ادامه ی تاپیک قبلم
۲ سال پیش
اون موقعه هایی که شوهرم ۲۰ روز سرکار بود یه مدت بود که گوشیش گاهی وقتا مشغول بود یعنی حدود یه هفته اونم هر شب اونم طولانی درحد یک ساعت
شوهرم تو اون مدت با من بیشتر از دو دقیقه هم زنگ نمیزد
بهش که میگفتم میگفت با دوستام، همکارام، خانوادم حرف میزنم
یه روز که خونه تنها بودم دلم گرفته بود دیدم گوشی شوهرم مشغوله منم بعدش زنگ زدم به خواهرم تا حالشو بپرسم دیدم اینم مشغوله از اون روز به بعد هروقت شوهرم مشغول بود پشت بندش زنگ میزدم به خوهرم میدیدم خواهرمم مشغوله شک کردم به این دوتا
اون زمان خواهرم بد شوهرمو همیشه میگفت که نکنه تهرانه داره بهت خیانت میکنه و فلان
بعد به شوهرم از اون طرف بد منو میگفته و به گفته ی شوهرم باهاش دردو دل میکرده و از زندگیاش میگفته که چقدر بدبخته
به شوهرم میگفته که من خواستگار ندارم و کسی نیست منو بگیره شوهرمم میگفته تو خوشگلی جوش نزن یکی پیدا میشه و به گفته ی شوهرم اونو دل داری میداده
من به شوهرم بعد این ماجرا ها گفتم خواهره من با صدتا دوست بود چرا بیاد با تو دردو دل کنه، تو که میدونی من از اون خوشم نمیاد چرا باهاش حرف میزدی یا که به من دروغ گفتی که با همکارت حرف میزنی در صورتی که با خواهره من حرف میزدی
گفت خواهرت گفته مهلا (یعنی من)حساسه بهش نگو
شوهرم بعد چند روز که از سرکارش اومد خونه یواشکی پرینت تماساشو درآوردم دیدم با خواهرم حرف میزده
اون مدتم من دل خوشی از خواهرم نداشتم
خواهرم ۲ سال از من بزرگ تره و ۳ تا ازدواج ناموفق داره
خواهرم از این آدمایی بود که به همه میچسبید تا پول بگیره
به شوهرم گاهی وقتا میگم چرا تو با اون حرف میزدی با اینکه به من میگفتی من از اون بدم میاد

۴ پاسخ

یا تو بد تعریف کردی
یا من دارم فکر میکنم خواهرت اونموقعه خراب بازی دراورده🫤🙄

خب پس تنهاکسی ک باید ازش بترسی همین خاهرته دلیلی نداره اینهمه حرف بزنن و درد دل کنه با شوهرتو

یا خدا چه خواهر بد ذاتی من بودم جرش میدادم

آره چرا، حرف میزده ، اصلا منطقی نیست !

