نجات بده و تونستین اینو بیارین بیمارستان
بیمارستان نزدیک خونمونه شاید یه کیلومتر راه باشه
عکس دخترمو میزارم شمام ببینید دختر قشنگم ❤️
الهی که خدا نگهدار همه بچه های ایران زمین باشه به حق این ماه عزیز
بر چشم خوب رحمت
مامان آیهان مامان آیهان ۴ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان دو عشق مامان دو عشق ۴ سالگی
بچه ها اگه دوس ندارین نخونین من کسی رو ندارم دردو ول کنم اینجا مینویسم اما مختصر مینویسم دلم اونقد پره ولی دیگه صبرم لبریز شده فقط اینو بگم کاش جز خودم که بدبخت شدم این دوتا طفل معصوم رو بدبخت نمیکردم مادرش بمیره دخترم یه شلوار درس حسابی نداشت توی خونه میگف مامان خجالت میکشم برم پیش دوستام بازی کنم برای همین شلوار بیرونی می‌پوشید چندروز پاهاش عرق سوز شد کمرو روی نافش زخم شد اینم بگم لباس های پسرمو بیشترشو دخترخالم که پسرش از پسرم بزرگتر اون میده برای همین از اون کمی ریختم از لحاظ لباس
اما طفلی دخترم انقد رویاهای قشنگی داره دختره دیگه
اما امروز شوهرم زور کردم رفتم برای دخترم دوتا شلوار ویکی هم برای پسرم خریدم از اتاق پرو آمدم بیرون دیدم آقا (شوخر) برای خودش سه تا زیر لباسی خریده یه کلمه نگفت توهم اگه چیزی میخوای بردار انگار وجود نداشتم توی این گرما یه لباس خنک ندارم بعدش که اومدیم من گله کردم یه دعوایی راه انداخته که چخبره اینقد خرج میکنم منم زیاد گفتم ولی یکیش این بود گفتم وقتی برای من خرج نمیکنی و خودتو زدی به ..‌‌ باید برای بچم بخری
دوستای گلم یعنی بچه هام که به این سن رسیدن سر هر سری لباس ودکتر بردنشون من حرف شنیدم یه روزی میام کامل براتون میگم چیا کشیدم ببخشید دلم گرفته بود گفتم باشما حرف بزنم