#تجربه سزارین
پارت دو #بیمارستان کلینیک اصفهان
خلاصه ک پارت قبلی از ساعت۶صبح بود تا ساعت ۱۱
که اومدن صدامون‌زدن‌به‌نوبت فرستادنمون اتاق عمل
ک رفتیم داخل و تکنسین اتاق عمل یکی از یکیی عالییی تررر خوش اخلاق ترر😍🥰متخصص بیهوشی اومد و گفتم خودتون صلاح میدونید کدومش بهتره بیهوشی یا بی حسی گفت قطعا بی حسی🥲گفتم پس ب خودتون میسپارم
داخل انژیوکتم یه امدول ریخت گفت ممکنه یکم سرگیجه بگیری
که همون موقع ک سرم گیح میرفت سوزن بی حسی و زدن و منو سریع خابوندن و پرده کشیدن
که خانوم دکتر اومدن و دختر گلمو بدنیا اوردن ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه🥹😍
اون اول ک خابیدم گفتم شروع کردن؟
خانومه کفت شروع؟؟؟تموممم کردن دختررر😂
اینو ک گفت پقی زدم زیر گریه ک دخترم پس چرا نیس و چرا گریه نکرد و اینا
ک اوردن دیدمش و خیالم زاحت شد
بعد عمل رفتیم ریکاوری
از اونجا نارضایت بودم چون من اولین نفری بودم ک رفتم اتاق عمل و بعدشم ریکاوری
که نفر ۶ ام بعد سه ساعت منو فرستادن بخش از بس بهشون غر زدم قرار بود یه ساعت ریکاوری باشماا ۳ ساعت ریکاوری بودم داشتم کلافه میشدم
خلاصه ک قبل اینک بریم بخشش بستریی
یه پرستار عزیززززززز تشریف اوردن و دست کردن زیر پتو و چنان فشار دادن م درد من از همونجا شروع شددد🥲
خلاصه مامانمو ک دیدم حالم خوب شد
و همسرمم ک دیدم بنده خدا با من گریه میکرد من از درد میپیچیدم اونم‌نشسته بود گریه میکرد‌و هی میگفت مرسی عزیزم دستت درد نکنت عزیزم خسته نباشیی🥹🥹😂😂☹️🥹🥹🥹

