۳۹ هفته و ۵ روز ❤️

یه خوابی دیدم که خیلی قشنگ بود...
خواب دیدم خودم و هانا توی خونمونیم. هانا ۳ ۴ ساله بود.
بغلش کرده بودم تا بخوابه.
یهو در خونه باز شد و شوهرم اومد داخل خونه و یه پسربچه بغلش بود (که فکرکنم بچه دوممون بود😄)
منم رفتم استقبالشون و بوسیدمشون (شوهرم میگه باید اینو رسم کنیم که وقتی یکیمون از بیرون میاد، بریم استقبالش و ببوسیمش😄)
بعد بچه هارو گذاشتیم بازی کنن و شوهرم رفت آشپزی کنه و من نگاهشون میکردم و خیلی خیلی احساسی شده بودم و شروع کردم به گریه کردن.
شوهرم گفت چی شده؟!
گفتمش واقعا باورم نمیشه که مادر شدم.اینا بچه های من هستن و انقدر خوشبختم...

من واقعا از بعد از به دنیا اومدنِ هانا میترسم که قراره زندگیم با حضور یک نفر سوم که وابسته به جفتمونه، چطور بشه...
حقیقتاً هنوزم هیچ حس خاصی بهش ندارم
ولی اگه واقعا مثل این خواب، زندگی بعد از بچه، انقدر قشنگتر و پر از عشق تر بشه، چقدر خوب میشه 🥹🥰
امیدوارم با بدنیا اومدن هانا، در کنار همسرم بتونیم یه زندگی خیلی شادتر و پر احساستر بسازیم🥹🥰

تصویر
۶ پاسخ

حالا من دیشب ساعت 3 بیدار شدم با خودم فکر کردم گفتم وقتی ستین بیاد دنیا میترسم بزارمش جلو کولر، چون باباش خیلی گرمایی هست و همش جلو کولر میخابه ستین هم خب تو گرما دنیا میاد ، گفتم اگه شوهرم بخاد بخوابه جلو کولر و منو ستین جدا بخوابیم دیگه یه مدت عادت می‌کنیم و از هم جدا میخابیم و نصف شب کلی گریه کردم حدود یک ساعت نصف شب گریه کردم🥲😂🤭

ایشالا که برای هممون همینطور باشه عزیزم
منم دیشب با شوهرم صحبت میکردم که حتما حتما باید بیشتر از قبل دوستم داشته باشی و حواست بهم باشه تا بچه یکم بزرگ‌تر بشه بتونیم بیشتر باهم باشیم و خیلی بیشتر بهم محبت کنیم
به نظر من آقایون خیلی خیلی تاثیر دارن از اینکه بعد از زایمان زن و شوهر از هم دور نشن اگه آقایون کم نیارن و محبت داشته باشن نسبت به زن و زندگیشون یکم تحمل کنن همه چیز میتونه دوباره عاشقانه بشه

اااا معلومه که همینجوریه ❤️بچه شدی؟ بعد از اینکه بچه بدنیا اومد مردا میرن سرکار بعد میان شام درست میکنن ، خونه رو تمیز میکنن ، گردگیری میکنن هر یه ساعتم‌ مارو ماچ میکنن میگن شکر بابت بودنت 😁🤣

ایشالا که از خوابتم قشنگ تر میشه همچی♥♥

یمدتش سخت میگذره چون کوچیکه ولی تا بزرگتر بشه خیلی شیرین میشه همش ذوقتون کارا بچه اس

فقط تو خوابه اینطور🙃🫡😐

سوال های مرتبط

مامان نخود[آیهان]😍 مامان نخود[آیهان]😍 ۱۲ ماهگی
۳۶هفته گذشت از بارداریم🙃🥹

چه روزهایی که گذروندم بعضی روزا خوب و عالی بعضی روزا خیلی بد....

