حس افسردگی دارم از روز اول که شوهرم لج کرد اسم خودشو گذاشت با اینکه تو حاملگی گفته بودم بیزارم از این اسم و تورو خدا قدیمیه خودت بازم یکی دیگه انتخاب کن و قبول نکرد (بعدا فهمیدم باباش این اسمو گفته بود بهش و گفته بود حق اونه اسم باطر همین یه حس نفرت به باباش که عمومه پیدا کردم) بعد دو روزگیش زردی گرفت رفت NICU من یاد خاطره تلخ دخترم افتادم به کل ناامید شده بودم فکر میکردم پسرمم از دست میدم همش کارم اشک بود تا اینکه ترخیص شد بعد یه هفته از زایمانم رفتم خونه مامانم اونجا گوسفند نذری رو رسم داریم جگر قلوشو کباب کنیم بریم زن زائو و مهمونا که فقط خانواده شوهر بودن مامانم اینا سر بریدن کردن یخچال بچه تب کرد خانوادم گفتن عادیه نریم دکتر بخاطر همین شوهرم با من دهن به دهن شد که چرا خانوادت بیخیالن از گوسفندم چقدر متلک پروند منم با مامانم بحث کردم و از خونشون زدیم بیرون رفتیم خونه مادرشوهر اونجا هی می‌گفت شیرخشک شیرخشک شیرت جوشه حرصه نده بهش منم گفتم ولم کنین بیشتر اذیت میکرد طول روز که شوهرم سرکار بود من تو ساختمان بالا تنها بودم کسی نمیومد گشنه ای تشنه ای بچه اذیت نمیکنه بگیریم تو بخوابی ولی همینکه نزدیک اومدن شوهرم میشد همه میریختن پیشم شوهرمم اینطوری باور نمی‌کرد
تا اینکه چند روز پیش اومدیم خونه خودمون اینجا شب بیداری داره فجیح نیم ساعت یکبار جیغ آرومم نمیشه دیشب که دیگه گریه شده بودم همراهش
حال بدی دارم حس افسردگی شوهرم انگار منو دیگه نمی‌خواد چندبار به شوخی بهم گفت می‌ره واسه پسرمون یه مامان دیگه پیدا کنه که بزرگش کنه بعدم میگه شوخی میکنم باهات ولی دلم شکسته ازش
زندگی باید بعداز بچه شیرین تر بشه واسه من تلخ تر شده از وقتیکه دنیا اومده یه چشمم اشکه یه چشمم خون

۱۸ پاسخ

چرا اینقدر درگیری

منم اینطوری بودم اوایل عزیزدلم الان هم با خونواده خودم قهریم هم خونواده همسرم
واسه اسم حق با توعه منم با خونواده همسرم بحثم شد هنوزم میگن یوتاب به دخترم من باجدیت جوابشونو میدم شوهرت اشتباه کرده شوهر من به خونوادش گفت حق کیاناعه اسمشو انتخاب کنه
خونواده ها انقدردخالت کردن و اذیت کردن مجبور شدیم با دوطرف دعواکنیم
برای شب بیداری ها هم باز حق داری منم دست تنها با دخترم تا صبح گریه میکردم اما به خدا همش تموم شد تا یکماه اینطوری بود الان فقط واسه شیر خوردن بیدار میشه
اصلا فکر چیزی نباش پسر تو یه مامان پر انرژی و سرحال میخواد خیلی ببخشید ها ...لق بقیه فقط به فکر این باش که یه کودک بزرگ کنی که پر از تروماهای بچگی نباشه و صبر و ارامش ازش بباره

عزیزم زندگی بعد بچه خیلی تلخه یک مادر با ظاهر و بدن داغون
من خودم دفع پروتئین و کمخونی و انزیم کبدی بالا دارم کلی تیرگی دارم زیرچشام گوده فک کن زایمان کنم چی میشم با 20 و خوردی اضافه وزن واقعا عذاب دارم میکشم
واقعا افسردگی میگیره ادم
ولی بنظرم زیاد به رفتارهاشون بها نده بیخیالشون باش امکان نداره زایمان کنی و حرف حدیث نباشه از مدل شیر دادن تا مدل خوابوندن تو همچی نظر میدن مثل اول زندگی تازه عروس هاست ک همه نظر میدن له روزای خوبش فک کن که دیکه خودتی و نینی هیچکس نیس سرت غر بزنه و بچه از تب و تاب افتاده و دل همه رو زده و دیگه کسی کاری باهات نداره

