تجربه زایمان طبیعی پارت 4
کم کم از ۶سانت داشتیم رد میشدیم و دردا شدتش بیشتر وبیشتر میشد
اون تایمیی ک دردا میگرفت رو توپ بالا پایین میکردم اون تایمی ک درد نداشتم دورانی میرفتم رو توپ (این حرکتم خوب بود ی‌ جورایی کم میکرد دردو )از ۷سانت ب بعد خیلی سریع پیشرفت کردم
ک دیگ نزاشتن ورزش کنم گفتن برو بخواب رو تخت .ب نظر من وقتی ورزش میکردم دردا زیاد مشخص نبود.خوابیده چون کاری از دستت بر نمیومد بیشتر بود انگاری.😂ازم اجازه گرفتن ک یک بار تو دردا معاینه بشم (چون خیلی زودتر ب ۱۰مسانت میرسونه)خودشون بهم گفتن ک درد این معاینه خیلی‌ بیشتره منم اجازه دادم و راستم میگفتن دردش خیلی زیاد بود..
دیگه دیدن دارم ب اخرا نزدیک می‌شم ب دکترم ک همین چند دقیقه پیش از پیشم رفته بود زنگ زدن ک برگرده اونم رفته بود ب مریضای مطبش برسه
و خلاصه ک تا ده دقیقه دکترم خودشو رسوند و منم انگار دیگ ۱۰سانت شده بودم
تو ده سانت دردی وجود نداشت فقط و فقط زوووور زیاد بود و اینکه این روزه کنترلش اصلا دست خود ادم نبود این ی مورد واقعا جون بدن منو گرفت و من بی حال شدم

۳ پاسخ

بجای ماما دکتر خودمون بیاد چی اینم خوبه؟

🥲خدايا ،واقعا خیلی سخته

مبارک باشه عزیزم انشاالله همه بسلامتی زایمان کنن

سوال های مرتبط

مامان اوین مامان اوین ۱۱ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی
رفتم روی تخت که بخوابم سرم سنگین بود فکر میکردم طولانیه اما به 10دقیقه نکشید ک مثل روال قبل شدم و بلندشدم شروع ب ورزش کردن. کردم و ماما هر نیم ساعت ی بار میومد معاینه میکرد چ من هیچی حس نمی‌کردم ک داره منو معاینه می‌کنه و اصلا درد نداشتم بجز معاینه دوم ک قبل بیحسی اپیدورال بود واااای نگم نگم از دردش ک چقدر وحشت ناک بود اون لحظه کلا از زایمان طبیعی ناامید شدم و فکر میکردم قرار همین دردا ادامه دار باشه اما خداروشکر با اپیدورال همه دردا تموم شد و من شدم 7ی۸سانت که کم کم انقباض هارو حس میکردم و دارو اپیدورال داشت تموم میشد که دکتر بیهوشی اومد و از پرسید هروقت درد داشتی بگو ک من اپیدورال تو برات شارژ کنم و منم چون دردارو داشتم حس میکردم گفتم درباره برام. بزنن و دوباره ورزش هارو شروع کردم گربه ای اسکات اردکی انجام میدادم و استرسم نسبت ب چند ساعت اول خیییلی کم شد و ساعت شد 2نیم 3ظهر ک ماما معاینه کرد و گفت ک هروقت احساس فشار کردم زور بزنم تا فول شم منم انجام دادم و فول شدم
مامان سُرمـ♡ـہ🩷 مامان سُرمـ♡ـہ🩷 ۶ ماهگی
پارت ۱ زایمان:
سلام خانوما من اومدم از تجربه زایمانم براتون بگم،همه پارت هارو تو همین تاپیک میذارم واستون...👇🏻
انتخابم از همون اول برای زایمان،زایمان طبیعی بود ب این دلیل ک هرچی درد هس مادر همون اول میکشه و بعد از ب دنیا اومدن بچه،مادر دیگه دردی نداره و در کل دوران نقاهت خیلی کوتاهتری داره و بهتر و دلنشین تر میتونه ب نی نی و ب کارای خودش رسیدگی کنه نسبت ب سزارین...
تقریبا دوروزی بود ک حرکات بچم خیلی کم شده بود و نگرانش شده بودم،سوم دی ماه،رفتم بیمارستان و نوار قلب بچمو گرفتن ک خیالم راحت بشه مشکلی نیس،ماما بهم گفت ک شما هفته آخرته و باید معاینه ت کنم(39هفته و 3روزم بود)منم موافق معاینه نبودم و اصرار داشت ک معاینه کنه،معاینم کرد و ب دکترم اطلاع داد.حدودا دو ساعت بعد از معاینه ب خونریزی افتادم ک این باعث شد برگردم بیمارستان😑 وضعیتم رو ک ب دکترم اطلاع دادن دکترم گفت اگر تمایل دارم بیمارستان تحت نظر باشم...منم چون از یه طرف حرکت بچم کم شده بود و از طرف دیگه خونریزی داشتم دیگه بستری شدم.
مامان اورهان مامان اورهان روزهای ابتدایی تولد
این ماما هم خیلی با روحیه بود خیلی میخندوند منو جوری که بین اون دردا من غش میکردم از خنده مامانمم بود با مامانمم میحرفیدن من غش میکردم ساعتای 3یا چهار بود مامانم رفته بود بیرون دیگ نذاشتن بیاد تو😂 خیلی خوب شد اگه میموند دردام میدید حالم میدید دیگ ول کن نبود من فرستاد حموم گفت زیر دوش ورزش کن ک خیلی خوب بود دردام کم میکرد وقتی دردم میگرفت یه پام میذاشتم بالا تخت هی فوت میکردم نفسم درد تموم میشد تند تند ورزش میکردم دردم میگرفت یه پای دیگم میزاشتم بالا تخت تو حمومم همین طور پام میذاشتم رو صندلی
خلاصه ساعت 7من شدم 7سانت بیشتر از درد از بیحالی خسته شده بودم چشام میرفت دلم خاب میخاست تو حموم ب خودم قول دادم گریع نکنم فقط یبار از خستگی گریه کردم ک زود خودم جمع کردم
بعدش زنگ زدن دکتر بی هوشی بیاد بی دردی بزنه
من نشستم پشتم کردم اومد از کمرم تزریق کرد ک درد نداشت اصلا
بعدش انگار هرچی درد داشتم از پاهام کشیدن بیرون اروم ریلکس دراز کشیدم رو تخت گفتم حالا هر کاری میخایید بکنید 😂😂
مامان لنا خانوم 🩷✨ مامان لنا خانوم 🩷✨ ۸ ماهگی
تجربه سزارین من:

خبببب من ۳۷ هفته و ۳ روز ب خاطر دردایی ک داشتم قبلش و تهدید ب زایمان زودرس بودم زایمان کردم
۳۶ هفته و ۴ روز دردم گرفت ک رفتم بیمارستان دولتی نزدیک ان اس تی دادم گفتن ک درد رو نشون داده و ضربان قلب بچه خوب نیست
معاینم کردن ی فینگر (۱سانت) بودم ک گفتن بستریت می‌کنیم و بهت آمپول فشار میزنیم تا زایمان کنی
ولی بچه ممکنه بره دستگاه و اینجا nicu پره و از این حرفاااا
دردای من انقباض بود
ینی ی نقطه از شکمم مخصوصا دور ناف با حرکت بچه ک سفت می‌شد درد شدید میگرفت و این دردا شده بود هر ۷ دیقه ی بار
ب دکترم زنگ زدم گفتن ک برو بیمارستانی ک من هستم خودم میام بالاسرت ببینیم وضعیت چیه
اینقددددد استرس داشتم خصوصا ک همسرمم نبود
خلاصه ب بیمارستان دولتی ب‌زوررررر رضایت شخصی دادم و اومدم بیرون
فقط اومدم خونه لباس عوض کردم پروندمو‌برداشتم و رفتم بیمارستان خصوصی ک دکترم هست
رفتم اول ان‌ اس تی گرفتن و درد و انقباض رو‌ نشون میداد
همچنین ضربان قلب بچه خوب نبود ب دکترم گفتن
ک دکترم گفت باید بستری شم
بستریم کردن و سولفات و بتامتازون(آمپول ریه) بهم تزریق کردن
و مراقبتا شروع شد ولی همچنان درد داشتم
بدیش این بود ک تو زایشگاه بستریم کردن و اجازه داشتن گوشی و همراه رو نداشتم و این خیلی سختترش می‌کرد ….
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت چهار
تجربه زایمان:رفته رفته دردام بیشتر میشد اما جرعت اینکه صدام دربیاد نداشتم🤐 شنیده بودم اگر بگی درد دارم میان معاینه میکنن😧 واسه همین سعی میکردم حفظ ظاهر کنمو چیزی بروز ندم...شیفتا عوض شده بود و مامای جدید ی مامای بداخلاق بود که اصلا از این قضیه ک قرار برم اتاق عمل خوشش نیومده بود و سر همین من فک‌میکردم قرار حسابی باهاش اذیت شم😬🤕 هرچقد جلوتر میرف دردا شدتش بیشتر میشد و فاصله بین دردا کمتر حس میکردم واقعا قرار طبیعی زایمان کنم همون چیزی ک ازش ترس داشتم😑😑😑😑 فکر اینکه قبل اینکه دکترم بیاد دهانه رحمم پیشرفت زیادی کنه و مجبور شم زایمان کنم استرس خیلی زیادی بهم وارد میکرد.همش میگفتم ای کاش پول میداشتمو میرفتم بیمارستان خصوصی و این داستانا رو نداشتم😏😏تو اون لحظه ها ب همه چی فکر میکردم حتی ب این تبعیض اقتصادیا😶😒 ساعت شد ۵ غروب همون ساعتی ک قرار بود دکترم بیاد..یهو از تو سالن زایشگاه صدا اومد فلان مریض رو سوند وصل کنید قرار بره اتاق عمل.....از اونور اونقدر دردام زیاد شده بود ک به انقباض افتاده بودم و مداوم شکمم شل و سفت میشد و بهم فشار میاورد....احساس زور داشتم ناخوداگاه زور میزدم و دست خودم نبود....ادامه
مامان ممجق مامان ممجق ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت ۲)
۱۱ اسفند با مامانمو شوهرم رفتم بیمارستان خوش خرم انگار ن انگار میخام زایمان کنم ن استرس داشتم نه دردی😑🤣
تا کارای بستریو انجام بدیم ی ساعتی شد گاز بی حسیم درخاس داده بودم
خلاصه ساعت ۹ بستری شدم و امپول فشار بهم تزریق کردن
ساعت ۹:۵۵ دقیقه دو سانت شده بودم
وتا ساعت ۱۱:۴۰ سه سانت شدم و دردام قابل تحمل بود خیلیی کم درد داشتم اینم بگم ماما خصوصی نگرفته بودم(ماماهای بیمارستان اغلبشونو میشناختم و خیلی خوش اخلاق بودن با خودم گفتم نیازی نیست همینطورم بود)
ماما شیفت اومد دید سه سانتم کیسه ابمو پاره کرد اصلننن درد نداشت اتفاقا خیلیم خوب بود وقتی اب گرم میریخت ازم🥲😂
دیگ بعد اینکه کیسه ابو پاره کرد دردام شرو شد ساعت ۳ معاینه کرد همون سه سانت بودم ولی دردام خیلی زیاد بود همش التماس مامانم میکردم ک منو ببره بیرون ب شوهرم پیام میدادم ک ب دکترم زنگ بزنه منو ببره برا سزارین🥲
فاصله دردام خیلی کم بود همش دسشویی کوچیک داشتم ی پام دسشویی بود تو این فاصله هم میرفتم رو توپ ورزش میکردم مامانمم همش کمرمو ماساژ میداد ک ارومم میکرد همش از دخترم بهم میگفت بهم امید میداد🥹ته دلم میدونسم دردا چنساعت دیگ تموم میشه و دخترمو بغل میکنم🫀


