۵۳ پاسخ

کاش میرفتی که اینجوری نمیشد

خوب کردی دمت گرم

چجوری شوهرت تونست بره واقعا
عجب آدمی هس
اینجاس مشخص میکنه طرف چ گوهی هس

خب بنظرم اینجا شماهم مقصری
اون میخواسته بره شهرشون مشکل خانواده تو رو که دیگه نمیتونه حل کنه به همون اندازه که تو با خانوادت اهمیت میدی اونم به خانوادش اهمیت میده

فقط کاش اینقدر مادر شوهر پدر شوهرا دخالت نمیکردن انگار فقط پسر اونا آدم هست

اشتباه کردی نرفتی
همونطور که تو خانوادت برات مهمت
همسرت هم خانوادشو میخواسته ببینه
بعد هم زن باید همجا همراه همسرخودش باشه نه که تنهاش بگذاره

چقدر بی فرهنگن که خواستن ۸ ساعت راه و با ی بچه کوچیک با اتوبوس بری....
گلم اصلا قبول نکن
تا کی میخواد بمونه تهش برمیگرده خونوادش هم تماس گرفتن جواب بده محکم بگو خونه خودم راحتترم ترسی ندارم فرار کنم مرگ هر جا بخواد میاد سراغ آدم

من خودم به شخصه تحت هیچ شرایطی چه دعوا با شوهرم چه با خانوادش و چه با خانواده خودم هرررگز بچمو تنها نمیزارم

بخاطر لج و لجبازی و دعوای ها زندگیتو خراب نکن بچه ات اذیت میشه گناه داره الان رو در نظر نگیر

عزیزم خب شما باید با همسرت میرفتی این که بحث نداشته مگه بری چی میشه ؟ و بیشتر از همه اگه واقعا انقدر که میگی بچتو دوست داری که حتما همینطوره باید بخاطره بچه هات از خودگذشتگی میکردی و آرامشتونو بهم نمیزدی بنظرم اشتباه اولو شما کردی اما رفتار همسرت هم اشتباه بوده

من بودم هیچوقت بچه م و تنها نمیزاشتم. حالا هرچیم بینمون گذشته باشه خط قرمزم پسرمه. دلم ریش میشه بدون من غصه بخوره، چه بسا ک مریض هم باشه. برو ۲روز باش بچه ت و وردار بیا.

این یک. دوم نظر من از روی تایپیک هات اولویت زندگینامه پدر و مادر و داداشت هستن بعد اون درسته نمیگه ولی شدیدا ازاین موضوع ناراحته مثل کینه قدیمی شده میتونستی روز دیگه بری دیدن مادرت وفتی خانوادش میان . نمیشه همیشه اونور باشی که. در نهایت گذشت بهترین راه هست بخاطر بچهات فقط خدایی نکرده بلایی سر بچه دوسالت بیارن بزننش یا هرچی دل آدم کباب میشه مخصوصا مادر

حالا تنبیه و به آدمی میکنن که عقل درست حسابی و عاقل باشه بفهمه دفعه بعد تکرار نکنه اینجور ک معلومه این آقا خدایی نکرده بلایی هک سر بجع بیاد میزاره تقصیر تو میگه خودش نیومد یعنی هیچ جوره آدم نمیشه الهی بمیرم واسه اون طفل معصوم چطور جونشو ب خطر انداخته ۸ساعت رانندگی با بچه دوساله ازاینجا میفهمیم عاقل نیست

کاش پسرتو نمیدادی ببره

پسر من زندگی رو بهم جهنم کرده از بس شیطونه، بخدا ذره ای عصاب و روان برام نذاشته
ولی نمیتونم یک شب جدا ازش بخوابم

برو چند روز بمون و برگردید باهم

بچت گناه داره پاشو برو
الان خانواده باید باهم باشن

بگو من نمیتونم با اتوبوس بیام و زیادی تند نرو و با ملایمت حرف بزن .بگو همون‌طور ک اون دوستداره پیشتون باشه منم دوستدارم خانوادمو ببینم .اگر ب مرگ باشه هر وقت وقتش برسه همه می‌میریم و با رفتن ب جا دیگه ب تعویق نمیفته