۶ پاسخ

وای اوجا ماساژ داد خیلی درد داشت ؟

اونجا که شکمتو فشار دادن مگه سر نبودی که متوجه نشی ؟ درد داشت فشار دادن؟

عزززیزم بسلامتی خداروشکر مبارکت باشه دیدی چقدر استرس داشتی😍❤️

بازم به شوهرت که یه کلمه ازت تشکر کرد
شوهر من ک انگار نه انگار

عزیزم چطوری نفراول ردتون کردن به دکترگفتید؟؟

عزیزم به سلامتی و دل خوش..❤️ 😍

سوال های مرتبط

مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۱ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان دلین👩🏻‍🍼 مامان دلین👩🏻‍🍼 ۶ ماهگی
پارت شیشم تجربه ی زایمان
دیگه تو همون حال خودم بودم ک دستگاهی ک برا قلب نی نی بود هی بییق بییق صدا میکرد دوباره یکم ضربان قلبشو میگرفت دوباره صدا میکرد
یه حالت خطرو انگار اعلام میکرد
دیگه اومدن و چک کردن
پنج دیقه بعدش لباس واسه اتاق عمل برام اوردن گفتم سزارین باید بشم؟گفتن بله
ضربان قلب نی نی داره کند میشه بیشتر نمیتونیم منتظر بمونیم
و برام سوند وصل کردن ک اصلا اصلا درد نداشت
بعدم بردن منو اتاق عمل دکتر بیهوشی یه اقای مسن بودن ک گفت بیهوشی کامل میخای یا از کمر بی حس بشی
گفتم از کمر بی حس بشم گفت باشه
چون میخاستم لحظه ی ب دنیا اومدنشو ببینم🥹
سوزنی ام ک داخل کمرم زدن اصلا درد نداشت
فقط من جا خوردم اولش ک با حرفاشون ارومم کردن
و بعدش یه دستم دستگاه فشار وصل کردن یه دستمم اکسیژن وصل کردن
پاهامم کم کم گرم شد
ک ب دکتر بیهوشی گفتم من حس میکنم هنوز بی حس نیستم گف عه جدی؟گفتم اره
بعدش گفتم ک هنوز شروع نکردن؟گفت ن😑یه ثانیه بعدش عشق مامانو بهم نشون دادن🥹
از سزارین بخام بگن
من شیکمم رو داخل اتاق عمل فشار میدادن میفهمیدم
دست دکترو حتی داخل شیکمم بود میفهمیدم
با هر فشاری ک میداد قفسه سینم سنگین میشد
و بعد موقع بخیه زدن ب شدت لرز کردم
ولی هیچ گونه دردی احساس نکردم
و دکترمم اروم با دستیاراش صحبت میکرد ک تیغ بده و پنس بده ک من نشنوم😁
حدود ساعت هشت و ربع صبح دلین کوچولوم ب دنیا اومد
هشت و نیم داخل ریکاوری بودم
و ۹نیم منو بردن بخش
داخل اتاق عمل بعد از بخیه زدن دوباری شیکمم رو فشار دادن ک فقط قفسه سینم سنگین میشد و درد بخیه نداشتم
و همچنین داخل ریکاوری ام دوبار فشار دادن ب همین صورت بود
و داخل بخش ک بردن هر پرستاری تو هر شیفتی میومد شیکم رو فشار میداد🥴😑اون درد داشت😩
م
مامان آیدا مامان آیدا ۵ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان shahan💙 مامان shahan💙 ۹ ماهگی
مامان جانِ شیرینم مامان جانِ شیرینم ۱۳ ماهگی
سزارین قسمت سوم
رفتم بیمارستان، اول رفتم پذیرش و نامه پزشک و دادم و بعد بخش زایمان و آوردن ازم رگ گرفتن و بعد سوند زدن
ک البته سوند خودش درد چندانی نداشت ولی من بعدش همش حس ادرار داشتم دوست داشتم در بیارم برم دستشویی اما بتادین ک قبلش زدن منو اذیت میکرد و واقعا سوخت.
بعد منتظر موندم تا دکترم بیاد.
دکتر ک اومد بردنم اتاق عمل
دکتر بیهوشی بی حسم کرد ک اصلا درد نداشت
در حین عمل هم هی منو چک میکردن ک حالم خوبه یا نه
در آوردن بچه از شکمم خیلی زود بود شاید 5 دقیقه ولی بستن و دوخت و دوز شکمم طولانی تر بود و نمیدونم فشارم میدادن یا چی ک تپش قلب میگرفتم و حالم منقلب بود و یکم بی‌حال بودم ولی بد نبود.
بعد منو آوردن ریکاوری و ماساژ رحمی دادن چون بی‌حس بودم نفهمیدم هیچی
کلا بی حسی چیز بیخودیه
سرم نباید تکون میدادم و احساس می‌کردم پوست سرم خواب میره
خلاصه بچه رو آوردن و تماس پوستی و یکم شیر دادم ک البته نداشتم.
بعد از حول حوش یک ساعت میخواستن ببرنم بخش ک دم در یه ماما دیگ دوباره منو ماساژ رحمی داد و من چیزی حس نکردم چون بی حس بودم.
مامان فندوق مامان فندوق ۵ ماهگی
پارت دوم