روزای اول با معددرد های شدید ،کم اشتهایی از ترس اینکه بیارم بالا، از بوی غذا بدم میومد،وقتی میومدم خونه خودم از فضا و بوش بدم میومد ولی بزور تحمل میکردم ،یادمه یه روزی بعد چندوقت خواستم برنج و مرغ درست کنم وقتی غذامو درست کردم به شوهرم النماس میکردم ببرتم بیرون خونه نباشم از بوی بدش که اخرشم شب رفتم زیر سرم از حالت تهوع🤣🤣

توی این ۹ ماه شوهرم خیلی هوامو داشت،کافی بود حالم بد میشد فقط میگفت چیکار کنم 😁بیچاره نمیدونست باید چیکار کنه میگفت بگو الان چیکار کنم خوب بشی. 🥰🥹خیلی همراهم بود الان فقط کافیه از درد بگم اخ سریع میگه چته چی شد میگه این نه ماهم تموم بشه من از این استرس یکم راحت بشم😅😅حق داره واقعا

حالا ما منتظریم شاید تا کمتر از ۳هفته دیگه بغل کنیم این نخودی که این همه منتظرش بودیم و هرروز تصورش کردیم چه شکلی هست تصور کردیم ببینیم چه سختی هایی قرار بعد بدنیا اومدنش تحمل کنیم
پسر مامان منو بابایی خیلی خیلی مشتاق اومدنتیم🥹🥰
به هرحال گذشت این روزام.... و میگذره....

خیلیا سخت ترازمنم گذروندن و چالشاهای شاید بدتر منم امیدوارم هممون بتونیم بچه هامونم صحیح و سالم بغل بگیریم 🥹🥰🥰
و تک تک کسایی که در انتظار بچه هستن خدا به دلشون نگاه کنه دامنشونو سبز کنه❤️🥹

بماند به یادگار از ۳۶هفته
۳/۷/۱۴۰۴
مامان بی 💙🐣 مامان بی 💙🐣 ۱ ماهگی
حس افسردگی دارم از روز اول که شوهرم لج کرد اسم خودشو گذاشت با اینکه تو حاملگی گفته بودم بیزارم از این اسم و تورو خدا قدیمیه خودت بازم یکی دیگه انتخاب کن و قبول نکرد (بعدا فهمیدم باباش این اسمو گفته بود بهش و گفته بود حق اونه اسم باطر همین یه حس نفرت به باباش که عمومه پیدا کردم) بعد دو روزگیش زردی گرفت رفت NICU من یاد خاطره تلخ دخترم افتادم به کل ناامید شده بودم فکر میکردم پسرمم از دست میدم همش کارم اشک بود تا اینکه ترخیص شد بعد یه هفته از زایمانم رفتم خونه مامانم اونجا گوسفند نذری رو رسم داریم جگر قلوشو کباب کنیم بریم زن زائو و مهمونا که فقط خانواده شوهر بودن مامانم اینا سر بریدن کردن یخچال بچه تب کرد خانوادم گفتن عادیه نریم دکتر بخاطر همین شوهرم با من دهن به دهن شد که چرا خانوادت بیخیالن از گوسفندم چقدر متلک پروند منم با مامانم بحث کردم و از خونشون زدیم بیرون رفتیم خونه مادرشوهر اونجا هی می‌گفت شیرخشک شیرخشک شیرت جوشه حرصه نده بهش منم گفتم ولم کنین بیشتر اذیت میکرد طول روز که شوهرم سرکار بود من تو ساختمان بالا تنها بودم کسی نمیومد گشنه ای تشنه ای بچه اذیت نمیکنه بگیریم تو بخوابی ولی همینکه نزدیک اومدن شوهرم میشد همه میریختن پیشم شوهرمم اینطوری باور نمی‌کرد
تا اینکه چند روز پیش اومدیم خونه خودمون اینجا شب بیداری داره فجیح نیم ساعت یکبار جیغ آرومم نمیشه دیشب که دیگه گریه شده بودم همراهش
حال بدی دارم حس افسردگی شوهرم انگار منو دیگه نمی‌خواد چندبار به شوخی بهم گفت می‌ره واسه پسرمون یه مامان دیگه پیدا کنه که بزرگش کنه بعدم میگه شوخی میکنم باهات ولی دلم شکسته ازش
زندگی باید بعداز بچه شیرین تر بشه واسه من تلخ تر شده از وقتیکه دنیا اومده یه چشمم اشکه یه چشمم خون
مامان ماهلین مامان ماهلین ۳ ماهگی
تجربه ی زایمان|پارت سوم

