سوال های مرتبط

مامان دلوین🎀 مامان دلوین🎀 ۷ ماهگی
بیمارستان که رفتیم کلی التماسشون کردیم گفتیم هرچی باشه هزینه اش میدیم فقط ببرید سزارین که اتفاقی برای بچه نیوفته ولی گفتن نههه ما خیلی مورد طبیعی با بند ناف دنیا آوردیم و ۲ دور بند ناف چیزی نیست و ساعت ۸ شب بستری شدم برای زایمان طبیعی ، همون موقع زنگ زدم ماما همراه که گرفته بودم اون اومد و دیگه شروع کردیم ورزش و سرم میزدن برام ، دهانه رحم نرم بود ولی سر بچه خیلی بالا بود یچیز کیسه مانند وصل کردن بهم که دهانه رحم کشیده بشه و خلاصه با کلی ورزش و اینا من ۵ سانت شدم ولی اصلاا درد خاصی نداشتم فقط یه کمر درد خفیف،بخاطر بند ناف که دور گردن بچه بود ، سرم ها بهش فشار آورده بودن ماما همراهم اومد دستگاه هارو وصل کرد شکمم و بچه افت کرده بود اکسیژنش خیلی زیاد
یهو دکتر و ماما همه اومدن بالا سرم و گفتن سریع امادش کنید بریم اتاق عمل
انقد شرایط بچه بد بود همه هول کرده بودن
خلاصه اتاق عمل بی حسی رو زدن و من هیچی نمیدونستم که انقد حال بچم بده
فقط یهو دیدم بچرو درآوردن و بچه کلا کبود کبود اصلا نفس نداشت انقد دیر منو بردن سزارین و فشار آوردن به بچم 🥺
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۷ ماهگی
مامان دیار مامان دیار ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو
من روز قبل از تاریخ زنگ زدم به دکترم و ایشون گفتن که یک روز دیرتر برم یعنی به جای دوازده اذر ،سیزده اذر بچه رو برمیداره،دوباره سیزده آذر بهش زنگ زدم گفت نه،پونزدهم اذر بچه رو برمیدارم،خلاصه همینطوری هی منو پاس کاری میکرد به روز بعد.
من از طرفی ناراحت بودم که هی پاس کاری میشم از طرفی هم خوشحال بودم که زمان بیشتری بچه تو شکممه.
ناگفته نماند که من از سی و دو هفته به خاطر لکه بینی تقریبا استراحت مطلق بودم.

روز سیزدهم آذر بلند شدم یکمی کارای خونمو کردم که فردا شب میخوام برم بیمارستان دور و برم تمیز باشه،با خودم میگفتم حالا اگرم بچه دنیا بیاد سالمه و اتفاقی نمیفته،از طرفی هم از استراحت زیاد خسته شده بودم،خلاصه تا عصر یکمی فعالیت کردم عصر دیدم کمرم و دلم درد میکنه،با خودم گفتم چون از صبح کار کردم خسته شدم برا همینه درد دارم شام خوردم یکمی نشستم و استراحت کردم دیدم نه بهتر نشدم،هی کمرم میگرفت و هی ول میکرد،
مامان علی کوچولو💙 مامان علی کوچولو💙 ۶ ماهگی
خلاصه که منو بردن بیمارستان شهرستان و ....
بعد از زدن مسکن گفتن باید سونو بشه من فقط صداهارو یادمه و دردی ک بخاطر مورفینی ک بهم زده بودن یکم کم شده بود.....منو سونو کردن و گفتن احتمالا سنگ صفراشه و مجاریش سنگ گرفته و باید عمل بشه اما باید تا فردا بستری بشه ببینیم جراح کی میاد.....شوهرم گفت من اصلااااا نمیزارم اینجا بمونه میخوام ببرمش شیراز ....
دیگ اصلا نمیدونستم پسرم کجاس و چیکار میکنه فقط ب مامانم میگفتم مامان مراقب علی باش ....مامانمم با گریه میگفت خیالت راحت باشه ....همه ی خانواده هم بخاطر من وسایلاشونو جمع کردن و راهی شیراز شدیم .....
تا شیراز ک رسیدیم مسکنه دیگ داشت میپرید و‌دردم داشت دوباره شدت میگرفت ....چن تا بیمارستان رفتیم گفتن دکتر نیست و پذیرش نمیکنیمو تا اینکه اومدیم بیمارستان کنار خونمون ک خصوصی هم بود ....
گفتن تخت خالی نداریم اما تو سرپایی پذیرشم کردن و ازم ازمایش گرفتن و گفتن باید جوابش بیاد و بهم سرم و مسکن زدن تا یکم اروم شم....
مامان دیانا مامان دیانا ۲ ماهگی
تجربه سزارین 1
من مادرشوهرم از همون اول بارداری میگفت که تو نمیتونی طبیعی بیاری برو نوبت سزارین بزن من میگفتم نه میتونم همه تونستم منم میتونم گفت خیلی سخته منم بهش توجه نمیکردم دوست داشتم طبیعی بیارم۳۷ هفته ۱ روز بودم چند روز قبل که پیاده روی میکردم به مادرشوهرم میگفتم دارم خیس میشم میگفت اشکال نداره چون نزدیک زایمانت هست خودمم فکر میکردم ترشح هست یا چون هوا گرمه عرق کردم شبش خونه مادرشوهرم بودیم مادرشوهرم به شوهرم گفت زنگ بزن به دوستات ببین کسی آشنا ندارن که منو سزارین کنن چون اصلا تو شهر ما سزارین اختیاری قبول نمیکنن شوهرم زنگ زد به یکی دوستاش جهرم زندگی میکردن اونا اونم بنده خانومش ساعت ۱۰ و نیم شب بود واسه من اینترنتی پیش یکی از اشناهاشون نوبت گرفت که من فردا ساعت ۸ و نیم اونجا تو مطبش باشم که برم باهاش صحبت کنم که واسم نوبت سزارین بزنه فرداش صبح زود بلندشدیم صبحونه خوردیم رفتیم سمت جهرم وقتی رسیدیم نوبت گرفتم من یکی دوتا مونده به آخر بودم که نوبتم بشه دوباره به خانوم دوست شوهرم زنگ زدم به دکتر زنگ زد هماهنگ کرد که من زود بفرسته داخلوقتی رفتم پیشش خیلی دکتر بداخلاقی بودقبلش خانوم دوست شوهرم باهاش هماهنگ کرده بود
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۵ ماهگی
پارت ۲😂
شوهرم هول شد بدو بدو لباسامو آورد حتی نمی‌تونستم تکون بخورم لباسامو تنم کرد و به زور از پله ها رفتم پایین وااای چه دردی داشتم گفتم الانه که بزام ترافیک بود وحشتناک هی بوق میزد عصبانی بود من گریه میکردم تا بالاخره رسیدیم بیمارستان معاینه شدم دهانه رحمم بسته بود دکترم اومد بالا سرم گفت بستریش کنین
لباس بهم دادن پوشیدم به شوهرم گفتم برو وسایل و ساک بچه رو بیار اصلا فک نمی‌کردم بخوام بستری شم چون ۳۷ هفته بودم
کارای بستری انجام شد من چقدر گریه کردم از تنهایی خودم
بهم قرص زیر زبونی دادن کم کم دردام بیشتر شد دیگه نمی‌تونستم دراز بکشم ولی دهانه رحمم باز نمیشد .چون اتاقم خصوصی بود اجازه داشت همسرم بیاد به ماما گفتم گفت الان خیلی شلوغیم نمیشه خلوت تر بشیم بعد میگیم بیاد
ساعت ۱۲ شد زایشگاه خلوت شد به ماما گفتم بگین شوهرم بیاد گفت الان ۱۲ گذشته قبل ۱۲ باید میومد 😐گفتم خودتون گفتید الان شلوغیم بعد دیگه کوتاه اومد گفت زنگ زد بگو بیاد بالا
حالا مگه این شوهر من زنگ میزد وای چقدر فحشش دادم
دوستم زنگ زد به تلفن اتاق بهش گفتم توروخدا بگو نیما زنگ بزنه
زنگ زد گفتم بیا گفت مگه منو راه میدن حالا من دارم از درد به خودم میپیچم این لج کرده ......
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت آخر:
من هم درد طبیعی رو کشیدم هم سزارین با درد راهی اتاق عمل شده بودم و دیگه داشت غیر قابل تحمل میشد دردام آروم ناله میکردم و گفتن بشین رو تخت تا دکتر بیهوشی بیاد آمپول بی‌حسی رو بزنه تو کمرت خدایی کادر اتاق عمل بینظیر بودن از اخلاق و روحیه ای که بهم میدادن خیلی خوب بودن خیلی🥲
گفتن چیزی نیس فقط خودت رو شل کن سرت رو بده پایین که اصلا متوجه نشدم و آمپول رو که زدن بدنم داغ شد و دیگه دردام رفت پاهام سنگین شده بود دکتر رسید و سریع آماده شد و تیغ کشید دردش حس نکردم ولی کشیدنش روی پوستم متوجه شدم ناخودآگاه گفتم آخ که ترسیدن گفتن مگه درد متوجه میشی گفتم ن فقط حس کردم که یه حالت گیجی داشتم فک کردم هنوز دارن شکمم پاره میکنن که میبینم زایمانم تموم شد و بچمو برده بودن زایشگاه و تحویل خانواده ام دادن و من اصلا متوجه نشدم 😐
بعد از عمل و هم تو ریکاوری ماساژ رحمی دادن که ۲مرتبه اش حس نکردم چون بی حس بودم هنوز
و اینکه ۸ ساعت گذشته بود من هیچ دردی نداشتم هنوز و منتظر دردای غیر قابل تحمل بودم که خداروشکر درد زیادی نداشتم راحت بودم ولی برا احتیاط ۲تا شیاف زدم که بی تاثیر نبودن با شیاف ها دیگه خیلی راحت پا میشدم به بچم شیر میدادم وقتی ۱۲ ساعت شده بود
برا راه رفتن هم خیلی راحت پا شدم قدم زدم
همه چی برام خوب و راحت گذشت و خیلی خوشحال بودم که سزارین شدم فقط اینکه سرمو تکون داده بودم و همین شد بلای جونم تا یه هفته درگیرش بودم و مایعات خیلی مصرف میکردم و کاپو می‌خوردم بعد یه هفته خوب شدم خداروشکر
در کل برا من میدونم آدم زایمان طبیعی نبودم که خداروشکر میکنم سزارین شدم ایشالا زایمان های بعدیم هم همینطور راحت و آسون باشه برام...🙏🏻🌱