مگه میشه که هر روز و هر شب برنامه منظم داشت با وجود بچه ها
امروز حلما از وقتی بیدار شد تمام مدت گریه و غر میزد و نا آرام بود به خاطر چهارتا دندونش که یه دفه باهم دارن درمیان
یک لحظه از بغلم جدا نمیشد میرفتم دسشویی گریه گریه داد و فریاد تا بیام بیرون ..
این تجربیات رو همه ما مادرا درک میکنیم و حتما شماهم میگید اتفاقا منم امروزم اینطور گذشت با بچه ام
ولی وقتی کسی از بیرون نگاه میکنه و آدم رو قضاوت میکنه اونم نه هر کسی مادر خودم باشه واقعا خستگی آدم چند برابر میشه
حرف زدیم و متوجه شد که هنوز شام نذاشتم کلی حرف زد به من که تو همیشه میزاری ساعت ۸ شب شام میپزی شام رو باید از ساعت ۴ بپزی الان هیچی آماده نمیشه ..نمیدونم همیشه کارت همینه آره بچه داری ولی باید راهشو یاد بگیری چجوری با بچه غذا بپزی و خونه داری کنی!!
یه نفس آروم کشیدم گفتم مادر من همیشه که اینطور نمیشه امروز اینطور گذشت یه چیزی میپزم بدون شام نمیمونیم نگران نباش
باز هی حرف خودشو زد و ادامه داد منم سکوت کردم تا خداحافظی..
جالبه که همسر من اصلا سخت نمیگیره توی شام چون میدونه حلما گاهی روزا اصلا همراهی نمیکنه نهایت یا یه شام سبک میخوریم یا از بیرون میگیریم ..چون این اتفاق هر روز نمیفته
این رو گفتم چون واقعا نیاز داشتم با کسی درد و دل کنم ولی نمیشه به هر کسی بگم ..
دلم گرفت حقیقتا مادر من هیج خبری نداره از اینکه امروز حلما چقدر از من انرژی گرفت از اینکه امروز من ساعت ۲ تونستم صبحونه و ناهار باهم بخورم ، از اینکه تمام سر و صورت خودشو و منو ماستی کرد و بعدش با جیغ و داد اونو تمیز کردم ..
خدایا شکرت الحمدلله کاش یکمی مادرا رو درک کنند ما نیاز به نصحیت و راهنمایی نداریم همیشه گاهی نیاز به دیده شون و درک شدن داریم (((:

تصویر
۱۱ پاسخ

کاملا باهات موافقم ولی خب مهم نیست بیخیال اونا بگن ما هم گوشمون در و دروازه شده 😁

الهی بمیرم برا بچم ک انقد مظلومه من اصلا بچم نفهمیدم کی دندوناش دراومد اصلا الان هم داره در میاره اما اصلا انگارنانگار انقد مظلومه بچم

منم سردندون دخترم اذیت شدم درک میکنم هم خودش خیلی مریض شد هم لجبازی و بیقراری
مادرا هم از روی دلسوزی ی چیزی میگن

حرفت درسته عزیزم

عزیزم اکثر مادرای قدیمی همین اند برای خود نزار مادرشوهر من اینجوری میگه من کهنه میبستم لباسا رو با دست میشستم پیاده رفتم تا بیمارستان بچم بدنیا بیارم😂 اهمیت نده اونا افکار قدیمی دارند یا مادرم میگه من شما رو می بستم تمام وقت اگه اینجوری شیطونی میکردین که نمیتونستم شما رو نگه دارم

زمان مامان ها چن تا پشت سر داشتن بچه ها همدیگه بزرگ میکرد براشون مهم نبود بچه غذا بخوره یان الان زندگی آپارتمانی شده بچه ی حیاط نداره بازی کنه این چیزا رو توجه نمیکنن ک

درکت میکنم عزیزم
آره مامانامون انگار سختی هاشو یادشون رفته 😅

خستع نباشی عزیزم🫂😘
منم چندباری مامانم و مادر شوهرم ازین حرفا بهم زدن،
ولی دیگه هیچ وقت بهشون نگفتم که نه شام دارم نه ناهار،
همسرمم اصلا مشکلی نداره که غذا اگع هر روز نیمرو باشه، چون میدونه دخترم خیلی اذیت میکنه و خستم.

کانال غذای کودک در روبیکا با بیش از ۳۶۰۰ مادر .❤️🌱.
@food_babyy

مامان من بدتره.یه کاری کرد من نرم سرکار بچه رو خودم نگه دارم که اون خودش بره سرکار.همش غر میزنه فلان کن بسار کن همش ایراد میگیره الان یه هفته ست خونشون نرفتم یه روز بهش گفتم بیا گفت سرم شلوغه نمیام اخر فهمیدم الکی گفته گرفته خوابیده به من میگه همش بچه رو بیار ببینم خودش ولی از هیچیش نزنه به همه چیش برسه

دقیقا همینطوره ب جای اینک ی کمک کنن نیش وکنایه میزنن ولی باز عیب نداره این روزاهم میگذره عزیزم.خداقوت❤️

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۱ سالگی
سلام به همه مامانا خدا قوت به همتون💖چه اونایی که داخل خونه هستین و مشغول خانه داری و بچه داری چه اونایی که الان شاغل هستید😘
دیشب این بازی رو آماده کردم که با نیکان انجام بدم(این بازی رو از فاطمه جان مامان مهراد و هیراد یادگرفتم)
رو برگه نقاشی کشیدم چسبوندم به در قوطی قسمت دهان رو باید ببرید که بچه ها برگه های غذا هر حیوون رو بندازن داخلش (البته نیاز به تکرار زیاد داره تا یادبگیرن)که نیکان اصلا با این بازی ارتباط نگرفت همش غر میزد و می‌خواست بغلم باشه یا می‌گفت بریم دده🥴کاغذ های هویج و استخوان رو که می‌خواست بخوره به خاطر همین من گوش پاک کن آوردم تا بندازه داخلش یه چند تا انداخت دوباره شروع کرد غر زدن
امروز صبح که بیدار شدم خیلی عصبی بودم نیکان دیشب خیلی بد خوابید و زیاد شیرخورد اولین بار نبود که اینجوری میشه اما انگار من کم آورده بودم،فکر کنم هیچ روزی انقد بهم فشار نیومده بود بعضی روزا فقط باید دووم بیاریم💚
البته یه نکته مثبت بخوام از امروز بگم صبحانه خوب خورده😂
امیدوارم ادامه روز برای همه خوب باشه✨
شیرخشک
رفلاکس
تغذیه
بازی
فرزندپروری
مادرانه