دقیقا همینا ک میگی برا منم پیش اومده
چقد تو منی
منم پسر اولمو از دست دادم
۲۰روزم این یکی بستری بود الانم دست تنها داغونم هنوز ناهار نخوردم

سر اسم کاملا حق با توئه
ولی این که خودت تنها داری بچتو تر و خشک میکنی و کسی نیست که دخالت کنه توی بزرگ کردنش و تربیتش به نظرم بهترین حالت ممکن هس ...اینو به هیچ کس نمیتونم بگم ولی خیلی دوست دارم وقتی بچه دار شدم فقط خودم و شوهرم باشیم فقط مامانمم بیاد بهم سر بزنه همین

فامیلای شمام مثل ما سمی ان

عزیزم میدونم خیلی بهت سخت گذشته ولی الان تومامان یک پسری باید قوی باشی به خاطر بچه که شده الان تنها دلخوشی همون بچه باشه به چیز دیگه فکر نکن همسرت خیلی بی عقل که این حرفا بهت زده هرجور شده خودتو سرپا نگه دار مطمئن باش این روزای سخت میگذره

چند سالته عزیزززززم؟؟؟

هرچی بهت گفت با خنده رد کن و نسبت به حرفاش به هیچ عنوان جبهه نگیر و سعی کن بهش بگی حق با شماست و بخند بذار تموم شه ووقتی در مورد مامان دیگه صحبت میکنه خیلی جدی برخورد کن و اجازه نده دوباره تکرارکنه.

پیشنهاد من اینه اصلا خودت نباز عزیززززم قوی باش خدا خواسته از دل تو یه انسان بیاد بیرون یعنی برای خداوندخیلی ارزشمندی.تو رابطه با همسرت سعی کن به هیچ عنوان دهن به دهن نذار هرجا دلت و شکست بسپار به خدا مطمئنم درست میشه زبون نزم و با محبت داشته باش چون ما بعد زایمان مستعد افسردگی هستیم هیچکس نمیتونه غیر از خدا و خودمون حالمون و خوب کنه.
اینا تجربه من از زندگی خودم بود و الان تونستم خیلی از مشکلاتم و پشت سر یذارم به لطف خدا.

منم همین حس و دارم
خانوادمم نمیان کمکم خسته شدم

بعدشم بیشتر اینها ک گفتی از خستگی و کم خوابیه حتما ضعیف شده بدنت عزیزم ب خودت رسیدگی کن مکمل وغذای خوب بخور

ناراحت نباش این مردان همشون رو مخن اینجوری خودتو داغون می‌کنی بخار اون فرقی نمیکنه عزیزم

لعنت به این حال روحی بعد زایمان
منم واقعا دیگه نمی‌دونم چکارکنم
استرس آزمایش دخترم
استرس حال بد خودم
ای خدا کمک همه بکن حال بد همه مامانا رو خوب کن خدااا
نزار اینقدر اذیت بشیم
سلامتی به بچه هامون بده از بلا دورشون کن

درست میشه مامانی🥺🥺🥺با غصه خوردن چیزی درست نمیشه یه یا علی بگو بلند شو.🥺❤️

اسم بچتون چیه عزیزم ؟
ببین عزیزم من نمی‌دونم اخلاق شوهرتون چیجوریه که راهکار بدیم اومد و یه چیزی بگیم لج کنه بدتر بشه ولی من اگر شوهرم به من بگه میرم یه مامان جدید پیدا میکنم من هم میگم آخ جون پس ما هم یه بابای جدید پیدا میکنیم هوراااااا

الهی بگردمممم
بخاطر هیچکس با خانوادت قهر د عوا نکن
یادمه اومدی گفتی شوهرت پشیمون شده بخاطر زردی بچه گفت هر اسمی ک تو بگی میزاریم

اتفاقاتی که افتاده دیگه بهش فکر نکن.هی حرص میخوری بچت هم استرسی میشه واقعا هم رو کیفیت شیرت اثر می‌ذاره

