یه چیز مهم


امروز مردم و زنده شدم ، هنوز درونم میلرزه ، من جزو مامانی هستم که بشدت وسواس فکری دارم و همیشه نگرانم
امروز چیزی که اصلا فکر نمی‌کردم برای اهورا اتفاق افتاد و وقتی میخاستم پوشکشو عوض کنم به سرعت سینه خیز رفت و من ندیدم پشتم بود و از روی تخت افتاد بماند که از ترس و درد نفسش گرفت موقع گریه و یک ربع آروم نمیشد و فقط گریه میکرد خودم دستام می‌لرزید سخت نفس می‌کشیدم داشتم میمردم (ارتفاع تختمون تقریبا زیاده)
بسختی آرومش کردم ولی تایم خوابش بود می‌خواست بخوابه منم اینجا شنیده بودم که ضربه خورده به سر نزارید بخوابه به زور نیم ساعت بیدار نگه داشتم ولی خوابید نیم ساعت کمتر بعد بیدار شد اول اوکی بود بعد دوباره شروع کرد همون گریه ها منم دوباره استرس گرفتم که وای حتما طوریش شده دیدم پیشونی بالای چشم راستش هم قرمز شده پدرش هم همون لحظه رسید خونه منم گفتم ببریم بیمارستان آروم نمیشه
تو راه بودیم صدای جنگنده هم میومد یا ترس و استرس رفتیم بیمارستان دم در تو ماشین موندم چون خوابش برده بود پدرش رفت داخل که تو تریاژ موضوع رو بگه بعد ما بریم یهو دکترش رو دیدم صداش زدم نشنید منم اهورا تو بغلم بدو بدو رفتم منو دید موضوع رو گفتم و گفت اگر شیر خورده بالا نیاورده چیزی لازم نیست گفتم عکس سیتی فلان گفت نه لازم نیست گفتم عاخه بی‌قراره گفت ترسیده و دردش اومده
گفتم واقعا خدا دوستمون داشت فکر کن تو این اوضاع گرفتار بیمارستان و .... می‌شدیم از همه بدتر همسرم اومد بیرون گفت که گفتن بیارید بیهوشی بزنیم سی تی کنیم.

من فکر میکردم هیچوقت این اتفاق نمی افته برام چون همیشه احتیاط میکردم ولی واقعا باید خیییلی مواظب جوجه ها بود.

۱۳ پاسخ

خوبه شوهرت چیزی نگفت مال من بود میکشت منپ

خدا رحم کرده بهت الان که یا چهار دست و پا میرن یا سینه خیز یه جا بند نیستن خیلی باید حواسمون باشه

تخت دخترم چسبده ب تخت ما هست ی فاصله خیلی کمی داره نمیدونم چطوری از اون فاصله افتاد خودش دو سه دقه گریه کرد اروم شد ولی من خیلی حالم بد بود
☹☹شوهرم اومد رسید ب جونم وگرنه همینطوری وسط اتاق بچه بغل نشسته بودم نمیتونستم کاری کنم

منم خیلی نشخوار فکری دارم. همیشه بد ترین حالت هارو تصور میکنم. یک ثانیه دخترمو تنها نمیذاشتم. یه روز فقط یک ثانیه، در حد برداشتن سر شیشه شیر که تو دستمم بود نگام از روش برداشته شد، از روی کریر یه متر پرت شد اونطرف، اصلا نمیدونم چی شد. خیلی ترسیدم مردم و زنده شدم. اتفاق میفته حتی اگر چهار چشمی مراقب باشیم. خدا همه ی بچه ها رو سالم نگه داره

خدارو شکر بخیز گذشته
خدا الهی نگهدار همه بچه ها باشه

چقدم وسواس فکری بده روی خوش نمیبینی تو زندگی کافیه یکی ی چیزی بگه یا مثل همین بچه چیزیش شه خواب و خوراک از ادم میره من ی مدت آسنترا خوردم بدتر شدم دکتر قطع کرد اما دوستم با آسنترا خوب شد

