دارم به طلاق فکر میکنم اصلا فکرشو نمی‌کردم بعداز زایمان اینقدر اذیت شم اینقدر غدم و غصه بشینه رو دلم
از روز اورل شوهرم هی اذیت هی دعوا و بحث سر چیزای الکی مادرشوهرم هم انگار اون مادر واقعیشه و من رحم اجاره ای بودم و اختیار بچه رو ندارم
دیشب دوباره تو سه بار تو این مدت بچه تب کرد با شوهرم قبلش دعوا کرده بودم ولی رفتم بیدارش کردم بچه نه قطره استامینوفن داشت نه چیزی گفتم یا برو داروخونه یا ببریم بیمارستان می‌گفت نه بشین تو خونه خوب میشه چقدر دعوا چقدر بحث که اگه چیزی نباشه همونجا میزنه منو که آخر با اعصاب خوردی رفتیم بیمارستان اونجا تبش بالا بود گفتن بستری و آزمایش که شوهرم گفت نه و دکتر براش قطره نوشت اومدیم خونه از صبح سه بار چهار ساعته قطره دادم تبش نیومده پایین لباساشو کم کردم پاشویه کردم اثر نکرد
حالا از صبح مادرشوهر اومده که بچه رو می‌بره خونه خودش حتی اگه من نیام می‌بره بزرگش کنه با تب سنج گرفتم الان 38 بود میگه دستگاهو می‌شکنه میگم دیشب گفتن احتمال عفونت میگه تو چه سرت میشه و شوهرم هم پشتشه
خیلی دوست دارم بگم بچتو ببر فردا هم میرم کارای طلاقمو میکنم شرتون کم بشه از سرم

۱۹ پاسخ

من ده سال پیش پسرمو شیر خوار بود با شوهرم دعوام شد برد خونه پدرش یه شب نگهش داشتن ندادن بهم فردا با مامور رفتم در خونشون شرف همشون رو بردم ببین همشون ب گوه خوردن افتاده بودن زنیکه بساز اروم باشه همیشه تو پاچش میره بی حیا شو ببین چجوری مثل سگ حساب ببرن

بگیر حرشون بده ولی از بچت نگذر

عزیزم چون از اپل میگی چند بار تب کرده
عفونت داره بچه
غلط کردن
بچه رو ببر پیامبر اعظم ازش خون بگیرن
یا ببرش پیش عادل رضایی
ببین چشه

الآنم میگه بچه ماس میبرم خونه گفتم بچه منم هست میفهمین نه ماه زجر کشیدم
یا خودکشی یا طلاق

خببر از حال پسرت بده بهمون

میدونی زیاد ب شوهرت نشون نده ک خانوادت پشتت نیستن

گیر عجب انگل هایی افتادی 😐🫩 هرچی می‌خوام راهنمایی کنم هیچی به ذهنم نمیرسه فقط دارم حرص میخورم

عزیزم زردی خطرناکه رو مغز اثر میذاره
حتما پیگیرش باش شده به زور ببری دکتر ، حتما ببر
آخه اثرش رو بعدا نمیتونی جبران کنی
الان باید درمان بشه دیگه بعد فایده ای نداره

بگو زنگ میزنم پلیس بیاد

عزیزم خدایی نکرده باعث تشنج میشه تب بالا و تا آخر عمر همراهشه....
خودت ببر بستریش کن که کنترل بشه تبش...
گور بابای حرف اونا

بی سرزبون باشی بدتره

بنظرم جدی باهاش برخورد کن همین اولش رد بهشون نده

بچه رو نزار ما بین بحثتون باشه ببرینش بستریش کنین عفونت داره ک تب میکنه خطرناکه ب شوهرت بکو خدای نکرده زبونم لال تشنج کرد چی

بچتو حتما پیش یه متخصص اطفال خوب توی شهرتون ببر...الان بچت اولویت هس..خودتون سرخود کاری نکنید...تبش شاید با تب‌بر پایین بیاد ولی چون عفونت داره باز تب میکنه

فعلا هرجور شده بچه رو ببر دکتر بازم تب شوخی نداره

اخی عزیزم

این چ رفتاریه دارن آخع
به شوهرت بگو این بچته فکجر سلامتیش باید باشی نه گوش به خرف مامانت مسخره ها