یه مادر نمیتونه از بچش جدا باشه چجوری تونستی من بودم سوار اتوبوس میشدم میرفتم

عزیزم تنها شوهرت برات میمونه لجبازی نکنین باهم من که شوهرم هر کجا بره اونجا میرم

تورو خدا راه کار بهش نگید پای دوتا بچه در میونه فکر بعد اون بچه ام باشید نامادری و اذیتهای خانواده شوهرو خانواده خواهرشوهر اینام هست تورو خدا راه کار ندید بهش اول باید فکر فرزنداش باشه بعد به فکر خودش یادتون رفته یه دختر بچه دوساله رو نامادری پرتش کرده بود توحیاط بچه مرده بود به همه چیز فکر کنید پای یه بچه در میونه

من اصلا نمیتونم بچه ام غیر از خودم و مامانم پیش کسی باشه مخصوصا خانواده شوهرم خانواده خوبی هستن ولی من میگم ذات کسی معلوم نیست چیه چون پسر دارن میترسم یه موقع بهش تجاور کنن یا یه کاری بهش بکنن

عجب ادمایین طرف پسرشونو میگیرن،خب شوهرتم زیر دست اینا بزرگ شده،نباید پسرتو تنها میفرستادی میرفتی،الانم اگه میتونی بخاطر پسرت برو الان یه انفلانزا مریضی بدی دوباره اومده برو ازش مواظبت کن

زنگ نزدی ب ر ی نی ب شوهرت ک بچه رو مریض کرده؟
بگو من جایی نمیام اونم با اتوبوس خودش تشریف فرما شه.
مردا چرا انقدر بی عقل شدن

کارش خیلی اشتباه بوده بدون شما رفته قشنگ ارزش شما رو آورده پایین

چرا خانوادش دخالت میکنن مثل خانواده شوهر منن، یه بار با شوهرم دعوام شد مادرو پدرش گفتن طلاقت میدیم😑🤣 احمقا
البته بگم بخاطر شوهرهای بچه ننمونه وگرنه مرد مرد باشه نمیذاره کار به اینجا بکشه که کسی بفهمه مشکل داری
شوهر توام باید با حرف راضی‌ت می‌کرد نه دعوا و لجبازی
کلا لجبازی زندگی رو خراب میکنه
حالا شوهرت زنگ زد برو نذار بچت دور بمونه ازت

شوهرم تو جنگ ۱۲ روزه بهم گفت بیا بریم روستا من گریه کردم گفتم من نمیتونم پدر مادرمو اینجا بزارم اگع هم ساختمون ب سرم بریزه نمیرم اونم ب مادرش زنگ زد گفت ما نمیایم بعد مادرشوهرمم فکرش پیشمون مونده بود برگشت از روستا

بشین جوابشونم نده بزار شوهرت بیاد

بگو دیوونم با اتوبوس بیفتم تو‌خیابونا
غل ط کرده برده

وقتی میدونستی مشکل داره عزیزم چرا دوتا بچه اوردی

بهش بگو بیا دنبالم ماشین نیست فلان اعلان کردن گفتن خطرناکه نمیتونم تنها بیام و اینحرفا تا بیاد دنبالت وگرنه تنها با بچه ۴ماهه و کلی وسایل شدنی نیس ب مادرشوهرت بگو اینارو بگو کلی وسایل دارم بچم چهارماهه نمیتونم و..

