من اوایل دلم میخواست پسرم منو بشناسه بودنم براش مهم باشه که تو بغل کسی هم بره بعد ی مدت بهونه بگیره بیاد پیش خودم و این چیزا
الان فهمیدم بیشتر اضطراب جدایی ازش دارم
مثلا چه خانواده همسرم چه خانواده خودم اکه بگن بزرگتر شه بیاد بمونه دگ شما نمیبیندش یا مثلا یکم بزرگتر شه دگ با شما کاری نداره میاد میمونه اوایل میگفتم حرفه ولی چون تقریبا هر سری تکرار میشه استرس میگیرم نکنه واقعا ازم جدا بشه بچه کوچیکه یکم محبت ببینه شاید خودشم دیگه دلش نخواد پیش من باشه
چون پسرم خیلی شبیه همسرمه و خانواده همسرم انگار یه نسخه دیگه ازش میبینن این حرفارو زدنی من بیشتر از خانواده خودم اگه بگنحساس تر میشم که نکنه واقعا ازم جدا بشه چون بچه مم بیشتر بهشون محبت نشون میده اونجوری که با اونا حرف میزنه و بازی میکنه خیلی وقتا با من نیس با اینکه خیلی باهاش حرف میزنم بازی میکنم
نمیدونم به خاطر جابه جایی هورمون بعد زایمانه یا الکی حساسم
یه سریا هم میکن چون بچه اوله و دو سه روز بیمارستان بستری بود ندیدیش روش خساسی

۵ پاسخ

واقعیت اینه که انسان ذاتا موجود اجتماعیه و همه اینا بسته به میزان وابستگی یا عدم وابستگی یا تعلق خاطرش به خانواده های دو طرف ممکنه پیش بیاد ولی در نهایت مادر تویی
و اینم بدون با درک کردنش و ارزش دادن به احساساتش در آینده چه مثبت و چه منفی مادر باقی میمونی وگرنه ببخشید انقد رک میگم گربه هم زاییدن بلده مهم اون نوع ارتباط و درک شدن توسط شماست که رابطه والد فرزنذی رو میسازه

چقدر تو منی دختر
انقدر بدم میاد میگن بزرگ‌ بشه با شما نمیاد خونه ما میمونه
بهش یاد میدم که بچه باید با پدر مادرش بره و بیاد

ببین بچه من خیلی وابستم شده ینی بغل هرکی میره زار میزنه ونگام میکنه ینی ت منو بگیره انقد زار میزنه تابگیرمش تابگیرمشم آروم میشه خیلی اذیت کنندس خیلی

منم پسرم ۹ سالشه و از اول عاشق عمه هاش بود و اوناهم همینطور، الانم هفته ای میره خونه اونا میمونه و شاید واقعا دلش هم برام تنگ نشه اما من اصلا ناراحت نمیشم و لذت میبرم این محبتو بین شون میبینم، ب نظرم حساس شدی و ممکنه با گذشت زمان بهتر شی هنو خیلی زوده و بچه خیلی شیرین