خدای من گیر چه آدمای بیخودی افتادی این چه رفتاریه با زن تازه زایمان کرده؟

چ خانواده عجیبی

سوال های مرتبط

مامان گردو مامان گردو ۴ ماهگی
مامان توت فرنگی🍓 مامان توت فرنگی🍓 ۹ ماهگی
سلام خیلی ناراحتم شنبه سزارین شدم امروز مرخص شدیم اومدم خونه مامان با شوهرم قرار بود ۲ هفته اس
ینجا باشیم .مادر شوهرم دیشب اوند خونه مامانم از لحظه ورود بچه رو گرفته بود دستش هی میکف این گشنشه بیا شیر بده بعد خب سخت سینه میگیره هی میگف سینت کوجیکه نوک نداره بچه گشنه مونده با اینکه به زور سینه رو میکردیم دهنش میک میزد آغوز دارم مدقوعم داشت باز اصرار داشت این گشنشه .اخر گفتم باشه شیر خشک بدیم. شوهرم رقت خردید کفتم با سرنگ بدیم که بعد سینه رو بگیره مادرشوهر گفت نه همون شیشه شیر خوبه با اون بده. خیلی عصبیم کرد بچه هم ۲ مک بیشتر نخورد ولی هی گفت وای دیدی چقد گشنش بود. بعد دیگه قیافه منو که دید پاشد رفت خونشون. پوشکشو همون موقه چک کردیم پره پی پی بود یعنی بچه از پی پی بی قرار بود نه شیر
حالا هم شوهرم هم مادرش از دست من ناراحتن که مگه ما جی گفتیم خوبی بچه رو میخوایم مادر شوهرم گفته اصلا من دیگه واری ندارم نه میام‌نه میرم نه حرف میزنم
من دیگه دوس ندارم حتی واسه سینه گرفتنه بچه تلاش کنهم از دست این زن
مامان علیسان مامان علیسان ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
هیچی من دیگه صدام در اومد رفتم گفتم واقعا چه وضعشه میفهمید حالم بده یا نه
دیگه گفتننننن ااااااا حواسمون نبود گفت برو رو اون تخت‌ دراز بکش بیام نوار قلب بگیرم از بچه و .... من ۴۰ دقیقه میزان رو اون تخت دراز کشیدم هیچکس نیومد بالا سرم با این که یه دکتر و یه ماما بیکار تو بخش پرستاری نشسته بودن حرف میزدن من هی حالم بدتر میشد دیگه رفتم کفتم واقعا شما نه شعور دارید نه مسئولیت سرتون میشه از زایشگاه زدم بیرون اینام دنبالم که نه بیا ما نمیدونستیم فشارت اینقدر بالاس
دیگه زنگ زدم شوهرم دارم میام پایین بریم بیمارستانی که دکترم هست
سریع اومد دنبالم رفتیم بیمارستان پاستور که دکتر اونجا بود البته من بیمارستان مهرگان میخواستم برم برای زایمان که نشد فکر نمیکردم زایمان کنم کفتم نهایت دکتر قرصمو بیشتر میکنه
من رفتم اونجا سریع به دکترم زنگ زدن گفتن مریض اومده با این علائم گفت نگهش دارید بیمارستان من الان خودمو میرسونم ساعت ۱۲ شب دکترم اومد بیمارستان
مامان نی نی مامان نی نی ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت نهم
پزشک اورژانس که میخاست شرح حال بگیره مادر شوهرم مرتب می‌گفت بچه خوبه شیر خورده چیزیش نیست. میخاستم خفش کنم که داشت شرح حال دروغ به دکتر میداد ولی چیزی نگفتم. آزمایش زردی نوشت. بچه را برای نمونه گیری بخش نوزادان بردیم. به پرستار گفتم میشه قندش را با گلوکومتر بگیری که اگر قندش افتاده زودتر بفهمیم. مادر شوهرم گفت نه من بهش شیر دادم منم گفتم سر شیشه اصلا سوراخ نبود چطوری شیر دادی؟ پرستار قبول کرد. رفتم از ایستگاه پرستاری گلوکومتر بگیرم. وقتی برگشتم پرستار با لحن بدی گفت« از این به بعد هرکی هرجا رفت بچش را بده دستش ببره، واسه آدم نامحترم بچه نگه ندار.» منظورش از نامحترم من بودم.😑 تو این فاصله ای که من رفتم گلوکومتر بگیرم مادرشوهرم به پرستار گفته بود که صبح تا حالا رفته بیرون و من دارم بچش را نگه میدارم و حالا هم اومده باهام دعوا می‌کنه.😱 درصورتی که من با شکم پاره همش دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه بودم دنبال دلخوشیم که نبودم. بعدشم فقط ۱۰ دقیقه پیش مادر شوهرم مونده بود از صبح پیش مامانم بود. کلی هم رو اعصابم راه رفته بود و هیچی هم بهش نگفته بودم.💔