اشتباه میکنی خوب برو مگه تو عسلویه باشی برای خانواده ات اتفاقی نمی افته زبونم لال هر انجا مقدر باشه انجام میشه بچه هات از خانواده مهمتره پدر مادرت زندگیشون رو کردن این توی و بچه هات باید زندگی کنیدشوهرتم گناه داره اونم خانواده داره برو لج نکن حداقل برو یکم بمون بعد بچه ات بردار بیا

تازه شوهرت میخواد بره اونجا چکار وقتی زندگیش اینجاس

اونا تازه فهمیدن چه گوهی خوردن وقت ادب کردنشونه کوتاه نیا اگه کوتاه بیای تکرار میکنن بی شعوری هاشونو

کاش میرفتی

شوهر منم از استرس بچه میگفت اگه نمیای من پسرمو میبرم،اما نه خودش رفت نه من رفتم البته که خونم امنه،ولی اگه واقعا جاتون نا امن بود باید میرفتی جنگه شوخی نیست که

عزیزم یه چیزی بهت بگم تحت هر شرایطی شوهرت رو با خانوادش تنها نذار این یک
دوم اینکه وقتی شوهرت گفت بریم واسه تفریح و خوش گذرونی که نبوده باید می رفتی بدون بحث
خب آخه مادرت بلند میشه با تو بیاد یا داداشت که مثلا باهاش بحث کردی گفتی مادرم این ها تنها نمیذارمشون و از این حرف ها
بعدشم بچتو نباید تنها بذاری همین چیزا باعث اختلاف و فاصله میشه بینتون

بیا جم پیش من

نمیتونن بچتو نگه دارن برای همین پیام داده بیا

دورت بگردم درخواست میدی داشته باشمت من درخواستام پر نمیتونم ببخشید عزیزم 🙏

خب میرفتی دیگه چطور بچه دو ساله رو برده

زنی ک ازدواج کنه باید همراه شوهرش باشه دیگه عزیزم بخاطر لجبازی زندگیتو جهنم می‌کنی منم قبلاً خیلی لجباز بودم نزدیک بود طلاق بگیرم ولی ب خودم اومدم ب بکهام فک کردم یکم عاقل شدم شوهرم درست شد بام اگر بخوای میتونی درستش کنی عزیزم بخاطر بچت باید می‌رفتی وتحمل میکردی

اصلا نرو بزار ببینه بچه نگه داشتن یعنی چی چقدر سخته چند روزه رفتن؟

وای چطور بچه به این کوچیکی رو برده شهر دیگه 😐😮‍💨😐 مشخصه خیلی بی فکر و لجبازه

وای چ طاقتی داری تو دورازبچه،
بعدم بحث کردن نداره،بایدمیرفتی تواین شرایط سخت

اومدی جنگ شد یکسال ،تا کی میخواد بمونه

عجب آدمیه ک بدون تو رفت!

ببین اینبار گفتن بیا بگو همسرم باید بیاد دنبالم تنها اصلااااااا نرو

عه شوهرت مثل شوهر سابق من گاوه🤝

شمام اشتباه کردین بخاطر بقیه نرفتین یه کم با دلش راه میومدین ، ولی حالام که نرفتین و بچه رو برده نرو تا ادب بشه

چجوری اخه رفت بدون تو😒نرو خودش برمیگرده

هیچی نگو بدتر بشه شرایط چیزی گفتم بگو من میمونم تو اونجا باش با بچه آخرش مجبوره برگرده

نگو بچه رو بیار خودشون خسته میشن

خودت کجایی اونا کجان؟
اگ میدونی بری برات جهنم میشه نرو ولی اگ جون تو دوسداری حداقل برو ک آرمش بگیری جنگ به کسی رحم نمیکنه