منم چون دردی نداشتم منتظر بودم ببینم چی میشه و اصراری نکردم که ببرنم سزارین..البته اینم بگم که انقدر تعداد معاینه ها زیاد بود که واقعا تحملش برام سخت شده بود

ساعت ۵ دکتر اومد بالا سرم و فکر کردم میخواد معاینه کنه که یهو دیدم یه اب گرم و زیاد از زیرم اومد و فهمیدم کیسه ابم رو پاره کردن... خیلی وحشتناک بود واقعا و انقدر دستش تو بود که دل درد خیلی شدید گرفتم...

از بعد از پاره شدن کیسه آب دردای خیلی شدید اومد سراغم و بخاطر امپول فشار خیلی حس مدفوع و ادرار داشتم ولی چون nst بهم وصل بود حتی نمیذاشتن تا دستشویی برم

از ظهر هم چیزی نخورده بودم چون هی میگفتن کمکنه سزارین بشی و باید ناشتا باشی

هر چی میگذشت دردام شدیدتر میشد و تقریبا هر ۳۰ ثانیه درد داشتم

ساعت ۸ بود که اومدن دوباره معاینه کنن و من اونجا انقدر درد داشتم که گفتم حداقل ۴،۵ سانت شدم و دیگه چیزی نمونده ولی بعد از معاینه گفت تزدیک دو سانت شدی و انگار یه پارچ آب یخ ریختن روم... یعنی با خودم گفتم این همه درد کشیدم برای یه سانت؟؟
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۵ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
صبح یکشنبه ۱۳ اردیبهشت با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدم اول که رفتم تو زایشگاه nst وصل کردن و انقباض نشون داد و معاینه کردن من رو و اونجا هم گفتن دهانه رحمت افتضاحه و احتمالا بستری نمیشی میگن برو ۵شنبه بیا که دکتر بخش اومد و گفت چون زایمان دومشه بستریش کنین دیگه لباسامو عوض کردم و رفتم داخل زایشگاه و اینم بگم زایشگاه هیچکس نبود و فقط من بودم دکتر بخش که اجازه بستری شدن من رو داد اومد یک معاینه تحریکی کرد که گفت الان دو سانت بازی اما دوسانت خیلی بد و برام آمپول فشار زدن ، با آمپول فشار کم کم دردای من بیشتر شد اما دهانه رحمم باز نمیشد من وقتی رفتم داخل زایشگاه ساعت ۱۱ صبح بود تا ساعت ۴ بعدازظهر من همون دوسانت مونده بودم بعد من یک کسی دیگه اومد که بدون درد اومده بود ساعت ۴ زایمان کرد و رفت و من وقتی دیدم اون دیرتر اومد و زود رفت خیلی ناراحت شدم که من هنوز موندم اینجا در همین حین با مامانم و شوهرم در ارتباط بودم چون زایشگاه خلوت بود میومدن تو و من رو میدیدن خلاصه تا ۸،۹ شب من در همون وضعیت بودم تا شیفت ماما عوض شد و یک ماما کاربلد اومد که با معاینه های پی در می سر بچه رو تو لگن چرخوند و کیسه آبم رو زد و دردای زایمان که اصلی هستن تازه اون موقع به سراغم اومد که هی فاصله ی دردا کم شد و گاز انتونکس به من داد و رفت استراحت کنه ساعتای ۳ شب که دیگه دردای من خیلی شدت پیدا کرده بود خود به خود زور بهم وارد میشد صداش کردم و گفتم الان بچه به دنیا میاد اومد معاینه کرد و گفت الان ۷ سانتی از قبل به ماما همراهم زنگ زده بود رفت که به اون بگه سریع بیاد که دوباره یک زور عجیبی به من وارد شد که فقط دادم زدم بیاین الان بچه ام به دنیا میاد