همونجا صبرم تموم شد....
مامان بی 💙🐣 مامان بی 💙🐣 ۱ ماهگی
حس افسردگی دارم از روز اول که شوهرم لج کرد اسم خودشو گذاشت با اینکه تو حاملگی گفته بودم بیزارم از این اسم و تورو خدا قدیمیه خودت بازم یکی دیگه انتخاب کن و قبول نکرد (بعدا فهمیدم باباش این اسمو گفته بود بهش و گفته بود حق اونه اسم باطر همین یه حس نفرت به باباش که عمومه پیدا کردم) بعد دو روزگیش زردی گرفت رفت NICU من یاد خاطره تلخ دخترم افتادم به کل ناامید شده بودم فکر میکردم پسرمم از دست میدم همش کارم اشک بود تا اینکه ترخیص شد بعد یه هفته از زایمانم رفتم خونه مامانم اونجا گوسفند نذری رو رسم داریم جگر قلوشو کباب کنیم بریم زن زائو و مهمونا که فقط خانواده شوهر بودن مامانم اینا سر بریدن کردن یخچال بچه تب کرد خانوادم گفتن عادیه نریم دکتر بخاطر همین شوهرم با من دهن به دهن شد که چرا خانوادت بیخیالن از گوسفندم چقدر متلک پروند منم با مامانم بحث کردم و از خونشون زدیم بیرون رفتیم خونه مادرشوهر اونجا هی می‌گفت شیرخشک شیرخشک شیرت جوشه حرصه نده بهش منم گفتم ولم کنین بیشتر اذیت میکرد طول روز که شوهرم سرکار بود من تو ساختمان بالا تنها بودم کسی نمیومد گشنه ای تشنه ای بچه اذیت نمیکنه بگیریم تو بخوابی ولی همینکه نزدیک اومدن شوهرم میشد همه میریختن پیشم شوهرمم اینطوری باور نمی‌کرد
تا اینکه چند روز پیش اومدیم خونه خودمون اینجا شب بیداری داره فجیح نیم ساعت یکبار جیغ آرومم نمیشه دیشب که دیگه گریه شده بودم همراهش
حال بدی دارم حس افسردگی شوهرم انگار منو دیگه نمی‌خواد چندبار به شوخی بهم گفت می‌ره واسه پسرمون یه مامان دیگه پیدا کنه که بزرگش کنه بعدم میگه شوخی میکنم باهات ولی دلم شکسته ازش
زندگی باید بعداز بچه شیرین تر بشه واسه من تلخ تر شده از وقتیکه دنیا اومده یه چشمم اشکه یه چشمم خون
مامان محمدحسن مامان محمدحسن ۱ ماهگی
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱۷ ماهگی
پارت ۲
( اگه کسی خواست بیاد شخصی پیام بده معرفیش کنم) و پیدا کردم و شمارشو برداشتم و پیام که دادم گفت سزارین اختیاری انجام میده و ۱۵ میگیره خودش و ۱۷ هم هزینه بیمارستان با بیمه تامین اجتماعی خیلی خوشحال شدم رفتم ویزیت شدم و تو همون بار اول بهم نامه داد برای ۲/۲ که برم بیمارستان برای زایمان ولی ننوشت سزارین گفت که بیا اون روز میام بالا سرت با یه بهونه میبرم سزارین که اجباری حساب بشه و بتونی از بیمه ات استفاده کنی سر این موضوع کلی استرس داشتم که خدایا سرکاری نباشه دردم بگیره و نیاد برم بیمارستان آمپول فشار بزنن بهم بمونم درد بکشم خلاصه روز قبل که قرار بود برم بیمارستان پول دکتر و واریز کردم و دکتر گفت فردا ۶ صبح برم بیمارستان بلوک زایمان شب قبلش همه چی و آماده کردم و صبح زود رفتیم بیمارستان و با نامه دکتر بستری شدم دکتر تاکید کرده بود نه خودم نه همسرم حرفی از سزارین نزنیم ولی تو بلوک زایمان همه میدونستن که من قرار سزارین شم و اومدنم اونجا فرمالیته است