سوال های مرتبط

مامان آرسام مامان آرسام ۱۷ ماهگی
مامان ایلماه🩷🫀 مامان ایلماه🩷🫀 ۱۰ ماهگی
پارت ۳۲
اولش فکر کردم یکی از دوستاشه اما وقتی از حموم اومد بیرون حسابی به خودش رسید و گفت: تا شب نمیام ، با دوستام قرار دارم ...
وقتی رفت بیرون به دلم افتاد که تعقیبش کنم
سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون چون قرار بود با دوستاش بره ماشینو نبرده بود
من هم با ماشین از فاصله دور تعقیبش کردم تا یکی دو ساعت اول پیش همون دوستای دخترش بود یکم دلم آروم گرفته بود که کم کم سر و کله پسرا پیدا شد
هر کدومشون دست یکی از دوستای الهه رو گرفتن خدا خدا می‌کردم که الهه به خونه برگرده اما وقتی یه پسر خوشتیپ پولداری که معلوم بود بالا شهری هم هست دست تو دست الهه دیدم انقدر به هم ریختم که همونجا زدم زیر گریه اما نمی‌دونم چه قدرتی پیدا کرده بودم که تونستم با اون‌حالم به تعقیبم ادامه دادم
انگار می‌خواستم مطمئن بشم الهه خیلی وقته برای من تموم شده تو تمام لحظاتی که تا شب الهه با اون پسر سر کرد من شاهد بودم
اینکه رفتن رستوران و چند ساعت نزدیک به هم گفتن و خندیدن و قلیون کشیدن هر کدوم قلب منو تیکه‌تیکه‌ می‌کرد اما آخرین تی.ری که به قلبم رسید وقتی بود که همشون با هم رفتن تو باغ
مامان ✨ܥ‌‌ܠߊ‌ܝ̇ߺߊ✨🐣 مامان ✨ܥ‌‌ܠߊ‌ܝ̇ߺߊ✨🐣 ۱۵ ماهگی
سلام مامانا
میدونین که هر اتفاقی تو دوران بارداری و روزای اول زایمان بیوفته تا ابد یادمون میمونه مثل یه زخم باز روی دلمون اثرش هست و خواهد موند...
من اوایل بارداریم بود و سونوی قبلش بهم گفته بود خونه تو رحمت جمع شده باید خیلی مراعات کنی و...
بعد پسر خواهرشوهرم ۶ سالشه و شیطونه همیشه رد میشد یه تنه هم به من میزد من چون میترسیدم همیشه بهش میگفتم نکن نگو این هی حساس تر میشده چون تو سن لجبازی هست
خلاصه یه روز اومد جلوم وایساد دوتا مشت گذاشت تو شکمم که تازه بالا اومده بود من شوک شدم برای اینکه سومی و چهارمی رو نخورم سرشو گرفتم فرستادمش یه طرف دیگه درستش اینه که هولش دادم تنها دفاعم همین بود و اخم هم کردم ک بفهمه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و چون من قبلا شاهد تنبیه فیزیکی والدینش بودم برای اینکه نزننش گفتم من زدمش در صورتی فقط هولش دادم اونم کارم اشتباه بود نمیتونستم خودم جابجا شم به یه سری دلایل.....
این رو دلم مونده شوهرم هیچوقت حمایتم نکرد و خواهر شوهرمم برخورد خیلی بدی باهام داشت همشونم برچسب حساس زدن روم
حالا سوال من از شما اینه من کارم بد بود؟؟
من حرفم اینه اصلا من باردارم نباشم بزرگتر اون بچه هستم که نباید اصلا دستش به من بخوره حتی هفت ماهه بودم یه لگد گذاشت تو پهلوم که نزدیک بود سکته کنم از ترس
من هنوزم که هنوزه میبینمش میترسم و از پسر بچها میترسیدم تو دوران بارداریم در حدی که پنیک میشدم
مامان RAHA🐣 مامان RAHA🐣 ۸ ماهگی
خانوما امشب واقعا حال بدی دارم
من و شوهرم ازدواجمون فامیلیه
یعنی مادربزرگ مادری شوهرم میشه مادربزرگ مامانم
مامانم و شوهرم دخترخاله پسرخالن
امشب خونه مادرشوهرم بودیم مادربزرگ شوهرمم بود(همینکه فامیل مشترکیم) دخترم موقع شام خوردن اب پرید تو گلوش هرچی خورده بود بالا اورد اینقدر سرفه کرد
حالا مادربزرگه اومده میگه این اشغالا چیه میدی به بچه؟ فقط باید حریرش بدی
حالا شام بچم چی بود؟ شوید پلو با سیب زمینی و مرغ و هویج پخته بودم با کره له کرده بودم میدادم به دخترم خیلیم دوست داره
این به کنار، اخری که میخواستیم بخوابیم درومده به دخترش که مادرشوهرم باشه میگه دیگه نزار غذای سرد شده به بچه بده، خودت بچه رو بزرگش کن
فقط خدا میدونه که چقدر قلب من با این حرف شکست، مادرشوهرمم که از حرفش کفری بود جوابشو داد باشه هرچی تو بگی انجام میدم(به کنایه)
خیلی حالم بده با این حرفاشون ادم واقعا اذیت میشه💔 خودشونو از چشم میندازن
انگار فقط خودشون بلدن بچه داری کنن
مامان الوچه مامان الوچه ۱۲ ماهگی
۳ماه تابستون وکلا شهرخودم بودم با دوتا دخترم شوهرم میرفت سرکار ومیومد بچه کوچیکمو کک نیش میزد همش بدنش میزد بیرون همش نق وگریه دختر بزرگمم اصلا غذا نمیخورد میگفت بدمزس چون واقعام بدغذاس برج ۴قبل مسافرت ۳۳ کیلو بود یه بچه ۱۲ساله الان که تازه ترازو رو از جعبه دراوردم دخترم شده ۳۲ونیم یعنی یک ماه داخل مهمانسرا بودم شوهرم هرچی غذای خوشمزه وکباب بود واسش گرفته تازه شده ۳۲ونیم معلوم نیس چقد وزن کم کرده تو ۳ماه که تازه شده این خلاصه مادرشوعر پدر شوهرم کرونا گرفتن یک ماهی شده والان بهترن ولی به همه بچه هاشون که ۶تا بودن زنگ زدن رفتن بجز شوهرم که اسباب کشی داشتیم از اهواز به اصفهان الان بهترن بچه هاشون امروز رفتن سرخونه زندگیشون‌همشونم غربتن بعد الان زنگ زدم میگن شوهرت نمیخواد بیاد 😐شوهرمم نمیره اصلا بدون ما اونجا...حالا خوبه چند روز پیشبهشون گفتم من نمیتونم بیام ومیترسم با دوبچه وایسم اونم طبقه ۴که اسانسور نداره که هیچ همسایه هم نداریم ...نمیفهمم فازشونو
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱۳ ماهگی
خدا خیلی باید آدمو دوست داشته باشه که یکیو بیاره تو زندگیش که هم اسم دخترامون هم قیافه‌هامون هم قیافه بچه هامون هم سلیقه‌هامون هم خاطرات زندگیمون و تقریباً سرنوشتمون شبیه هم باشه و به آدم نشون بده که دوستای خوبم میشه تو این زمونه پیدا کرد من از زمان بارداری از زمانی که ۲۰ هفتم بود با مامان نفس آشنا شدم چون اسم دختر اونم نفس بود و از اون موقع یه روزم نشده که با همدیگه حرف نزنیم شده رازدارم دوستم همدمم همیشه نظراتمون مثل هم بوده همیشه به هم کمک کردیم همیشه همو آروم کردیم حتی وقتی که آنلاین شاپ زدم اولین نفری که ازم خرید کرد و حمایت کرد هم مامان نفس بود خدا یه جوری همه چیو با هم جور کرد بالاخره برای اولین بار با همدیگه چندین ساعت بودیم بچه‌هامون با هم خیلی خوب بازی کردن با اینکه نفس اصلاً با بچه‌ها خوب کنار نمیاد و همیشه گریه می‌کنه
درسته خواهرم الکی چ بدون دلیل خواهرشو بلاک کرد و بیخیالش شد ولی در عوضش خدا یه فاطی بهم داد ک مثل خواهرمه و من برای اولین بار خاله شدم
۱۰ مهر