من کسیو ندارم راجب این موضوع باهاش صحبت کنم خواستم با شما درد و دل کنم❌




تا قبل اینکه بچه دار بشم شوهرم رفتارش خیلی بهتر بود نمی‌دونم من حساس تر شدم یا واقعا اینجوریه میدونم قبلا هم شنیدم بچه باعث سردی رابطه میشه ولی واقعا تحملش سخته خیلی دوست دارم رابطمون بازم مثل قبلنا باشه من خودم خیلی خسته میشم بی خواب میشم ولی اون با اینکه شبا بیدار نمیمونه خسته تر از منه همش میخوابه انگار زیاد دلش نمیخواد باهام وقت بگذرونه قبل اینکه بچه دار بشیم اگه یه شب بغلم نمیکرد خوابش نمیبرد ولی الان کلا جدا میخوابیم من چون بارداری سختی داشتم استراحت مطلق بودم ۹ماه موندم خونه بابام حس می‌کنم به این وضع عادت کرده به جدا خوابیدن نمیگم دوسم نداره داره هم منو هم بچمونو ولی رفتارش رو مخم هست خیلی معذرت میخوام من خودم یه مدته هات شدم ولی میلش کم هست نسبت به من درحالی که قبلا زیاد اینجوری نبود رابطه زود زود داشتیم نمی‌دونم چیکار کنم اونو درست کنم یا خودمو عوض کنم ولی منم هی تو دلم ناراحت میشم سرد میشم
اینم بگم قبلا با لحن بچگونه و با ناز باهاش حرف میزدم اونم خوشش میومد ولی از وقتی بچه دار شدیم احساس می‌کنم حس میکنه بزرگ شدیم دیگ اونجوری رفتار نمیکنه این یهویی همه چی عوض شدن آزارم میده

۱۸ پاسخ

منما‌
اشکال نداره

یکم گوشیشو کامل چک کن شاید از طریق دیگه ای را ..داره ک میلی نداره ..ناراحت نشی از حرفم ولی مردا کلا همینطورن

عزیزم چیزای کع گفتی کاملا طبیعیه الان مامان باباشدین همچی عوض شده این چیزای ک گفتی کاملاطبیعی رابطه مام مث قبلنانیست من خودم حوصلم کم شده رابطه زودبه زود واقعااعصابم نمیکشه چون همش بابچع کارخونه دارم سرکله میزنم شوهرمم خیلی بم کمک میکنه وقتای ک خونه باشه خلاصه زندگیاعوض میشه مث قبل نمیشه ما قبلناخیلی باهم خوش میگذروندیم الان وقتشو نداریم زیادم توجه نمیکنم ب این چیزا چون بچه ای ک خدابم داده میارزع به همه چیز

خب عادیه داری میگی ۹ ماه جدا بودید باید خیلی تلاش کنی ک ب روتین قبل برگردی
من با اینک پیش هم بودیم بچه ک بدنیا اومد فاصله افتاد بینمون جفتمون عصبی بودیم و همش درحال دعوا خیلی حالم بد بود ولی بعد ۴۵ روز ک رابطه داشتیم و بعد اون با رابطه جنسی انگار بهتر شد

من شب اول اومدم بچه رو گذاشتم وسطمون شوهرم ناراحت شدن دیگه نزاشنم میژارمش تو‌کهواره یکم اون ور تر از خودمون بچه مهمه ولی زندگی زناشویی آدم مهم تره خیلی هم حساس نباش رو‌بچه به زندگی زناشوییت پی ببر

آره رابطه ماهم همینجوری شد
یه شب بدون من نمیتونست
حتی پارسال شب قدر میخاستم برم مسجد با مامانم گفتم دیگه ساعت دو که میایم میرم خونه مامانم اینا چون میترسم تنها بیام خونه اونم باهام اومد
تو بارداریم هم هی میگفت من نمیزارم زایمان کردی بری خونه بابات مامانت بگو بیاد پیشت من نمیتونم بدون تو
ولی الان یه شب که میرم خونه بابام اینا اگه بابام یا مامانم بگن بمون سریع اشتیاق نشون میده واقعا منم ازش سرد شدم دیگه اصلا حوصلشو هم ندارم

اینو عزیزم باید خودت مدیریت ش کنی زودتر هم اینکارو بکن من از اول بارداریم تا همین الان که بچه دار شدیم یه شب نذاشتم شوهرم ازم دور بخوابه و نشده هم تا بچه رو خوابوندم سریع اومدم به شوهرم رسیدم تازه شما بچت ماشاالله بزرگه دیگه. ۳ ماهشه من بچم‌با اینکه کولیک داره دل درد میشه زمانی که شوهرم خونه نیست تا بچه رو میخوابونمش سریع پامیشم به خودم میرسم به خونه می‌رسم تند تند وقتی هم شوهرم هم هست فقط و فقط به شوهرم میرسم و بچه رو میخوابونم زودتر تایمشو اینحوری تنظیم کردم هر کار دیگه ای هم داشته باشم می‌زارم کنار

اگه دیدی مشکلت حل نمیشه یه سر برو جای دعانویس سرکتاب باز کنه برات بهت میگه مشکلت ازچیه خیلی هارو دیدیم از این مشکلا داشتن ولی درست شده عزیزم میبینی که دشمنانمون زیاده

منم همین شده خیلی اذیت میشم بعضی وقتا میشینم گریه میکنم اون انگار از من خسته تره شبا با فاصله میخوابه شاید باورت نشه الان یک ماهه رابطه نداشتبم🥲