ادامه پارت بعدی
مامان رادوین مامان رادوین ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲

تا رفتیم بیمارستان ساعت ۴ بود
معاینه کرد منو دیدم اب گرم ازم خالی شد گفت ۴ سانت کیسه اب پاره شد
بستریم کردن
لباسامو عوض کردم رفتم‌تو زایشگاه منو خوابوندن رو تخت نذاشتن بیام پایین راه برم ورزش کنم اونطوری ک ثابت ی جا میموندم خیلی بیشتر درد میکشیدم و نمیتونستم کنترل زیادی بهشون داشته باشم گاهی ب بهانه سرویس میرفتم راه میرفتم و تو سرویس ورزش میکردم تا اینکه مامام اومد گفتم من بی دردی میخوام خیلی اذیتم گفت باید ۵ ۶ سانت بشی بعد بهت میزنن
دیگه شروع کردیم ب ورزش کردن هی شدت دردا بیشتر میشد و کلافه تر میشدم دیگه اومدن معاینه کردن دیدن ۷ سانتم سریع اپیدورال تزریق کردن بهم بعدشم باز شروع کردیم ب ورزش تا نزدیک ۸ ک معاینه کردن فول شدم رفتیم تو فاز زورزدن واسه پایین اومدن سر بچه
با هر انقباض زور میزدم تو حالت سجده هم زور میزدم تا اینکه گفتن بریم زایشگاه
وارد اتاق زايمان ک شدیم چنباتمه چنتا زورزدم رفتم تو تخت زایمان با سه تا زور بچه اومد و تمام اون دردا فراموش شد
جفتمم ب دقیقه نرسید خارج شد و ۶ تا بخیه خوردم کلا