سوال های مرتبط

مامان نورا مامان نورا ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم
مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت هفت✅
میتونستم زور میزدم تا اینکه مثل ماهی پسرم لیز خورد اومد بیرون بهترریییین حس دنیا بود اون لحظه لباسمو دادن بالا بچه رو گذاشتن رو سینم منم داشتم عین بید می‌لرزیدم تا چند دقیقه بعد بچه رو برداشتن و گفتن زور بزن تا جفت بیاد اونم اندازه یه بچه زور و درد داشت تا بیادبعد اینکه جفت اومد بخیه زد بعد بخیه متوجه شد من خونریزی داخلی کردم دستشو با وجود بخیه کرد تو تا لخته هارو خارج کنه و من همه بخیه هام باز شد دوباره‌ همه پرستارا ودکترارو صدا کرد گفت خونریزی کرده 😂 همه ریختن رو سرم یه نفر بهم قرص زیر زبونی داد یه نفر ازم رگ می‌گرفت یه نفر آمپول زد رو باسنم خدمه هم همینطور داشت شکممو فشار میداد تا لخته ها خارج بشن بلاخره هر طوری بود خونریزیم بند اومد و اومد بخیه بزنه ک بی حسیم تقریبا رفته بود من قشنگ می‌فهمیدم داره میدوزه و کلی درد داشتم تا هر طوری بود بلاخره منو بخیه زدن بردن بخش زایمان تا اومدن بهم دستگاه وصل کردن دیدن تبم سر 40درجه و فشارم رو14هستش بچه رو آوردن پیشم و مامانمو صدا کردن بیاد لباسامو بپوشونه تا برم بخش بستری مامانم اومد کلی با مامانم گریه کردیم و بلاخره رفتم تو بخش این بین هم همسرم اومد منو بچه رو دید منم دو روز به خاطر فشارم و تبم بستری بودم سه روزم به خاطر زردی پسرم تا پریروز مرخص شدم اومدم خونه و بخیه هام یه خورده اذیت می‌کنه چون خیلی بخیه خوردم پسرم یکم ماشاالله درشت بود 3650گرم بود و باعث شد مامانش کلی بخیه بخوره و عذاب بکشه خلاصه ببخشید سرتونو درآوردم اینم از تجربه زایمانم وبگم بهترین و بدترین تجربه عمرم شد😍😂
مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۸ ماهگی
بیاد منم زنگ زدم بش برام گاز بی حسی آوردن بعد هی احساس مدفوع داشتم هی ی جوری جمعش میکردم بش اهمیت ندادم تا ماما همراه اومد دوبار معاینه کردن ۸ سانت بودم ماما همراه اومد خدا خیرش بده بم خرما داد آبمیوه آب ب زور میزاشت دهنم گفت باید زور بزنی باید بخوری منم میخوردم تو این گاز بی حسی عصار اسطوخودوس گذاشت بعد هی احساس زور داشتم بش میگفتم می‌گفت ن زور نزن فقد نفس بکش تو این گازه م می‌کشیدم خوب میشد دیگ واقعا نمیتونستم میگفتم باید بزنم میگفت بزن بعد گفتن داریم سرشو میبینیم زور بزن منم چندتا زدم بعد دخترمو گذاشتن رو شکمم خیلی حس خوبی بودی ی کوچولو گریه کرد بعد بردنش گذاشتن تو تخت منم داشتم نگاش میکردم آمپول بی حسی هم درد نداش واقعا من خیلی میترسیدم از آمپول بی حسی اصلا درد نداش برا بخیه زدن هم ماما همراه گفت از این گازه بکش واقعاً هم کمک کرد چیزی حس نکردم ولی اینایی ک رو پوست زدن یکم درد داشتن اذیت شدم بعد تموم ک شد دخترمو آوردن بغلم بش شیر بدم دسشو بوس کردم خیلی داغ بود حس خیلی خوبی بود بعد اومدن شکممو ماساژ دادن تو زایشگاه تو بخش هم فشار دادن اصلا چیزی حس نمیکنید فقد یکم درد داره همین من اینقد میترسیدم از بخیه و آمپول بی حسی و فشار دادن شکم همش الکی بود اصلا ترس و استرس نداشته باشید الآنم بخیه هام اذیتم نمیتونم درس حسابی بشینم سینه هام هم زخم شدن و خون میان درد میکنن ☹️👋🏻ااا راستی بیمارستان فرقانی رفتم