سوال های مرتبط

مامان دو تا جوجه🐣❤️ مامان دو تا جوجه🐣❤️ ۸ ماهگی
خانما شوهر من خیلی به حرف پدر مادر و برادر بزرگشه چیکار کنم خسته شدم دیگه ، هر شب وقتی از سرکار میاد خونه قبل اینکه بیاد خونه میره خونه ننش اول میره اونجا بعد میاد خونه ، اینش به جهنم خیلی به حرف پدر مادرشه دکتر به من گفت ۱۰ روزگی بخیه هام رو بکشم من ۱۴ روزگی کشیدم ی شب با شوهرم رفتیم که بکشیم چون دیر وقت بود دکتر ها بسته بودن فردا شبش شوهرم به باباش زنگ زد باباش گفت نمیخاد ببری دکتر ببرش بیمارستان میکشه خرجشم کمتره ، موقعی که باردار بودم هربار میرفتم دکتر هم به باباش میگفت هم به برادرش یعنی قبل اینکه من برم اونا خبردار میشدن ، ی دست مبل میخاستیم بخریم باباش اجازه نمیداد چون خوشس نمیومد از مبل نمیزاشت مام بخریم شوهرم انقد گفت تا راضی شد شوهرم رفت خرید ی چی برای خونه میخایم بخریم از باباش اجازه میگیره تا باباش اجازه نده برای من وسیله خونه نمیخره، باباشم اینجوریه که سر شوهرم و برادر شوهرم خونه ساخت همه وسایل خونشو عوض کرد همه چی گرفت برا خودش اون موقع ما هرچی میخایم بخریم میگه ن لازم نیست و اجازه نمیده تو انتخاب اسم بچه هام دخالت کرد و اسم گذاشت تو ختنه پسرمم داره دخالت میکنه و به شوهرم میگه تا دوسالگی ختنه نکن دو ساله شد ختنه کن هرچی میگم اون موقع دیره بچه اذیت میشه میگه ن و قبول نمیکنه چون باباش بهش گفته
مامان کنجد مامان کنجد ۱۲ ماهگی
خانوما دارم دیوونه میشم دیگه
اون از شوهرم که قرار بود اسم بچه رو امیرعلی بزاریم سرخود رفته به اسم علی گرفته( بعدا ازم معذرت خواهی کرد گفت به همه میگیم امیرعلی گرفتیم شناسنامه رو و امیرعلی صداش کنن)
اینم از خانواده شوهرم که هرچقد من و شوهرم میگیم امیرعلی هست اسم پسرمون باز علی صداش میکنن
امروز با مادرشوهرم رفتیم مهمونی اونجا همه به پسرم امیرعلی میگفتن این عمدا شروع کرد به علی صدا زدن، میدونه من ناراحت میشم چقد حرص و جوش خوردم اون اوایل زایمانم سر اسم، باز عمدا علی صدا میزنه
تو ماشین هم پیش شوهرم بهش گفتم مامان اسم پسر ما امیرعلی هست چرا هی اونجا علی صداش میزدین؟ عمدا جواب نداد و خودشو زد به کری
میخواست بگه که ینی تو رو آدم حساب نمیکنیم
چون اون اوایل یه بار از شوهرم پرسیده بود شوهرم می‌گفت از اسم علی خوشم میاد (به گفته شوهرم) ولی اینم بگم از اول ازدواجمون شوهرم میگفت پسردار بشم امیرعلی میزارم، یکی دو ماه مونده به زایمان نظرش عوض شده بود یکم ، می‌گفت علی. نذر کردم و....
روز زایمان هم که اومد ملاقات گفت چرا به همه گفتی امیرعلی (اون شب مونده بود خونه مامانش) برا همین میگم نکنه مامانش رو مخش کار کرده
مامان روشنا🩷🐣 مامان روشنا🩷🐣 ۵ ماهگی
دیگه اونا منو ول کردن و سرگرم بچه بودن که یه خدمه و خواهر شوهرم منو بردن تو بخش و گذشت شب ساعت سه و چهار بود که حس میکردم شکمم پر شده و داره وحشتناک به بخیه هام فشار میاد با اینکه ی کوچولو بیحس بودم فشار شدید دستشویی روم بود و هرچی زور میزدم دستشویی ازم بیرون نمی‌ریخت به مامانم گفتم که اونم گفت درد بخیه هاست و برام یه شیاف دیگه گذاشت اما بازم بی فایده بود به حدی که به گریه افتادم خلاصه مامانم رفت یه پرستار آورد که چک کرد دید خدمه وقتی می‌خواسته دور و برم رو تمیز کنه دسته تخت رو انداخته رو سوند سوند کیپ شده درستش کرد و یه دعوای ریز با مامانم داشتن سر اینکه به مامانم میگفت تو دسته رو انداختی روش حواست کجاست و دیگه گذشت و صبح شد و منم کم کم سر پا شدم بنظرم ارزشش رو داشت این همه سختی کشیدم اما درد طبیعی رو نکشیدم چون همون شب که اونجا بودم یه بنده خدا با بچه اش دور از جون اونایی که قصد طبیعی دارن فوت کرد سزارین برام خیلی راحت بود اما توی در آوردن النگو هام و بحث قطع شدن سوند و آمپول های که بعدش بهم میزدن خیلی اذیت شدم
مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۶ ماهگی
۳۹ هفته و ۵ روز ❤️

