۱۷ پاسخ

به به از چ شهر قشنگی هستی شمااا عزیزممم

به به از شهر دلاوران تاپیک میزارید🌹

خود خرش از بدترین اتفاقات زندگیمه

چی بگم کجاشو بگم بلاهایی که سرم آوردن سحر وجادویی که کردن حرفا کدومو بگم کدومو بگم که دلم سبک شه

سر خونه خریدنم ،سر پول گرفتناش و توقع داشتنش ،سر عروسیم ،سر زایمااانم قشنگ قلبمو سوزوند الآنم دورم اگه نزدیک بودم که خیلی فوضولی میکرد خیلی اعتماد به سقفه با اینکه هیچی برای ما مایه نذاشته

ازشون بدی ندیدم خاطره بد ندارم اما خودم یبار سوتی دادم خیلی خجالت کشیدم..مادرشوهرم داشت میگفت یکی رو میشناسه نه خوارهرشوهر داره نه مادرشوهر یهو من گفتم بهتر😕اصلا نمیدونم چرا یهو اونو گفتم خود مادرشوهرم خنده اش گرف گفت مگه چیکارت کردم من😂کلی معذرت خواهی کردم اونم به دل نگرفت گفت میشناسمت میدونم بی منظور گفتی😁

خیلی زیاد اندازه یک شاهنامه میشه🤦‍♀️😑

خوشم نمیاد ازشون

آخ از مادر شوهرها ، من مادر شوهرم فوت شده اما فقط شب آخری که زنده بود حس کردم خیلی مهربون شده و گرنه تو همه شرایط یه کاری میکرد که اذیت کنه

من و‌مادر شوهرم کلا کاری به هم نداریم
اونا کلا روزای اول ازدواجم و تو دوره عقد و عیدیها چیزی برام نیاوردن
حتی سر جشن سرویس طلایی که با پول خودم خریدم چون شوهرم اون روزا دستش تنگ یود اونا به اسم خودشون اعلام کردن 🫠🫠
الان ۹ سال عروسشونم هیچ عیدی به خودم یا بچه هام ندادن
ولی مثلا برا دوتا زایمانم اومد کنارم بود حتی برا دخترم ۴۰ روز برا پسرم ۱۲ روز ازم مراقبت کرد که مامان خودم نیومد
بهر حال گذشتم دیگه

یبار تو یه مهمانی ۳۰نفره بعد از شام گفت شما بفرمایید بشینید سپیده خانم «یعنی من»ظرفا را میشوره...
گفتم اخه پیرزن خرفت من چجوری این همه ظرف بشورم...
بعد گفتم شما اسکاچ بزنید من ابکشی میکنم ...تا دیگه زر نزنی

انقد ماه و مهربونه هیچ خاطره بدی ندارم الان از سال ۸۹

با شوهرم بحث کردیم تو خونه مادرشوهرم بودیم منم گفتم منو ببر خونمون من دیگه اینحا نمیمونم . بعدش مادرشوهرم گفت تو گورت کجا بود که کفن داشته باشی اونجا خونه پسرمه نه تو... من هیچ وقت نمیبخشمش

به ظاهر خوبیم در باطن نه چون از روز اول برام ارزش قائل نبودن به عنوان تک عروس بهم ارج ندادن فقط هرچی خوشی وتفریح بود برای خودشون میخوان همیشه میگن اول خودمون بعد تهش چیزی اضاف اومد برای بچه
الانم تو شرایط جنگی هستیم ی زنگ خشک وخالی نزدن حال من وبچه هام رو بپرسن یا تعارفمون کنن باوجود خونشون شهرستان آروم ومثه ما تو شرایط بد نیستن .

من الان با مادرشوهرم خیلی صمیمی هستیم و خیلی دوستیم همیشه ام برای هم خیلی احترام قائلیم اما تازه رفته بودم سر خونه زندگی مثلا یکی دوماه بود بهش گفتم مامان من روزا تنهام بیا پیشم توام که بچه تو خونه نداری باهم ناهاری میخوریم میریم دوری میزنیم گفت وا بیام چکار من میام پسرمو ببینم تورو میخوام چکار تا یک هفته هربار بهش فکر میکردم قلبم میسوخت😭😭😭😭بار بعدی هم سر دنیا اومدن پسرم هربار میومد عصرها سر میزد میرفت میگفت من نمیتونم شبها بیدار بمونم باید بخوابم و الا سر درد میگیرم میرفت باز فردا عصر میومد تا اینکه قشنگ روز پنجم زایمانم با خواهراش و خواهر زاده هاش برنامه چیدن رفتن مشهد و روز دهم پسرم شب که ما میخواستیم ولیمه بدیم اومدن 😭😭😭 من این دو مورد و دارم که خیلی سوختم و میسوزم از یادآوریش اما الان خیلی خیلی ماهه و همیشه بابت این دو مورد عذرخواهی میکنه

مادرشوهر کاری نکرد با من فقط خواهرشوهر اوووووف نگم برات
الان صدبرابر داره پس میده

شام بودن
الان رفتن؟

سوال های مرتبط