کجان مگه ؟

کدوم شهرن؟

سوال های مرتبط

مامان نیلا🥰 مامان نیلا🥰 ۲ سالگی
مامانا بیاین یه لحظه اینقد اعصابم خورده که نگو
رفته بودیم پارک بعد من نشسته بودم رو صندلی کنار تاب ها و شوهرم دخترمو تو سرسره ها بازی میداد بعد یه دختر بچه همسن دختر سوار تاب بود بعد مامانش به یه پسر بچه ۵ ساله گفت حواست بهش هست گفت آره
بعد منم داشتم نگاش میکردم دیدم پسر بچه عمدا میزد تو سر بچه و موهاشو میکند بچهه گریه افتاد بعد مامانش اومد گفت چرا گریه میکنه پسره گفت سرش خورد تو تاب منم گفت دروغ نگو به مامانت زدیش نباید خواهرتو بزنی . بعد شوهرم صدام زد من رفتم پیش بچم بعد یه ۵ دقیقه بعد دخترم رفت تو سرسره بزرگه میخواست بیاد پایین من دستمو گرفته بودم جلو که یوقت نیوفته یهو همون وقت پسره بچه با مامانش اومد پسره پسر عمو اون دختر کوچولو بود نه داداشش . یهو مامانش با لحن بد و بیشعوری برگشت به من گفت چرا دروغ گفتی بچه من موهاشو کشیده تو گوه خوردی من یهو حواسم به زنه پرت شد که داره اینو میگه بچم از سرسره اومده پایین بدجور سرش خورد تو سرسره و گریه افتاد منم عصبی شدم گفتم گمشو بابا بچتو جمع کن و بچم گریه میکرد اینقده اعصابم خورد شد بچم بدجور سرش خورد تو سرسره . مگه زنه ول میکرد .
#پوشک
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امشب رفتیم پارک جامون رو یه طوری انداختیم که روبروی سرسره باشیم و پسرم رو ببینیم اولش که شام خوردیم شلوغ بود یا من میرفتم سر میزدم یا شوهرم بعد خلوت شد فقط پسرم بود تو سرسره به بچه اومد یه عروسکم دستش بود پسره من کلا خیلی بچه ها رو دوس داره رفت سمتش برای بازی بچه هه ماشالله هاپاره بلند داد زد که نمیدم مال خودمه برو اونور میخاست قورت بده پسرمو من خیلی آتیش میگیرم کسی سر پسرم داد بزنه چون هنوز صحبت نمیکنه ونمیتونه منظورش رو بگه دیدم داره اشک میریزه میاد سمت ما بدو بدو رفتم سمت اون بچه رو سرسره داد زد که عروسکمو نمیدم بهش مال خودمو منم بهش گفتم خوب به جهنم که نمیدی بار آخرت باشه داد میزنی ها یهو مامان باباش از اونور اومدن که چکار به بچه ما داری گفتم ماشالله این بچس داره مارو قورت میده من پسرم رو آوردم اونام بچشونو بردن شوهرمم از جاش تکون نخورد بگذریم که چه دعوایی باهاش کردم چرا هر کی به پسرم چیزی میگی گریه میکنه میاد پیش من یعنی از این بچه های بی دست و پا قرار بشه که نمیتونه جلو کسی وایسه و خودش جواب بده
مامان ویانا🧚‍♀️ مامان ویانا🧚‍♀️ ۲ سالگی
مامان شاهان مامان شاهان ۲ سالگی
من همیشه لباسامو انلاین میخرم راضی هم هستم امروز میخاستم برا پسرم برم لباس خونگی بخرم گفتم بذار اینبار برم بیرون ببینم چی هست یکمم هوا بخوریم رفتم تو مغازه یه دختر از پسر خودم کوچیکتر بود شاید یکسال و پنج ماه اینا بود پسرم عاشق بچه هاس رفت پیشش گفت نینی خوشکله. و میخاست دستش بگیره رفت جلو دختره پسرمو چنگ زد پسرم ترسید اومد عقب اخه یه دختر عموهم دارم از شاهان کوچیکتره خیلی شاهان میزنه شاهان دیگه ترسید ازش اومد کنار من اما هی دلش میخاست بره پیشش و هی میگفت نینی خوشکله بعد اینم مامانش و خاله اش و مادربزرگش ک یه ۲۰۰ کیلو وزن داشت اومدن یدونه شلوار فقط برا این بخرن دسته جمعی😂این مادربزرگ گامبو ب پسر من گفت بیا پیش نینی حالا با لبخند پسر منم بمن نگاه کرد گفتم برو مامان باش بازی کن اخه پسرم عاشق اینه با بچه ها بازی کنه همین رفت سمتش مادربزرگ بیشعورش ب دختره گفت دلسا بزنش منو ببینی اینقدر عصبی شدم گفتم خانم از سن و سالت خجالت نمیکشی از هیکلت بکش یعنی چی ک بهش میگی بزنش واقعا نمیدونم مریض بود روانی خر
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!