یه خوابی دیدم که خیلی قشنگ بود...
خواب دیدم خودم و هانا توی خونمونیم. هانا ۳ ۴ ساله بود.
بغلش کرده بودم تا بخوابه.
یهو در خونه باز شد و شوهرم اومد داخل خونه و یه پسربچه بغلش بود (که فکرکنم بچه دوممون بود😄)
منم رفتم استقبالشون و بوسیدمشون (شوهرم میگه باید اینو رسم کنیم که وقتی یکیمون از بیرون میاد، بریم استقبالش و ببوسیمش😄)
بعد بچه هارو گذاشتیم بازی کنن و شوهرم رفت آشپزی کنه و من نگاهشون میکردم و خیلی خیلی احساسی شده بودم و شروع کردم به گریه کردن.
شوهرم گفت چی شده؟!
گفتمش واقعا باورم نمیشه که مادر شدم.اینا بچه های من هستن و انقدر خوشبختم...

من واقعا از بعد از به دنیا اومدنِ هانا میترسم که قراره زندگیم با حضور یک نفر سوم که وابسته به جفتمونه، چطور بشه...
حقیقتاً هنوزم هیچ حس خاصی بهش ندارم
ولی اگه واقعا مثل این خواب، زندگی بعد از بچه، انقدر قشنگتر و پر از عشق تر بشه، چقدر خوب میشه 🥹🥰
امیدوارم با بدنیا اومدن هانا، در کنار همسرم بتونیم یه زندگی خیلی شادتر و پر احساستر بسازیم🥹🥰
مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 مامان نینی ها🧑🏻👧🏻 ۷ ماهگی
پارت چهار زایمان طبیعی

من انقد منگ بودم میگم من چه میدونم چی شده؟
اون سریع میره به ماما میگه خانوم پرستار صورت دخترم چی شده ماما میگه فشار اورده به صورتش اینجوری شده منم انقد که اذیت شده بودم فقط به مامانم میگم به شوهرم بگه تا یک میلیارد به حسابم نزنه بچرو بهش نشون نمیدم😂😂

