من فک میکردم جاریم خاسته نمک بریزه بگه منم هستم برای اولین بار حرف کسیو جواب ندادم
فرداش عروس داییم اومد خونمون که فیلما رو بده بهم گفت مرضی حواست به جاریت باشه خیلی شیطونه یوقت نخواد زندگیتو خراب کنه گفتم مرسی که گفتی حواسمو جمع میکنم
یکی دو هفته بعد مارو دعوت کردن خونشون پا گشا
خیلی خوب بود همه چی اون جاریم شوهرش نیومده بود اگه بود دهنشو میبست ولی تنها با پسرش بود سر سفره بهم گفت سالاد بخور دیگه دو ساعت سر پا بودم درستشون کردم 😐گفتم من سالاد اصلا دوست ندارم ممنون گفت اینجا دیگه خونتون نیست نصف شب بری سر یخچال بخوریا بخور گفتم شلوار اوردم شبو بمونم خیالت راحت چون اونم ترک منم ترکم از خانواده شوهرم فقط پدرش ترکی بلده یکم برگشت به ترکی بهم گفت خیلی بد صحبت میکنی مامانم زد به پام من دیگه هیچی نگفتم اومدیم ظرفا رو جمع کنیم بشوریم گفتم من تمیز نمیشورم من جمع میکنم شما بشورید که گذشت زمان کرونا هم بود ۱۴۰۰ یه سوی جدید کرونا اومده بود خاهر شوهرم ادای تمیزا رو در میاورد اجیل میپخت همه چیو میشست میخورد اونشب اومدیم از فرداش شروع شد داستان های ما با این خانواده پر حاشیه

۶ پاسخ

جا مونده انگار یه تاپیک

خببببب

چرا از قبلی یدفعه پریدی به این🤔

بقیه لطفا

عزیزم لطفا سریع پاک نکن

پدر شوهرت گفت خیلی بد صحبت میکنی؟

سوال های مرتبط

مامان فاطمه 🎀 مامان فاطمه 🎀 ۱ سالگی
از اونجایی که میدونستم کسی از بارداری من خوشحال نمیشه بلکه مورد شماتت دیگران قرار خواهم گرفت تصمیم گرفتیم که به کسی نگیم که باردارم تا خودشون متوجه بشن
ولی دلم تاب نیاورد و به اولین کسی که گفتم خواهرم بود
بعداز کلی نصیحت که چرا آوردی و زود بود و اشتباه منو تکرار نکن آخرش نتونست حریف من بشه و گفت زندگی خودته هرطور خودت می‌دونی

حتی سر بارداری اولم چقدر خانواده من و شوهرم میگفتن که حالا نه ولی ما کار خودمونو کردیم از اونجایی که هم من هم شوهرم عاشق بچه هستیم واقعا بر تمیتابیم که کسی بخواد جلومون رو بگیره
از امروز به خودم قول دادم که محکم سر تصمیمم بایستم و جوابشون رو کاملا محترمانه بدم خب کسی که این وسط قراره سختی بکشه خودمم و قبولش کردم هووف کاش یکم نیمه پر لیوان رو نگاه میکردن و به تصمیممون احترام میگذاشتن

بعد زایمان مامانم یه حرفی زد که هیچوقت یادم نمیره گفت اگه بخوای به این زودی ها بچه بیاری من به عنوان همراه نمیام بیمارستان بماند که اون ۱۰روزی که ازم مراقبت کرد همش با منت و سر کوفتگی بود که من اصلا نمی‌خواستم پیشش باشم و حتی گفتم خودم از پس کارام بر میام ولی مامانم گفت همینم مونده مردم بگم فلانی برای زایمان دخترش نرفت😶🙃
مامان علیررضا فندق مامان علیررضا فندق ۱۵ ماهگی
دیگه گذشت و زردی برطرف شد و اینم بگم که امیررضا ۳۵هفته دنیااومد اما به لطف خدا دستگاه هم نرفت حالش خوب بود دیگه اومدیم خونه و تا ۶ماه خوب بود اسباب کشی کردم رفتم یه خونه جدید تازه یه هفته بود حابه جا شدم که یهو امیررضا تب کرد شربت دادمش شیاف گذاشتم داشت با باباش بازی میکرد یهو خواب‌آلود شد ما فکر کردیم خوابش میاد نگو بچه طفلی تشنج خفیف زد بعد ۳۰ثانیه هم برگشت سریع شد ساعت۱۲شب من نصف دیگه شیاف که از غروب مونده بود براش زدم اومدم رو پام گذاشتم برقا همه خاموش بادوستم چت میکردم یهو گفتم بزار منم بخوابم این بچه هم خواب هی حواسم پرت شد و چت کردم یهو رو پام یه تکونی حس کردم تازه میخاستم به دوستم بکم بچه باز بیدار شد نور گوشی انداختم رو صورتش که یاخدا بچه چشاش سمت پایین تشنج کرده جیغ زدم شوهرم بیدار کردم به بدبختی رسوندمش بیمارستان بستری کردن اون بیمارستان نوار مغزی نداشت بعد دوروز گفتن ببرین مطب خصوصی آقا مااومدیم با معرفی نامه رفتیم مطب دستمون خالی هزینه ویزیت نوار زیاد بود با منشی حرف زدیم خدا خیرشون بده کم کردن برامون دیگه نوازش خوب نشون داد حتی نگفت نوساناتی تو مغزش بوده اصلا گفت خوبه دارو هم نیاز نیست اما اگه تکرار شد فیلم بکیر برام بیار منم به دل خوش گفتم دیگه خوب شده هیچیش نمیشد گذشت تا۲۶روز خوب بود بچه روز عید غدیر بود حالش خوب بود. بدون هیچ مریضی رفتیم جشن و ملودی برگشتنی تو راه بچه خوابالو شد فکر کردم خوابش میاد اومدم رسیدم دم در کلید بندازم دیدم مثل یه چوب خشک تو دستم چشاش سمت بالا لرزش چانه وای خدایا منو میگی جیغ و داد همسایه ها ریختن پاهام رمق نداشت بکوبم تو در شوهرم بیاد دستام هم نمی‌گرفت کلید دربیارم
یچه#پوشک #شیر خشک
مامان روشنا مامان روشنا ۱۷ ماهگی
خانما یه چالش همگی بیاین از تجربه زایمانتون بگین چقدر دلم تنگ اون روزه

خب ب نام خدا من 36 هفته بودم خداروشکر ک امپول ریه زده بودم و سونو وزن گفت بچت دوهفته جلو تره من یه شب عصر زدم بیرون رفتم خونه مامانم اینا خیلی حالم خوب نبود شکمم انقدر سفت شوده بود خودمم دیگ خسته شوده بودم ما تو روستا زندگی میکنم بعد جاریمم باردار بود اون میخاست بره تو شهر دکتر زنان منم گفت ک ماشین ک خالیه منم برن یه نوار قلب بگیرم چی میشه بعد داشتم نیرفتم بابام گفت کجا گفتم دارم میرم زایمان کنم گفت برو بشین سر جات چرت نگو بعد خلاصه ک رفتم شهر پیشه دکتر گفت باید معاینه بشی وای معاینه ک وحشناک بود مردمو زنده شودم تازه اینم بگم من تنها رفته بودم با جاریم بعد ک معاینه کرد گفت یه سانت بازی هنوز وقت داری برو خونه استراحت کن منم خودسر رفتم بیمارستان برا نوار قلب بعد ماماازم نوار قلب گرفت یه ساعت بود ک هی ازم نوار قلب میگرفتن هی در گوش هم پچ‌پچ میکرن بعد معاینه یکم دردم شروع شوده بود فشارم رفته بود رو 16 نوار قلب بچه هی بد میشو جاریم هی بهم دل داری میداد میگفت چیزی نیس یهو یه پرستار امد گفت زنگ بزن ب شوهرت بیاد وقته زایمانته زود باش باید سریع بری اصفهان زایمان کنی چون مکنه بچه بره تو دستگاه بعد زنگ زدم شوهرم مغازه بود فکر کرد الکی میگم منم گریه میکردم ک بچه م نمیدونم چیش شوده اونم هی میگفتن زود باش دیر میشه زنگ زدم مامانم گفتم برو ساک بچه را اماده کن بیارین انقدر گریه میکردم 😂
مامان شیرین مامان شیرین ۱۷ ماهگی
به خدا کلافه شدم دیگه دیشب دخترمو بردیم بیرون تا اومدیم و اینا دیدم ساعت ۲ خوابوندم به سختی بعد یک ساعت بعدش بیدار شد دید باباش نشسته یعنی خواب بودا اما از خستگی نشسته بود بره سرویس همونجوری خوابش برده بود منم که تو کامنت قبلی گفتم چمه به همون دلیل حالم بد بود سر درد بدی داشتم تازه خوابیده بودم خلاصه دید باباش نشسته خودشوکشت که بره پیشش دیگه باباش بیدار شد اومد بردش که بخوابونتش نخوابید سه ساعته نخوابید دیگه شروع شد یه دور من یه دور باباش هی تکونش می‌دادیم نمی‌خواهید تا ساعت ۴/نیم تیکه باباش گفت تو بخواب من میبرمش میخوابونم تو اون اتاق سه ساعت نخوابید برد بازیش داد اورد من تازه خوابیده بودم باز بیدار شدم میخواست یخوابونه باز نخوابید دیگه کلافه شده بود اومدم بلند بشم گفت بخواب بعد کی و چطور خوابید نمیدونم یه دقیقه بیدار شدم دیدم دخترم به بدترین شکل تو بغلش خوابیده گردنش آویزونه خود شوهرمم نشسته خوابیده بود دیگه جاشو درست کردم دخترم خوابید خوابیدیم اما فکر دیگه آفتاب در اومده بود دقیقا چه ساعتی بود نمیدونم من باید میرفتم یه جایی صبح شوهرم هزارتا کار داشت دیگه خودمونو نتونستیم بلند کنیم
من ساعت ۱۲ بیدار شدم شوهرم تاالان نتونست بیدار بشه هی میرم بیدارش میکنم سر تکونم میده دیشب بهم میگه تقصیر توعه ساعت مشخصی برای خوابش نزاشتی بابا خب تصمیم منتظرش کنم دندون واکسن هزارتا چی دخیل میشن این بچه درست و سر ساعت نمیخوابه به خدا الان بیدار میشه احتمالا قهر کنه یا ناراحت بشه شایدم اعصابش خورد بشه که بیدار نشد و اینا کاش خودم دیشب میخوابوندم خودش امروز میرفت به مارش برسه اخه توان هم نداشتم به خدا