خدارو شکر به خیر گذشته خدا نگهدار همه بچها باشه 🤍🙏

منم پسرم چندبار از تخت افتاده
دیگ ما بهش میگم قهرمان افتادن

رو زمین عوض کنید چون الان حرکت دارنو قل میزنن خطرناکه

چه احتیاطی
ببین دختر من ۱۵ روزش بود از وسط تخت از گرما انقد تقلا کرده بود پرت شد پایین از تخت
به شدت گرماییه اشتباه کردم دم صبح روش پتو انداختم همیشه ملافه میندازم انقد گرمش شده بود حرکت کرده بود به سمت لبه تخت و افتاد
آنقدر برامون غیر قابل باور بود بچه ۱۵ روزه تکون بخوره اولاش میگفتیم اجنه پرتش کرده پایین 😄
خداروشکر هیچی نشد بیمارستان هم نبردیم

خداروشکربخیرگذشته😘

رو تخت خطریه بچه رو عوض کردنی حتما رو زمین عوض کن

عزیزم این اتفاق برای یلیا میفته درک میکنم رستا هم همین شد چند روز پیش خدا رحم کرد

سوال های مرتبط

مامان امیرحیدر مامان امیرحیدر هفته هجدهم بارداری
سلام خوبین خب من بلاخره یه فرصت پیدا کردم بیام تعریف کنم چیشده سه چهار روز پیش امیرحیدر حدودا ساعت هشت نه صبح با گریه از خواب بیدار شد خب معمولا با گریه بلند میشن برای شیرخوردن منم پاشدم شیر بدم یعنی یه دوبار سه باری قبلش بلند شده بود شیر خورد ولی اینسری هرکاری کردم سینمو نمی‌گرفت بعد حس کردم گریه ش از شیر خوردن نیست پاشدم برقو روشن کردم گرفتم بغلم یهو متوجه شدم سرش شله انگار که نتونه سرشو نگه داره دیدم سرش برگشت یهو به همسرم حالا از شانسم اون روز همسرم سرکار نرفت یعنی واقعا خدا خواست بعد گفتم امیرحسین امیرحیدر چرا اینجوریه یعنی هنوز اونجوری متوجه حالش نشده بودم گذاشتم که بشینه دیدم اصلا بچه شله نمیتونه میوفته دیگه فهمیدم یچیزیش هست صداش میکردم اصلا هوشیار نبود انگار فقط نفس میکشید بدنش هیچ جونی نداشت واقعا شرایط سختی فقط به همسرم گفتم بپوش سریع بریم هعی هم تکونش میدادم چون بیحال میشد چشاش میرفت میترسیدم بخوابه گفتم خدایی نکرده چیزیش نشه دیگه با یه حالی رفتیم بیمارستان نزدیک اونجا گفتن باید برید بیمارستان کودکان حکیم دیگه تا بریم اونجا هنوز امیرحیدر بیحال بود ولی خوابش برد تو بقلم ایندفعه سینمو گرفت ولی حال نداشت مک بزنه
ادامه تو تاپیک گذاشتم...
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۱ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم
مامان نیکراد جون👼 مامان نیکراد جون👼 ۱۵ ماهگی
خب خب خب دوستای گلم بخوام از دیشب و عوارض واکسیناسیون نیکراد جانم بگم ،اینکه خب تا ساعت ۱۲ که همچنان تب داشت 🤒🤒به پیشنهاد مامان علی پیاز حلقه کردم و گزاشتم کف پاش و جوراب پوشوندم و خوابید به ده دقه نرسید که همونجور که خواب بود دستمال روی پیشونیش رو گرفت پرت کرد اونور ،بعد رفت سراغ دستمال روی شکمش اونم پرت کرد😄 مرحله ی بعدی در آوردن جوراب ها بود همینجور توی خواب نق میزد و حالت نیم خیز میشد چون هنوز نمیتونه بشینه ،مدام نیم خیز میشد دوستشو میگرفت به جورابهاش که در بیاره منم کلافه شدم و در آوردم کلا ده دقه تو پاش. بود ،بعد فکر کنم درد پاش شروع شده بود مرتب پای چپش رو محکم میکوبید به تشک تخت 😢😣هیچ خلاصه منم سینه هام کلا خالی یود و شیر نداشت نیکراد هم فقط میخواست مک‌بزنه شوهرم بیدار کردم رفت شیر خشک درست کرد چون چند روز بود شیشه نمی‌گرفت از کنار سینم نوک شیشه رو رد کردم و توی خواب یه ۵۰ تایی خورد و خوابید ،ولی باز ساعت ۴ با تب شدید بیدار شد من از ۴ تا الان درگیر الان تازه تبش کنترل شد و خوابید ،منم برم بخوابم روز شما بخیر شب من بخیر😄😴👋