عکس صورتمو میزارم ببینین

بعد متوجه شدیم تو چشمام هم داره پر خون میشه مویرگ های چشمم هم پاره شده تو بیمارستان کمتر بود البته
بعد از دوساعت که رفتیم بخش شوهرم رفت مادرشوهرمو پدرشوهرم و پسرمو بیاره که البته پسرمو راه ندادن بیاد بالا
پدرشوهرم اینا یکی یکی با مامانم جا به جا شدن اومدن پیشم منو دیدن ترسیدن انقد که بد شده بود صورتم
بعد من میرم پایین که پسرمو ببینم حداقل بچه دلش اروم شه بچم که منو دید انقد ترسید‌ یکسره گریه میکرد میگفت چرا صورتت اینجوری شده
من بهش گفت بهم امپول زدن اینجوری شده گفت چرا امپولو به صورتت زدن
انقد گریه میکرد میترسید نمیزاشت نزدیکش بشم بعدم که میخواستم برم بخش دوباره گریه میکرد که نرم اونجا و باهاش برم خونه شوهرم انقد باهاش صحبت کرد میریم شهربازی و اینا رفت خونه
فردا که میشه پنجشنبه ساعت ۱مارو مرخص میکنن صبحش هم واکسن بدو تولد رو زدن گفتن که حمومش نکنین
ما که میریم خونه ساعت پنج اینا مادرشوهرم میگه چرا بچه دست چپشو تکون نمیده من نگاه میکنم میبینم از ارنج به پایینو تکون میده با شوخی میگم چرا سر بچم اسم میزاری داره تکون میده دیگه🫤😂
مامان کنجد خانوم🩷 مامان کنجد خانوم🩷 ۵ ماهگی
خب بریم سراغ ادامه داستان … روزی که از بیمارستان اومدم خونه رفتم خودم دوش گرفتم و تو حموم کلی گریه کردم و دیگه از همونجا افسردگی اومد سراغم و تقریبا تا ۳ هفته باهام بود و بعد کم‌کم بهتر شدم… چسب ضد اب رو بخیه هام بود که دکتر گفت میتونم باهاش دوش بگیرم و بعد ۳ ر‌وزم چسبو بکنم… خلاصه از حموم اومدم و پروسه شیر دادن شروع شد بچم سینمو نمیگرفت گریه میکرد گشنه بود سیر نمیشد با شیرم و هزار مشکل دیگه سر شیر دادن که اخر بابام رفت شیر خشک گرفت. واسش و ۳۰ تا بهش دادم که همشو یک نفس خورد فهمیدم سیر نمیشه اصلا با هزار بدبختی سینمو میگرفت ولی سیر نمیشد عصبی میشد دیگه در کنار شیر خودم شیر خشکم میدادم ولی سینمو نمیگرفت همه کار کردم بگیره به شدت روزا بدی بود خودم افسردگی شدید داشتم اصلا بچه رو نمیخواستم پشیمون شده بودم شبا نمیخوابید کولیک داشت همش گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم اینم بگم که مامان و بابام اومدن پیشم کلا ۱۰ روز بودن بعدش بابام شبا نمیموند دیگه میرفت خونشون باز صبح میومد تا ظهر ولی مامانم تا ۴۰ روز پیشم بود خالم هر روز میومد دوستم میومد هر شب با شوهرم بیرون بودم ولی بازم داغون بودم خیلی خیلی حس بدیه… یک موجود جدید میاد که نمیدونی چیکارش کنی بدنت زشت و بد ریخت شده کلی خون داری از دست میدی بچت نمیذاره حتی نیم ساعت بخوابی شیر نمیخوره دل درده و و و خیلی روزای نحسی بود…
ادامه داره
مامان بی 💙🐣 مامان بی 💙🐣 ۱ ماهگی
دارم به طلاق فکر میکنم اصلا فکرشو نمی‌کردم بعداز زایمان اینقدر اذیت شم اینقدر غدم و غصه بشینه رو دلم
از روز اورل شوهرم هی اذیت هی دعوا و بحث سر چیزای الکی مادرشوهرم هم انگار اون مادر واقعیشه و من رحم اجاره ای بودم و اختیار بچه رو ندارم
دیشب دوباره تو سه بار تو این مدت بچه تب کرد با شوهرم قبلش دعوا کرده بودم ولی رفتم بیدارش کردم بچه نه قطره استامینوفن داشت نه چیزی گفتم یا برو داروخونه یا ببریم بیمارستان می‌گفت نه بشین تو خونه خوب میشه چقدر دعوا چقدر بحث که اگه چیزی نباشه همونجا میزنه منو که آخر با اعصاب خوردی رفتیم بیمارستان اونجا تبش بالا بود گفتن بستری و آزمایش که شوهرم گفت نه و دکتر براش قطره نوشت اومدیم خونه از صبح سه بار چهار ساعته قطره دادم تبش نیومده پایین لباساشو کم کردم پاشویه کردم اثر نکرد
حالا از صبح مادرشوهر اومده که بچه رو می‌بره خونه خودش حتی اگه من نیام می‌بره بزرگش کنه با تب سنج گرفتم الان 38 بود میگه دستگاهو می‌شکنه میگم دیشب گفتن احتمال عفونت میگه تو چه سرت میشه و شوهرم هم پشتشه
خیلی دوست دارم بگم بچتو ببر فردا هم میرم کارای طلاقمو میکنم شرتون کم بشه از سرم