۱۲ پاسخ

والا بعد زایمان عنقد روحی و جسمی زن بهم میریزه ک وقت برای ب خود رسیدن ندار چ توقعیه، مرداییی ک تغیرکنن و سرد بشن واقن ادم نیستن بنظرم، زن خودشو زیر پاگذاشته ک بچه بدنیا اورده لایق بیشترین توجه و عشق

ببین بلاخره زایمان اولم اینجوری بود یک مدتی رابطه ها نه که سرد ولی خب همه وقت برای بچه می‌ره خودت ناتوان هستی بچه شبا بیداره بلاخره دو ماهی طول می‌کشه تا خودت روال زندگی رو بدست بگیری
اوایل خودت دلت زودتر می‌شکنه و ناراحت میشی
همش طبیعی هست
بذار 40بچه رد شه خودت بدنت آروم بشه بچه بیفته رو روال همه چی درست میشه
این تجربه من بود انشاا‌‌‌.... برای شما از اول همه چیز اوکی باشه

مرد ها بعد تولد بچه یک شوک زدگی دارن کلا
اما سرد شدن یا نشدن مرد به زن هم بستگی داره
خودت باید قوی باشی که بعد زایمان زود خودت رو جمع کنی و به زندگی برسی که اگه خدایی نکرده مرد ضعیف بود زن بتونه زندگی رو جمع کنه

مادرشوهر من‌ سر بچه اولم برگشت گفت حتی اگ رابطه ای برقرار نمیشه از کنار هم تکون نخورید حتی قهرید بچه رو میان خودتون قرار ندید حتی برای خواب جاشو جدا بزارید شوهرتون حس کنه فرقی بین اون بچه نیست منم از اول گوش دادم خداروشکر الان نگران این چیزا نیستم

رابطه ما هیچ فرقی نکرد
اونایی که رابطشون خراب شده مشکل از قبل داشتن توجه نکن

اصلا همچین چیزی نیس
خودت بعد زایمان بتونی صبور باشی
شوهرت هم مث خودت رفتار میکنه
اگ کم بیاری اونم عصبی میشه تحملش کم میشه

شوهرت هم بد میبینه و درک می‌کنه که اوایل توانی نداری و وقتی برای ب خود رسیدن

نه عزیزم بعد زایمان خبلی حساس میشیم ما خانوما
منم اولش اینجوری شدم و هی فکرم درگیر بود بچه ک بیاد فکر شوهرت سمت دونفرع طبیعیه ک کمی احساس بی توجهی کنی
ادم تا ادم فرق داره ها اگ بعد زایمان احساس بی توجهی کردی بشع همسرت حالتو بگو اوکی میشع
ولی شوهر من الان حتی بیشتر از قبل هوامو دارع حتی تو خورد و خوراکم.

واااای فوبیای جدید🥴😑

ببین عزیزم هرکسی متفاوت منم شوهرم قبل بارداری خیلی بهم می‌رسید حتی تو خود بارداری اما من خودم بعد بارداری با وجود محبتاش افسردگی گرفته بودم همش خسته بودم بچه اذیتم میکرد باعث شده بود خودم از شوهرم دور بشم و اونم تا حدی دور کنم کم کم که یکم بچه جون گرفت بدن خودم بهتر شد رابطه مون بهتر شد ولی واقعا مدیریت میخواد

فک‌نکنم همچین چیزی باشه اونایی ک رابطشون خیلی دوستانه و اوکی بوده قبل بارداری قطعا بعدش بهترم میشن البته درصورتی ک خانومه وقف بچه نشه کلا شوهره رو یادش بره مردا حسودن تو این موضوع

شوهرت یه شبه که هوض نمیشه همیشه هواتو داشته با بدنیا اومدن بچه بهترم میشه🙃 این چرت و پرتا رو نخون

سوال های مرتبط

مامان بهار و پسرم🩷🩵 مامان بهار و پسرم🩷🩵 هفته سی‌وهفتم بارداری
تاپیک قبل.

امشب خالم اومد خونه شوهرمم نمیدونست که خونست یهو اومد دید خونست جا خورد
بعد من همش حواسم به شوهرم بود ببینم نگاه میکنه خالم رو یا نه دیدم نه نگاه نمیکنه
یا به صورتش نگاه میکرد یا به زمین یا به من
من هرچی میرفتم از پیشش و یواشکی نگاه میکردم میدیم تو فکر هست و فرش رو نگاه میکنه (این از این)
بعد خالم خیییلی باهاش سر سنگین بود هرچی شوهرم حرف میزد خالم نکاش نمی‌کرد یا شوهرم چیز خنده دار تعریف میکرد که ببینه خالم چیکار میکنه خالم فقط یه لبخند میرد و اصلا نگاش نمیکرد و اینا
یه بحثی شد شوهرم گفت خاله طرف منی یا زهرا ؟ خالم گفت زهرا چرا بابد طرف تو باشم چه دلیلی داره؟؟ شوهرم فقط یه لبخند زد هیچی نگفت

بعد دور هم من بودم و شوهرم و دوتا داداشش و مادرشوهرم که خالم گوشیش رو برداشت و رو به شوهرم کرد گفت پیام دادی که کهنه میخوایی؟؟ کهنه برای چی میخواستی؟؟



بارداری و زایمان بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۷ ماهگی
یه سوال شما هم بعد از به دنیا اومدن نینی هاتون استرس گرفتید به هیچکس نمیتونید اعتماد کنید؟ من از مادرشوهرم چنتا چیز دیدم میترسم بچه رو بذارم پیشش 🥺 چند روز پیش رفتم آمپول بزنم مامانم و زنداداشم رفته بودن مسجد من نتونستم به مادرشوهرم اعتماد کنم بچه رو بذارم پیشش با خودم بردم اونم زنگ زد تا تونست دعوا و داد و بیداد کرد که قبل ۴۰ روز شب بچه رو بیرون نمیبرن
رو مادرشوهرم خیلی حساس شدم 😭 نمیدونم شاید بخاطر طرز حرف زدنشه که منو میترسونه اخه روزی که از بیمارستان اومدم پام دمپایی بود من به شوهرم گفتم با این دمپایی از ماشین پیاده نمیشما مادرشوهرم گفت تو پیاده نشو ما سه تایی میریم یا مثلا میگه این بچه شبیه باباشه اینو بده به ما یکی دیگه واسه خودت بیار تو بیمارستانم که کلا منو فراموش کرده بود کلا پیش بچه بود سر شیردادن منو اذیت میکرد یه بارم دیدم پوشک رو بدون این که چسبش رو باز کنه از پای بچه کشید بیرون
الان میترسم بچمو بذارم پیشش فقط به دو سه نفر اعتماد دارم مامانمو زنداداشم و خواهرم شوهرمم خوب نگه میداره
مامان 🌙لین مامان 🌙لین ۱ سالگی
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ ۱ ماهگی
پارت 13
خلاصه بعد از نیم ساعت گفتن که من رو ببرن تو ریکاوری. انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درست بچه‌ام رو نگاه کنم. دقیقا بچه‌ام روبه‌رو بود، رو تختم خوابونده بودنش، ولی من انقدر حالم بد بود و اصلا نمیتونستم نگاش کنم. فقط بهشون میگفتم چرا دردام ساکت نمیشه، چرا دردام تموم نمیشه. دکتره ا گفت آمپول فشار زدیم. برای که خونریزی ت بند بیاد خلاصه بعد از نیم ساعت که من رو بردن تو بخش ریکاوری، همراه هم اومد. خیلی خونریزی داشتم، گفتن باید ببری خونریزی‌هات رو بشوری. دیگه همراه من برد، من رو تمیز کرد، پوشکم رو گذاشت. بعد دیگه بچه رو اوردن من از ساعت پنج و نیمی که دیگه زایمان کردم، به من آمپول فشار دوبار زدن، درد داشتم تا ساعت یک و نیم دو شب. یعنی دردام یکسره بود، انقباضاتم یکسره بود. طوری بود که زمین رو چنگ میزدم. یعنی من انگاری دو بار درد زایمان کشیدم، یه بار قبل از اینکه بچه دنیا بیاد، یه بار بعد از اینکه بچه دنیا بیاد، برای اینکه خونریزی‌ام بند بیاد، دوباره به من آمپول فشار زدن. بعد دیگه خلاصه که اینجوری بود، ساعت یک و نیم دو بود که دیگه دردام یواش‌یواش آروم شد