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه حس خوب همراه با ترس و استرس داشتم بار اولم بود پا تو اتاق عمل میزاشتم نشستم رو تخت و اومدن برام سرم وصل کردن و چن تا پرستار دورم بود داشتن همه چیزو آماده میکردن دکتر بیهوشی اومد و گفت بشین برات بیحسی بزنم دکتر خودمم همزمان رسید و خیلی دلداریم داد ک نترسم وای از ترس پاهام می‌لرزید نخاعم سفت و محکم بود آمپول نمیرفت تو ۳ بار آمپول بیحسی رو کردن تو کمرم سریع درازم کردن و دکترم گفت هروقت حس کردی بی‌حس شدی بگو تا شروع کنم زودی بیحس شدم و به دکترم گفتم ک شروع کردن اینم بگم ک دستگاه فشار هم وصل کردن و فشارم رو چک‌ میکردن ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و شروع کردن خیلی زود بچه رو در آوردن شاید در حد ۵ دقیقه هم طول نکشید ک بچه رو درآوردن و آوردنش پیشم بوسش کردم دکترم تو شکمم رو ساکشن کرد ک خونی تو شکمم نمونه هم فشار داد فقط اون فشار ک داد رو فهمیدم و یه ریزه دردم گرفت دکترم گفت ساکشن کردم ک خونریزی نداشته باشی زود بخیه زد و تموم بعد اومدن گذاشتنم رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری وقتی رفتم ریکاوری یه جورایی درد داشتم و کلافه بودم دلم میخواست زودتر برم پیش بچم‌ من ساعت ۶ و بیست دقیقه رفتم اتاق عمل ۶ و نیم اومدم ریکاوری ساعت ۸ هم بردنم بخش دیگ وقتی رفتم بخش دردام شروع شد بیحسی از بین رفته بود شوهرم برام شیاف گرفته بود داده بود مامانم مامانم ۴ تا پشت سر هم برام گذاشت تا درد نکشم و دردم ول شد دیگ اومدن برام مسکن زدن تو سرم و اینا طاقت نشستن نداشتم از درد بیزارم اصلا تحمل درد ندارم ساعت ۱ و نیم پرستار رو صدا زدم و گفتم می‌خوام پاشم راه برم اینجوری اذیتم اومدن کمکم کردن و پاشدم رفتم سرویس و یکم راه رفتم اومدم نشستم رو تخت
مامان فرفری 👶 مامان فرفری 👶 ۱۲ ماهگی
میخوام تجربه زایمانم رو براتون بگم
پارت اول
من سزارین شدم، روزی ک رفتم بیمارستان پذیرش شدم تا دکترم بیاد واسه عمل، رفتم زایشگاه لباس دادن عوض کنم و بعد اومدن سوند وصل کردن، اولش فقط سوزش و درد داشت واسم ولی کم کم عادی شد، بعد یساعت اومدن ببرنم اتاق عمل خیلی میترسیدم چون من فوبیای بیمارستان دارم و دست و پام میلرزید، رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بیهوشی ک اومد بالا سرم بهش گفتم فقط بیهوشم کنین گفت بی حسی بهتره و مواد بیهوشی ممکنه روی تنفس بچه اثر بذاره و فلان، اما من چون میدونستم دکترم عملاش ده دقیقه فقط طول میکشه بهش گفتم یه موادی بزنین ک تو فاصله ده دقیقه از جفت رد نشه و روی بچه اثر نذاره، خلاصه اون میخواست من بی حسی رو انتخاب کنم اما من قبول نکردم اونم گفت من بدون رضایت خودت بی حست نمیکنم پس بیهوشی بهش بزنین. وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم و یادمه فقط با ناله و درد به هوش اومدم، نیم ساعت نگهم داشتن بعدش منتقلم کردن ب بخش.
بقیشو تاپیک بعدی میذارم.
مامان تی تی 🌸 مامان تی تی 🌸 ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین سهه.. خلاصه منتظر موندم تا برم اتاق عمل چون همه چی یهویی شد سریع زنگ زدم شوهرم گفتم من دارن میبرن اتاق عمل اون سریع خودش رسوند خودش منو تا در اتاق عمل برد .. رفتم آمپول بی حسی اصلا. دردی حس نکردم .. گفتن بخاب آروم بعد ده دقیقه صدای دخترمو شنیدم .. تیکه بد داستان اینجا بود ک من می‌شنیدم میگفتن الان مادر جان خودشو از دست میده سریع ی کاری کنین می‌دیدم پشت پرده ده نفر ریختن رو شکمم خون ریزی شدید داشتم بند نمیومد کل اتاق عمل شده بود خون .. خیلی فشار دادن من بی حس بودم .. تا بردن ریکاوری منو .. خیلی درد داشتم خیلی .. یعنی اونجا مرده بودم از درد فقط هوار میزدم .. دیدم س نفر اومدن بالا سرم ماساژ شکمی دادن من از هوش داشتم میرفتم .. بی حسی رفته بود س نفر افتاده بودن رو شکمم خیلی خیلی سخت بود .. بعدش انقد هوار زدم دکتر اومد بالا سرم گفت براش یکی از قوی ترین مسکن ها رو بزنید ک توش مخدر داشت .. اونجا همه میگفتن اصلا اینو برا کسی نمیزنه واقعا دلش سوخته ک برات مسکن زد 🤣خلاصه بعد نیم ساعت منو بردن بخش اونجا هم باز منو ماساژ رحمی دادن خیلی بعد عمل سخته خیلی ... بعدش ک دوسه روز بستری بودم بخاطر خونی ک از دست رفته بود برام کیسه خون وصل کردن و فرداش ب زور بلندم کردن راه رفتم . خلاصه بخام بگم من واقعا زایمانم سخت بود چون ۲۰ روز قبلشم همونجا بستری بودم تا زایمان یهویی ریختن سرم بیمارستان دولتی همینه دیگه آموزشی .. ولی خدارو هزار مرتبه شکر دخترم صحیح سالم با وزن ۴ کیلو آومد تو بغلم😍🫰
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری