تجربه سزارین 1
من مادرشوهرم از همون اول بارداری میگفت که تو نمیتونی طبیعی بیاری برو نوبت سزارین بزن من میگفتم نه میتونم همه تونستم منم میتونم گفت خیلی سخته منم بهش توجه نمیکردم دوست داشتم طبیعی بیارم۳۷ هفته ۱ روز بودم چند روز قبل که پیاده روی میکردم به مادرشوهرم میگفتم دارم خیس میشم میگفت اشکال نداره چون نزدیک زایمانت هست خودمم فکر میکردم ترشح هست یا چون هوا گرمه عرق کردم شبش خونه مادرشوهرم بودیم مادرشوهرم به شوهرم گفت زنگ بزن به دوستات ببین کسی آشنا ندارن که منو سزارین کنن چون اصلا تو شهر ما سزارین اختیاری قبول نمیکنن شوهرم زنگ زد به یکی دوستاش جهرم زندگی میکردن اونا اونم بنده خانومش ساعت ۱۰ و نیم شب بود واسه من اینترنتی پیش یکی از اشناهاشون نوبت گرفت که من فردا ساعت ۸ و نیم اونجا تو مطبش باشم که برم باهاش صحبت کنم که واسم نوبت سزارین بزنه فرداش صبح زود بلندشدیم صبحونه خوردیم رفتیم سمت جهرم وقتی رسیدیم نوبت گرفتم من یکی دوتا مونده به آخر بودم که نوبتم بشه دوباره به خانوم دوست شوهرم زنگ زدم به دکتر زنگ زد هماهنگ کرد که من زود بفرسته داخلوقتی رفتم پیشش خیلی دکتر بداخلاقی بودقبلش خانوم دوست شوهرم باهاش هماهنگ کرده بود

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان رهام مامان رهام ۴ ماهگی
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
۴۰ هفته شدم که با یکی از ماما ها که اشنای خواهرشوهرم بود حرف زدم گفت کع بیا اگه ۴۵۰۰ بود وزن بچت نامه سزارین بدیم که همونروزی که قرار بود برم سونو بدم ساعت ده صب یع اب خیلی زیادی ازم خارج شد که گفتم کیسه ابه تموم بدنم میلرزید میگفتم اخر مجبور شدم طبیعی زایمان کنم زنگ زدم به شوهرم که با عجله اومد اینقد استرس داشت که نزدیک بود بشینه باهام گریه کنه با شوهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان که گفت باید معاینه کنه که به زور و خواهش شوهرم و خواهرش راضی شدم معاینه کنه. معاینه کرد و گفت کیسه اب پاره نشد هرچقد گفتم که اب زیادی ازم رفت باور نکرد یکی دیگه هم معاینه کرد و گفت پاره نشد ساعت ۱ ظهر سونو نوشت برام برم بیرون انجام بدم که سونوگرافی نوبت نداد با خواهش و التماس راضی شد سونو بگیره ازم که وزن بچمو زده بود ۴۴۷۰ شوهرم اومد باهاش حرف زد گفت اگه میشه ۵ بزن اما راضی نشد گفت که همین وزنو هم باید سزارین کنن دیگه ۳۰ گرم کع چیزی نیست خوشحال برگشتم زایشگاه که سونو دیدگفت که ما سونوگرافی بیرون قبول نداریم و باید تا عصر صبر کنین تا همینجا انجام بدیم شوهرم خیلی عصبانی شد و داد و فریاد که مسخرمون کردین و.. به امید اینکه قراره برم اتاق عمل و از ترس هیچی نخورده بودم و گشنه و تشنه نشستیم منتظر ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو
مامان دیانا مامان دیانا ۲ ماهگی
تجربه سزارین ۲
که من از طبیعی میترسم وقتی بهش فامیلیمو گفتم گفت چرا میخوای اینجا سزارین کنی گفتم شهر خودم سزارین نمیکنن گفت پس منم سزارین نمیکنم😐😐گفتم حالا راهی نداره گفت برو سونو و ان اس تی و یه ازمایش انجام بده بیار ببینم رفتم قبض همشو پرداخت کردم سونو خودش انجام نمی‌داد پیش یه نفر دیگه رفتم نوبت زدم چند نفر جلوم بودن تا اتاق ان اس تی خالی بود گفتم بزار برم اول ان اس تی انجام بدم اتاق ان اس تی و سونو روبرو هم بود داشت ان اس تی میگرفت که صدام زدن واسه سونو بهش گفتم صبر کن ان اس تی بگیرم بعد میام دیگه منشی باهام لج کرد و نوبتم نداد گفت صدات زدم نبودی باید بشینی اخرین نفر منم رفتم ان اس تی به دکتره نشون دادم گفت خوبه و رفتم منتظر موندم تا سونو نوبتم بشه هر چی بهش میگفتم من از راه دور اومدم دکتر هم میره میخام برم بهش سونو نشون بدم فردا دیگه نمیتونم بیام اونم دوباره گفت صدات زدم نبودی باید بشینی آخرین نفر اگرم دکتر شما رفت ایشون خودش متخصص هست مشکلی باشه بهتون میگه منم گشنم شده بود ساعت ۱۰ و نیم اینا بود رفتم شوهرم واسم رانی و کیک گرفت خوردم دوباره رفتم نشستم تو نوبت ساعت ۱۲و نیم اینا بود که صدام زد رفتم سونو انجام دادم گفت آب دورش کم شده ۱ میلی هست باید همین امروز زایمان کنی طبیعی دووم نمیاره باید سزارین کنی
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان دیاکو💙 مامان دیاکو💙 ۱۵ ماهگی
یه چیزی که من کفش کردم😂 و خواستم باهاتون درمیون بزارم اینه که من وقتی حامله بودم خیلی روحیم ضعیف شده بود و با این که زایمان اولم هم طبیعی بود اما همش به خودم تلقین میکردم که من نمیتونم و بیشتر شبا گریه میکردم از این که من نمیتونم درد طبیعی رو تحمل کنم ،خواستم برم سزارین اختیاری اما خانوادم نزاشتن و بنظرشون سزارین وحشتناک بود 😕درحالی که من حسرت اونایی که سزمیشدن و می‌خوردم همش میگفتم خوشبحالشون که درد طبیعی نمیکشن 🥺وقتی تازه دردام شروع شده بود من وحشت کرده بودم و همش گریه میکردم چون میدونستم این دردا قراره چندین برابرشه و آخرم هم روحیه ی ضعیفم کار خودشو کرد و طبیعی نتونستم و سز اجباری شدم ،وقتی زایمان کردم همسایمون که دوتا بچه طبیعی آورده و الان بازم حامله بود اومد و حالشو برام گفت درست مثل من بود همش میگفت طبیعی نمیتونم به دردا فک میکنم وحشت میکنم و...دیروز رفته طبیعی نتو نسته اونم سز اجباری کردن،خواستم بگم اونایی که می‌خوان طبیعی زایمان کنن خیلی باید روی خودتون کار کنید چون زایمان طبیعی روحیه ی خیلی بالایی میخواد
مامان کنجد مامان کنجد ۱۰ ماهگی
خانوما دارم دیوونه میشم دیگه
اون از شوهرم که قرار بود اسم بچه رو امیرعلی بزاریم سرخود رفته به اسم علی گرفته( بعدا ازم معذرت خواهی کرد گفت به همه میگیم امیرعلی گرفتیم شناسنامه رو و امیرعلی صداش کنن)
اینم از خانواده شوهرم که هرچقد من و شوهرم میگیم امیرعلی هست اسم پسرمون باز علی صداش میکنن
امروز با مادرشوهرم رفتیم مهمونی اونجا همه به پسرم امیرعلی میگفتن این عمدا شروع کرد به علی صدا زدن، میدونه من ناراحت میشم چقد حرص و جوش خوردم اون اوایل زایمانم سر اسم، باز عمدا علی صدا میزنه
تو ماشین هم پیش شوهرم بهش گفتم مامان اسم پسر ما امیرعلی هست چرا هی اونجا علی صداش میزدین؟ عمدا جواب نداد و خودشو زد به کری
میخواست بگه که ینی تو رو آدم حساب نمیکنیم
چون اون اوایل یه بار از شوهرم پرسیده بود شوهرم می‌گفت از اسم علی خوشم میاد (به گفته شوهرم) ولی اینم بگم از اول ازدواجمون شوهرم میگفت پسردار بشم امیرعلی میزارم، یکی دو ماه مونده به زایمان نظرش عوض شده بود یکم ، می‌گفت علی. نذر کردم و....
روز زایمان هم که اومد ملاقات گفت چرا به همه گفتی امیرعلی (اون شب مونده بود خونه مامانش) برا همین میگم نکنه مامانش رو مخش کار کرده
مامان نی نی قندی 🥹🍭 مامان نی نی قندی 🥹🍭 ۵ ماهگی
بیاین بگین خوب کردم یا نه ؟😂🥲
.
.
دیروز بعد یکماه رفتیم خونه مادرشوهرم ، از راه که رسیدیم با لحن خیلی پررو و طلبکار بهم گفت بچمو بده بچمو بده منم حرصم گرفت گفتم بچه شما اینه (به شوهرم اشاره کردم) گفتم ایشون نوه تون هست ، بعد رفتم اتاق لباسمو عوض کردم دیدم صدای بوسیدن محکم اومد و شوهرم گفت عه بوسش نکن ، فهمیدم پسرمو بوسیده داد زدم گفتم بوسش نکنیننننن ، مادرشوهرمم تازه از روستا اومده و خونه همه فامیلاش رفته و ممکنه ناقل مریضی باشه ، ما خودمون اصلا زیاد جایی نمیریم از ترس مریضی ، خلاصه دوباره یکساعت بعد بود پسرمو گرفت که آروغشو بگیره ، پسرم عادتشه وقتی میذاریش روی شونه هی برمیگرده نگا میکنه ، تا برگشت دوباره مادرشوهرم لبشو بوسید منم دیگه عصبی شدم گفتم ای بابا من خانواده خودم نمیذارم بچمو ببوسن خودم نمیبوسم یعنی چی بوسش میکنین بعدم به شوهرم گفتم لطفا خانوادتو کنترل کن ، دوبارم پسرم روی پای مادرشوهرم بود ، به شوهرم گفتم پوشکشو نگاه کن ببین جیش نکرده برادرشوهرم گفت خب مامان خودت نگاه کن با یک حس انزجاری مادرشوهرم دست زد به پوشک بچم که من به شوهرم گفتم پاشو خودت ببین ، همشم دیروز میگفت شما برید بچتونو اینجا بذارید 😐 که موقع رفتن پسرم بغلشون بود و جوری به جیغ زد بیاد بغل خودم که ضایع شدن 😂 حالا شوهرم میگه تو چرا هی به مامانم تیکه مینداختی گناه داشت 😕 شما بگید جای من بودید چیکار میکردین؟


شیرخشک پوشک شیرمادر رفلاکس کولیک