۱۱ پاسخ

انتظارت از شوهرت کاملا بجاست 👌

حتما با تراپیست حرف بزن راهنماییت میکنه

روحش شاد

حالا عزیزم من زندگیم کاملا برعکس بوده‌ بابای بی‌عاطفه از خود راضی و از خود ممنون. کلی سختی تو زندگیم کشیدگ و خون دل خوردم خدا سر همسرم برام جبران کرد. فقط بیچاره مامانم همیشه دلم براش کبابه که عمرشو پای همچین مرد بی‌عاطفه‌ای گذاشته.
توام تحمل نکن یا آدمش کن بهش یه درسی بده تاعمر داره یادش نره یا از زندگیت یا حداقل از دل و فکرت بندازش بیرون .
این مردا لیاقت ذره‌ای محبت ندارن.
متولد چه ماهیه؟

عزیزمممممم تو برو سمتش خب🥺
یا مشاوره برید

انتظاراتت کاملا ب جاس حق داری
من شوهرم وقتی اومد ملاقات همه رفتن سربچه ولی شوهرم اولین نفری بود ک اومد اول پیش منو و حالمو پرسید بعد بهش تا نگفتم برو بچه رو ببین نمیرفت😂

چه بابای خوش سیرتی داشتی🙃
خدا رحمتش کنه

نه عزیزم اتفاقا انتظاراتت هم کاملا ب جاس من و شوهرم ده سال فاصله سنیمونه واقعا بهم میرسه چ‌موقع بارداری چ موقع زایمان چ الان وقتیم زایمان کزدم تو بیمارستان اول اومد پیش من و منو دید🥲 اینا دیگه خودشونو میزنن ب اون راه گلم

من اولای زندگی همین بود البته ‌ک ن زیاد فقط مشکل داشتیم و خدارو شکر الان مثل دوتا مرغ عشق هستیم ک چش نخوریم واقعا علی هستیمممم خیلی راضیم خوش‌حالم ک عوض شد.
باید باهاش صحبت کنی

با شوهرت چقدر فاصله سنی داری؟

حتی انقد بی ذوقه یه عکس دوتایی نداریم حتی اجازه نمیده عکسش تو گوشیم باشه و خیلیم بد دله☹️