دقیقا منم همین جور شدم ولی منو‌خستگی زندگی از پا انداخت

برو خداروشکر کن خیانت نکرده بهت من بعد زایمانم فهمیدم خیانتشو دیروزم دوباره فهمیدم همه اینایی ک گفتی ماهم اینجورییم

خواهر چی‌میگی دس رو دل من نذار ما هرروز روزی ۵ بار داشتم بچه اومده دوهفته بار نمیدونم چرا مردا اینجوری شدن مشکل بخدا ازمانیس ازوناس
منم شوهرم حس پدرونه گرفته میگ از ما گذشت

دقیقا تمام اینایی ک گفتی برام اتفاق افتاده هرچی هم بهش میگم میگ نه تغییری نکرده زندگیم و از این حرفا

اشکال ندارع خودت زیاد بچسب بهش خودت بگو رابطه میخوام بغلش کن نازشو بکش بزار بیاد سمتت

دقیقا مشکل منم هست همین مشکل شما منم خیلی ناراحتم از این بابت قبل بچه دار شدن اصلا اینطور نبود الان اینجوری شده در حالی که ما الان نیاز ب توجه و محبت داریم

دقیقا عین من همین رفتارا بامن 🥹🥹🥹 حتا تشکش اون ور پهن میکنه همش خوابه خیلیم دوسم داره بوسم میکنه بغلم میکنه ولی شبا کنارم نمیخوابه

الهییی
سعی کن رابطتونو گرم کنی مث قبل
هی مرورخاطره کن براش
ازش بخواب مث قبل بشید
اگر نشد برید مشاوره
حیفه

بنظرم زود قضاوت نکن باهاش بشین حرف بزن حرف دلتو بگو حرفای همسرتم گوش کن مطمئنا دلیلی داره ،با حرف زدن همه چی درست میشه به امیدخدا

سوال های مرتبط

مامان بلوبري🫐 مامان بلوبري🫐 ۹ ماهگی
😔خيلي ناراحتم
بودن بچه به مشكلاتي بوجود اورده نميدونم دردمو به كي بگم
همسرم باهام كنار نمياد درسته تر كار خونه و بچه كمك ميكنه ولي مراعات نميكنه باهام كنار نمياد بخاطر بعضي چيزا😣بچه من تو جمع گريه ميكنه خونه مادرشوهرمم از عيد جمع ميشن مافيا اينا بازي ميكننن روز اول رفتيم تا ساعت٣شب بقيه روزا نرفتيم من مانع ميشدم هم بچه گريه ميكنه بد خواب ميشه هم من بد خواب ميشم طول رووز گيجو منگ ميشم🙁😔اينم ميگه بايد بريم امروز ب روم امد و گذاشت رفت الان من تو خونه ميترسم😭😭اون احمق ها هم اخر شب بازي ميكنن تا سه چهار صبح خب بچه من تو صدا اذيت ميشه همش گريه ميكنه ميخوابه منم بد خواب 😭😭😭خدايا
يا همش ميگه من از خونه ديگه فراري شدم من نميمونم خونه خب به من چه هوا برفي و سرده هنوز نميتونه سركار بره با بچه هم نميشه همه جا وفت قبل بچه تو خونه پيدا نميشديم همش درحال گردش منم ميگم شرايط اين نميمونه بهتر ميشه يه مدته اين سختي و خونه موندن ولي امروز از روم رد شد و رفت😭😭😭😭


گهواره خواب گريه نوزاد خواب خواب درد درد كوفت مردن
مامان لیانا🎀 مامان لیانا🎀 ۱۳ ماهگی
دلم میخواد یکم حرفای دلمو بزنم احساس سنگینی دارم..سلام مامانا بچه داری خوش میگذره؟من هنوز باورم نمیشه بچه دارم خدارو هزااار مرتبه شکر میکنم که خدا این فرشته رو بمن داد.اما گاهی خسته میشم کم میارم با خودم میگم خیلی زود بود واسه بچه دار شدن چون یکسال بعد از عروسیم حامله شدم با خودم میگم میشد یکم به خودم برسم شغل پیدا کنم بعد بچه دار بشم حداقل اما وقتی صبح بیدار میشم و دختر نازم چشماشو باز میکنه و بهم میخنده دلم میخواد قربون تک تک سلول‌های بدنش بشم و چهره ی ماهش رو بخورمممم.وقتی این فکرا میاد سراغم خیلی عذاب وجدان میگیرم. حس میکنم همسرم مثل قبل دوستم نداره و توجهش از من رفته فقط به دخترمون تو کارای خونه الان ک احتیاج دارم دیگه کمکم نمیکنه . نمیدونم چرا درد دلم باز شد اومدم گهواره که فقط بنویسم من از اولین پریودی بعد زایمان میترسم که خیلی درد داشته باشه چون هنوز پریود نشدم ولی انگار دلم خیلی پره من واقعا دارم دیوونه میشم همش دارم میریزم تو خودم چون هییییچ دوستی بعد از عروسیم واسم نموند انگار من بیماری مزمن داشتم همشون منو رها کردن با مادرم و خواهرم که نمیتونم حرف بزنم چون آخرش دلسوزن و ممکنه جایی حرف اشتباه و طرفداری نا ب جایی بکنن .. امروز تولدم بود بعد از فوت بابام آرزو میکردم هرسال ک زودتر منم برم پیشش اما امسال چطور میتونم چنین آرزویی داشته باشم که این تیکه از وجودم اومده تو زندگیم.. راستش واقعاااا شاکر خدام ولی من از زایمان تا الان خیلی تنها تر شدم خییییلی...