داستان زایمان من و تجربه دو نوع زایمان :
من از اونجا که تصمیم به زایمان طبیعی داشتم و از متخصصم درمورد تمام شرایطم پرسیده بودم و بهم گفته بود که میتونی زایمان طبیعی داشته باشی، در نتبجه ماماهمراه گرفتم
روز که ۴۰ هفته بودم ماماهمراه برام معاینه تحریکی انجام داد. و از ساعت ۱۳ اون روز دردهام شروع شد
دردام بصورت درد زیرشکم و ترشحات خون آلود بود که کم کم شدیدتر و فاصلشون کمتر میشد. ولی قابل تحمل بود. ساعت ۲۱ بود که یکم تحملم تموم شد و رفتم پیش متخصصم و اون حتی ویزیتم نکرد و منشی اش گفت باید برید بیمارستان معاینه بشید و Nst بگیرید
ما اول رفتیم بیمارستان حضرت زینب دزفول. اونجا معاینه و Nst دادم و گفتن باید بستری بشی که من خیلی متعجب شدم و گفتم اینجا نمیمونم و میرم بیمارستان نبوی.
(از همون لحظه ورود از رفتار و اخلاق پرستارا و ماماهای حضرت زینب خوشم نیومد و مشخص بود کارآموز هستن! و کلا اونجا ورود همراه آزاد نبود)
خلاصه که اونا هم گفتن پس اگه نمیخوای اینجا بستری بشی، باید حتما همین امشب بری نبوی و بستر ی بشی‌ و پشت گوش نندازی.

۲ پاسخ

ادامه ادامه😁

سلام عزیزم دکترتون کی بود ؟

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق ۳ ماهگی
تجربه زایمان ۲
خلاصه ظهر ۱۳اردیبهشت دیدم ترشحات ژله ای شد رگ خونی دردهام قابل تحمل بود فقط شکمم سفت میشد وشل...ساعت ۹شب شد شوهرم گفتم بیایکسربریم بیمارستان یک معاینه بشم اخه ۳روزقبل دکترمعاینه لگن کردم ۲سانت بودم ...رفتم بیمارستان جوادالئمه ساعت ۱۱شب بود...خیلی استرس داشتم دفعه دوم بود جوادالئمه زایمان میرفتم خیلی تغییرکرده بود و خلاصه پرسنل عالی مهربون رفتم توبخش زایشگاه دیدم ۲نفر زایمان اولی بودن خانوم من معاینه کرد گفت عزیزم ۴سانت ونیمی 😅😅خیلی تعجب کردم...گفت باید بستری بشی ساعت ۱۱ونیم بودتااومدم انجی زدن لباس عوض کردم رفتم روتخت گفتن بایددوباره معاینه بشی و ساعت ۱۲ونیم بود تقریبا خانوم گفت عزیزم ۷سانت شدی😅خیلی تعجب اوربود دردهاهمون بود فقط شکم سفت میشد ولی هر۵تا۱۰دقیقه یکبار...خلاصه ماماها زنگ زدن به دکترم دکترم اومدبود و ...همشون تعجب میکردن میگفتن اون دونفر وللش توزودتر زایمان میکنی😅اماخب نگگگگگم که قراربود چی بشه چی‌پیش بیادواسم
مامان هویار🐻🐾 مامان هویار🐻🐾 ۵ ماهگی
تجربه زایمان قسمت اول :



✨️خاطره زایمان :🤱🤰👼
طبق قولی که داده بودم میخوام کامل تا جایی که یادمه تعریف کنم:
از سر شب درد داشتم و یادداشت کردم که دیدم دردها داره مرتب میشه ولی قابل تحمل بود ، رفتم بیمارستان شهر خودمون(شهرمون یک بیمارستان دولتی داره که متخصص ها تازه کار و معمولا برای گذراندن طرحشون میان) و طبق nst و معاینه گفت یک سانتی ولی باید بستری بشی چون فشارت بالاست، من چون میخواستم با ماماهمراه ورزش کنم و سریعتر زایمان کنم با رضایت خودم و همسرم راهی اراک شدیم،بیمارستان سینا خصوصی برای زایمان انتخاب کرده بودم که بهم گفت چون فشارت بالاست و تجهیزات بیمارستان سینا آشتیانی بهتره برو اونجا وگرنه اگر اتفاقی بیفته باید با آمبولانس بفرستیمت اونجا 😐
و ما یکدفعه به بیمارستان سینا آشتیانی رفتیم و اونجا با رفتار بی ادبانه پرسنل اونجا رو برو شدیم که غر می‌زدند چرا از شهر دیگه اومدید و چرا شما رو فرستادند اینجا و ...
حتی بهشون گفتم که اگه خیلی سخت‌ هست براتون برم قدس یا بیمارستان دیگه بستری بشم که یکی از اونها گفت شما دیگه با این بخش کاری ندارید و اهمیت ندید به این رفتار ها و خلاصه من بستری شدم.
(فکر میکردم بیمارستان نیمه خصوصی یا نیمه دولتی هست وگرنه پام رو انجا نمیذاشتم)
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۱
شده بودم ۳۹ هفته و ۶ روز و نه دردی داشتم و نه ترشحی هیچی به هیچی ، قرار بود روز دهم اسفند برم دکتر قبلش باید سونوگرافی میرفتم ، رفتم سونو گفت کوچولوت تنبل تشریف داره آب دورش هم کم شده باید بستری بشی با آمپول فشار زایمان کنی ،
رفتم طبقه بالا پیش دکترم اونم گفت برو کاراتو بکن تا عصر برو بیمارستان که بستری بشی، بهش گفتم فردا برم گفت نه چه کاریه برو تا عصر ، معاینه تحریکی کرد یه سانت بودم البته دهانه رحمم نرم بود ، رفتم خونه یه دوش گرفتم و وسایل رو برداشتم با همسرم و مامان بابام رفتیم بیمارستان ، گوشیم رو تحویل دادم و ان اس تی گرفتن و فشار ،فشارم بالا بود دهانه رحمم هم دو سانت بود ، لباسام رو عوض کردم و بستری شدم چون فشارم بالا بود آمپول فشار رو یه دفعه بهم تزریق نکردن و یکسری آزمایش انجام دادن چون گفتن احتمال داره سزارین بشی بخاطر فشارت ، دیگه آروم شدم و کم کم آمپول فشار رو به سرم تزریق کردن و کم کم شروع کرد به شروع درد ها، از ساعت ۴ عصر رفتم اما از ساعت هفت و نیم دردا هر نیم ساعت شروع شد ، شام آوردن و در حد دو قاشق حلیم خوردم و شروع حالت تهوع هام شد ، یکی از خدمه بیمارستان بود همش بهم میگفت این حال یعنی خیلی خوبه روندت اما وقتی معاینه شدم فقط سه سانت بودم ، حتی آب هم نمی‌تونستم بخورم ، یکی از ماماها بود خیلی معاینه اش خوب بود بهش گفتم اگر میشه شما منو فقط معاینه کن گفت باشه ، برای ماما همراه هم بهش گفتم گفت اگر بخوای خودم میتونم بشم که گفتم ازخدامه ، دردا کم کم شروع شده بود و من همش توی حالت خواب بودم بخاطر مورفین هایی که بهم تزریق میکردن ، فقط وقتی درد داشتم بهم یاد داد که روی تخت حالت درازکش پروانه بزنم که واقعاً جواب بود توی اوج دردام ،