گاز بی حسی گرفتم راضی بودم خداروشکر
مامان آوین مامان آوین ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۶
لاصه گفتن تو دستشویی باید زور خودتو بزنی تا بیاد و منم واقعا خسته شده بودم بعد ده دقیقه اومدن گفتن بیا بریم رو تخت زایمان و رفتم وایی همه درد طبیعی یه طرف اون زور دادن شکم یه طرف والا میگفتن زور بده منم انقد زور میدادم که کالا صورتم پف کرد همینم الان ورم داره ماما همراهم پاهامو گرفته خودمم سرمو کرده بودم تو سینه دکترم شکممو فشار میداد و ماما شیفت یارو دختره که خیلی خوب بود واقعا خیلی براش دعا کردم گفت سر بچتو دیدم زور بزن والا منم دوسه تا زور مشتی زدم سر بچه اومد و یکم سوزش گرفتم که کم کم بدن بچه هم آوردن بیرون وایی نگم از اون حال قشنگ ایشالله قسمت همه چشم انتظارا بعد اینکه بچه به دنیا اومد بکنم زور دادن شکمم و دستشو کرد داخل همه لخته خودمو آورد بیرون قبل اینکه بچه بیاد بهم سوزن بی حسی زدن و پاره کرده خلاصه بعد اینکه بچه دنیا اومد دست کردن داخل هرچی خون بود در آوردن و گفتن سه تا سرفه بزن تا جفت بیاد و گفتم اومد خیلی خوب بود موقعی که جفت بیرون اومد و دیگه بخیه زیادم خوردن چپ سر بچه دیر اومد ولی زود فول شدم خواستم بگم همه مثل هم نیستن... و بازم برگردم عقب طبیعی و انتخاب میکنم چون دوساعت بیشتر درد نداری اونم تحمل میکنی ولی یکم بخیه اذیت می‌کنه اونم قابل تحمله.....
#بازداری بارداری بارداری
مامان پناه مامان پناه ۱۱ ماهگی
خودمو بشورم و اینا بعد گفت برو رو تخت معاینم کرد گفت آره بچه اومده پایین فقط سجده برو تا قشنگ بیاد سر جاش و بعد منم سجده رفتم و بعد معاینم کرد گفت خوبه به ماما های بخش گفت بیاین معاینه کنین اومدن و بعد معاینه گفتن وسایل زایمان رو آماده کنین بچه داره میاد اون لحظه انقد احساس آرامش کردم که حد نداشت گفتم خداروشکر بچم داره به دنیا میاد و دیگه دردام تموم میشه آخه درد آمپول فشار خیلی بده هم پشت سر همه و هم شدید هست بعد دیگه اومدن برا زایمان و میگفتن زور بزن من از مد جافوع کردن می‌ترسیدم و خجالت می‌کشیدم برا همون درست زور نمیدادم و بچه زیادی تو کانال موند و سرش داشت کشیده می‌شد و اذیت میشد که گفتن باید برش بزنیم اولش ترسیدم ولی با وجود اون همه درد گفتم بزنین بابا زودتر به دنیا بیاد من دیگه نمیتونم دردم تحمل کنم بعد دیگه بی حسی زدن و برش رو که اصلا احساس نکردم هیچی نفهمیدم واقعا وبچمو دادن بغلم و یه حس خیلی آرامشی گرفتم بعد دیگه بچه رو بردن برا وزن و اینا و جفت رو هم در آوردن و شروع کردن به بخیه زدن اولش فقط یکم احساس سوزش داشتم و زیاد درد و اینا حس نکردم تو بخیه های داخلی ولی بخیه های آخری که سطحی بود درد و سوزش داشتم که قابل تحمل بود ولی میگفتم بی حسی بزنین که گفتن نمیشه الان بزنیم و بچمو آوردن کنارم تا آروم بشم و حواسم پرت بشه بعد دیگه درگیر بچم بودم نفهمیدم کی تموم شد و بعدش دیگه دوساعت نگم داشتن و بعدش راهی بخش شدم
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۳ ماهگی