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۲ ماهگی
شوهرم از وقتی باردار شده بودم دیگه طرفم نیومد اون موقع که ازش رابطه میخواستم همش میگفتم بارداری و خطر داره واسه بچه بعدشم که زایمان کردم بخاطر بخیه هام نتونستیم تا چهل روز رابطه داشته باشیم الانم که کاملن خوب شدم ولی شوهرم اصلا طرفم نمیاد حتی بعد چند ماهم که رابطه نداشتم هنوز هم نمیاد سمتم بعضی وقتا من بهش پیشنهاد میدم باید صد بار بهش پیشنهاد رابطه بدم تا یه بار قبول کنه اون یه بارم تو رابطه یه جوری رفتار می‌کنه که انگار به زور فقط بخاطر من قبول کرده رابطه رو 😔
بعضی وقتا حس میکنم داره بهم خیانت میکنم که باهام اینقدر سرد شده
دیگه شبا کنارم نمی‌خوابه می‌ره واسه خودش جدا می‌خوابه دیگه بهم محبت نمیکنه وقتایی که ازش دلخور میشم ناراحت میشم اصلا عین خیالشم نیست براش مهم نیست از وقتی زایمان کردم خیلی خیلی باهام سرد شده انگار شدیم مثل خواهر برادر با اینکه همش واسش آرایش میکنم به خودم میپرسم که یه کم به چشمش بیام ولی اصلا تخمین نمیده
چیکار کنم دیگه واقعا خسته شدم از این زندگی دارن افسردگی میگیرن به محبتش نیاز دارم ولی هیچ صحبتی نمیبینم 😔😔😔
مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها ۵ ماهگی
برخلاف بعد از زایمان دومم که فقط یه ساعتایی یکم حال بد و افسردگی موقت سراغم میومد، این سری از بلافاصله بعد از زایمان همش دلم میخواد گریه کنم🥲 اولین گریه رو تا بچه رو دادن بغلم کردم، دومیشو وقتی که اتاق خصوصی خالی نبود و به خاطر هم اتاقیم همسرم نتونست باهام تو اتاق بمونه و حدودا یه ساعتی تا اتاق خصوصی خالی بشه تو اتاق بدون همراه موندم و هیچکس نبود حتی یه لیوان اب بهم بده کردم🥲 بعدشم اومدم خونه و دلم برای بارداری تنگ‌شده و پیشاپیش دلم برای نوزادی دخترم تنگ میشه و تصور اینکه شاید آخرین باری باشه که این دورانو تجربه میکنم باعث میشه هی بغض کنم و اشکام بیاد🥲 کسی هم نیست که بیاد دیدنمون و فقط خودمونیم و دورم خلوته🥲
ولی دیشب نشستم یه دل سیر خاطره و عکس و فیلمای دوران بارداریمو‌نگاه کردم و انگار یکم کمک کرد که عبور کنم، دعا کنید گذر کنم و حالم بهتر بشه چون سر بچه اولم که افسردگی بعد از زایمان گرفتم اصلا نتونستم درست از نوزادیش لذت ببرم🥲🤲🏻
مامان مهدی مامان مهدی ۹ ماهگی
می‌خوام یکم حرف بزنم بلکه صدای مغزم ساکت بشه
خانواده شوهرم آدم سرد و بی محبتی ان
شایدم اسمش محبت نیست ولی من بشدت فراری ام از این جور آدما از شانسم گیرم اومده
مثلا وقتی زایمان کردم با همه سختی پدر شوهرم که نیومد مادر شوهرم اومد اونم دست خالی دریغ از یه آبمیوه یا شیرینی و گل تخت بغلی کل بیمارستان شیرینی دادن ولی برای من هیچ خبری نبود
پدر شوهرم که روز سوم که بیمارستان بودم یه سر اومد اونم دست خالی بعد سه چهار روز که مرخص شدم بازم دست خالی با اینکه اولین نوه شونه فقط سه تومن داخل پاکت گذاشتن با هزار تا منت دادن
تا تقریبا یه ماه که دعوت مون نکردن بعد که دیدن خودمون نمیریم مجبوری دعوت کردن
برای اولین بار که رفتم خونشون هیچ هدیه ای به پسرم ندادن هیچ
همش هم بچه رو ازم می‌گرفتن
تو کل بارداریم فقط یه بار یه لباس دست دوم که پاره بود مادرشوهرم داد گفت برات خریدم
درحالی که مشخص بود کهنه اس پرز داده یه لباسی که برای سن بالای چهل سال بود
هیچی برای پسرم نخریدن مامانم اون همه سیسمونی داد حتی یه دست لباس نخریدن براش
نمی‌دونم شاید من حساسم اما واقعا بد برخورد می‌کنند شاید بخاطر اینکه هیچی نمیگم به روی خودم نمیارم ادامه میدن اما واقعا دیگه صبرم لبریز شده امروز که دیدم خالم برای عروسش که امروز زایمان کرده چه کارا می‌کنه بیشتر دلم گرفت
این اخلاقای سرد شوند یکمی به شوهرمم ارث دادن
از بعد زایمانم یکمی سرد شدم نسبت به شوهرم
هعیییی ...حرف زیاد دارم دلم پره اما اینجا جایش نیست..
مامان الآرا مامان الآرا ۶ ماهگی
پارت (۱)
+زایمان سزارین +
سلام خانما من دوشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۱۵ زایمان کردم خدا بهم یه فرشته خوشگل سفید و بامزه هدیه داد ان شالله لیاقت هدیه خدا رو داشته باشم ...
از اونجایی که دکترا منو خیلی ترسوندن و گفتن که تخمک نداری و خیلی ضعیفی من بعد از چند ماه اقدام حامله شدم بدون هیچ قرص و دارویی
فقط استرس از خودم دور کردم و خودمو با مواد غذایی طبیعی تقویت کردم
از اینجا بگم براتون که من خیلی از زایمان طبیعی میترسیدم و استرس داشتم و نمی‌خواستم که طبیعی زایمان کنم بالاخره بعد از کلی تلاش نامه سزارین گرفتم . و ۱۵رفتم اتاق عمل با وجود اینکه سزارین هم بودم قبل عمل خیلی خیلی گریه کردم از ترس اتاق عمل و آمپول بی حسی تو کمر حتی از سوند وصل کردن هم میترسدیم ولی خلاف بر تصوراتم اصلا هیچ کدوم از این مراحل ترس و درد نداشتم اصلا اصلا نفهمیدم درد آمپول و سوند رو خیلی راحت بود در که نشکون هم نبود
خلاصه دکتر خیلی خوبی داشتم از اول تا آخر حاملگیم فقط بهم دلداری داد حتی موقعه. عمل هم داشت باهام هی حرف میزد که استرس نداشته باشم
در کل اتاق عمل خیلی خوب بود هیچی متوجه نشدم فقط وسط عمل وقتی می‌خواست بچه رو خارج کنه نمی‌دونم چرا یه دفعه بالا آوردم و یه پرستار خوبی بود سری تمیزم کرد
ادامه در پارت بعدی -------
مامان آراد 🐣 مامان آراد 🐣 ۱۶ ماهگی