منم همینطورم حقیقتا 🥲

سوال های مرتبط

مامان لیانا🎀 مامان لیانا🎀 ۱۲ ماهگی
دلم میخواد یکم حرفای دلمو بزنم احساس سنگینی دارم..سلام مامانا بچه داری خوش میگذره؟من هنوز باورم نمیشه بچه دارم خدارو هزااار مرتبه شکر میکنم که خدا این فرشته رو بمن داد.اما گاهی خسته میشم کم میارم با خودم میگم خیلی زود بود واسه بچه دار شدن چون یکسال بعد از عروسیم حامله شدم با خودم میگم میشد یکم به خودم برسم شغل پیدا کنم بعد بچه دار بشم حداقل اما وقتی صبح بیدار میشم و دختر نازم چشماشو باز میکنه و بهم میخنده دلم میخواد قربون تک تک سلول‌های بدنش بشم و چهره ی ماهش رو بخورمممم.وقتی این فکرا میاد سراغم خیلی عذاب وجدان میگیرم. حس میکنم همسرم مثل قبل دوستم نداره و توجهش از من رفته فقط به دخترمون تو کارای خونه الان ک احتیاج دارم دیگه کمکم نمیکنه . نمیدونم چرا درد دلم باز شد اومدم گهواره که فقط بنویسم من از اولین پریودی بعد زایمان میترسم که خیلی درد داشته باشه چون هنوز پریود نشدم ولی انگار دلم خیلی پره من واقعا دارم دیوونه میشم همش دارم میریزم تو خودم چون هییییچ دوستی بعد از عروسیم واسم نموند انگار من بیماری مزمن داشتم همشون منو رها کردن با مادرم و خواهرم که نمیتونم حرف بزنم چون آخرش دلسوزن و ممکنه جایی حرف اشتباه و طرفداری نا ب جایی بکنن .. امروز تولدم بود بعد از فوت بابام آرزو میکردم هرسال ک زودتر منم برم پیشش اما امسال چطور میتونم چنین آرزویی داشته باشم که این تیکه از وجودم اومده تو زندگیم.. راستش واقعاااا شاکر خدام ولی من از زایمان تا الان خیلی تنها تر شدم خییییلی...
مامان لِنا جآن مامان لِنا جآن ۵ ماهگی
من تو عجیب ترین خانواده شوهری که فک میکنید دارم زندگی میکنم .. از خدا ممنونم بخاطر همسرم خعلی جاها واقعا فوق العادس ولی خانواده به شدت عجیبی داره مادرش خیلی کنترل گره ۵ پسر داره و همسرش فوت شده .. مادر همسرم همش دنبال خدمات گرفتن از پسراشه اونم به طرز وحشتناکه... از همه سختر بخش عاطفیه که قبل از ازدواج من با همسرم ، با اون پر میکرده و تقریبا میتونم بگم خیلی همسر منو دوست داره ... متاسفانه آنقدر دخالت میکنن که حدی نداره .. یکیش این ک میگن ما نباید تنها مسافرت بریم و همه برادرا باید همگی با هم باشن ..همیشه سر مسافرت رفتن داستان داریم . البته همسرم زیادم به حرفشون نیس و شکر خدا تنهایی زیاد برده منو مسافرت ولی تازگی ها ن .. ولی حالا که دخترم لنا هست من نمخوام از حق اون بگذرم .. عجیب ترین اتفاقی ک تازگیا برامون افتاده این ک دخترم با شیر من سیر نمیشه و کم کم شیر خشکی شده حالا همشون گیر میدن و کنایه میزنن ک چرا شیر خودتو نمیدی و من واقعا دچار عذاب وجدان میشم . میدونم تا ابد هر موضوعی پیش بیاد میخوان بگن که چون شیر خودشو نداد اینجوری شد مثلا گیر دادن که سیستم ایمنی بچم ضعیف میشه چون شیر خشکیه و تند تند قرارع مریض بشه ... یه جورایی دیگه دلم نمخواد برم بهشون سر بزنم آنقدر ک گیر الکی میدن بهم به همسرمم ک میگم میگه به زار بع حساب این ک مادرمه و نگرانه 😑چیکار کنم بچه ها .. بدتر از این میدونید چیه این ک این ک شیر نمیدم و به همه پسراش گفته یعنی تا یه چیز میشه به پسراش میگه و پسر کوچیکه چون زن نداره خیلی خیلی تو کار ما دخالت میکنه مطمعنم این بار ک برم خونشون میخواد بگه بچه رو شیر خشکی کردین نمیدونم اصلا چی جوابشو بدم چون خیلی خواهرشوهر بازی در میاره
مامان کوچولو بچه👼 مامان کوچولو بچه👼 ۸ ماهگی
من کسیو ندارم راجب این موضوع باهاش صحبت کنم خواستم با شما درد و دل کنم❌




تا قبل اینکه بچه دار بشم شوهرم رفتارش خیلی بهتر بود نمی‌دونم من حساس تر شدم یا واقعا اینجوریه میدونم قبلا هم شنیدم بچه باعث سردی رابطه میشه ولی واقعا تحملش سخته خیلی دوست دارم رابطمون بازم مثل قبلنا باشه من خودم خیلی خسته میشم بی خواب میشم ولی اون با اینکه شبا بیدار نمیمونه خسته تر از منه همش میخوابه انگار زیاد دلش نمیخواد باهام وقت بگذرونه قبل اینکه بچه دار بشیم اگه یه شب بغلم نمیکرد خوابش نمیبرد ولی الان کلا جدا میخوابیم من چون بارداری سختی داشتم استراحت مطلق بودم ۹ماه موندم خونه بابام حس می‌کنم به این وضع عادت کرده به جدا خوابیدن نمیگم دوسم نداره داره هم منو هم بچمونو ولی رفتارش رو مخم هست خیلی معذرت میخوام من خودم یه مدته هات شدم ولی میلش کم هست نسبت به من درحالی که قبلا زیاد اینجوری نبود رابطه زود زود داشتیم نمی‌دونم چیکار کنم اونو درست کنم یا خودمو عوض کنم ولی منم هی تو دلم ناراحت میشم سرد میشم
اینم بگم قبلا با لحن بچگونه و با ناز باهاش حرف میزدم اونم خوشش میومد ولی از وقتی بچه دار شدیم احساس می‌کنم حس میکنه بزرگ شدیم دیگ اونجوری رفتار نمیکنه این یهویی همه چی عوض شدن آزارم میده