۲۰ پاسخ

خلاصه مفید بخام بگم
از اول تا اخرش همش تخ*می

ولی هم عروسیم هم عقدم از اول تا اخر من و همسرم رقصیدیم
یه لحظه ننشستیم
خیلی خوب بود
عقدم که دوستام ترکوندن
بعد فامیلای شوهرم همه میگفتن عروس و دوستاش چقدر پایه ن
ببین رقصیدیما
ترکوندیم
من انگار نه انگار عروس بودم
خودم مجلس گرم کن بودم🤣🤣🤣
خواهرشوهرم میگفت یعنی یه اهنگ نبود که شما بلد نباشید
همه رو جیغ میزدین میخوندین😁
بعد اهنگ تتلو بود میگفت
از در میره بیرون از پنجره میاد تو
این که اومد صدای ما از صدای اهنگ بالاتر بود
شوهرم اون وسط نگران بود ما فحش بدیم
اومد پیشم میگفت اون قسمت های بدشم میخونه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
قشنگ تو فیلم مشخصه🤣🤣🤣

از اول تا اخرش مسخره بازی کردن گدا بازی دراوردن

انقد رقصیدم داشتم می مردم

تازه ماشین خریده بودیم بعد ۳سال نامزدی پراید بود همونم گل زدیم رفته بودبم باغ شوهرم سریع پراید اورد تو باغ بیرون جا بود اما نذاشت بعد اخرای عکاسی ما بود ی عروس و داماد دیگه اومدن حالا اونا برا عقدشون بود دختره ی لباس سفید پوشیده بود تور اینا هم نداش
شلوار هم‌ نداشت ی کفش پاشنه بلند هم پوشیده بود
بعد ب شوهر من گفته بودن ماشین ببر بیرون چون اونا میخواستن ماشین بیارن تو تازه بخاطر عکس ک‌مبخواستن با ماشین بگیرن بیارن تو وگرنه هیچ نمیاوردن
ماشینشون اون موقع لندکروزر بود
ما اون موقع پرایدو برده بودیم تو😂😂😂😂هنوز ک هنوز میگیم میخندیدم😂😂😂

والا ما ک نفهمیدیم چی شد ۵ شنبه اومدن خواستگاری ۲ شنبه عقد کردیم جشن عروسی هم نگرفتیم ولی همون شب بعد محضر جشن عقد گرفتیم😂😂😂

مادرشوهرم ر ی د به عروسیم همه چی رزرو کرده بودیم پولشو داده بودیم نذاشت عروسی بگیریم ازش متنفرم

عروسیم هم هچ کدوم از خانوادم نبودن فقط 3 نفر بودن مامانم خواهرم شوهرش هیچکس نیومد حتی بابام برادر دایی عمو هیچکس چون دعوا شده بود و اینا بدون اینکه من بخام برام عروسی گرفتن با گریه تو عروسیم نشسته بودم ساعت 10 رفتم بیرون اما مامانم رفت برادر شوهرم اخذ شب شست چون منو اینقدر اذیت کرد که من موهام تا گوشام کوتاه کردم سر لج که عروسی خودم نیام اخذ بردنم و عروسیم هم شهادت امام صادق بود اینا هول کرده بودن تاریخ ندیدن تالاری هم نگفت تابستون بود اذانم دیز گفتن کلا 3 ساعت عروسیم بود 🫠🫠

روز عروسیمون‌ انقدرررر استرس داشتیم خدا لعنت کنه خانواده شوهرمو از دستشون کلی استرس کشیدیم ‌وسط رقص تو مردونه شوهرم حالش بدشد

عقد که نه فرداش چون بعد 6 سال بهم رسیدیم تا صبح داشتیم .... بعد فرداش رفتم دسشویی و بعدم سر سفره داداشم اینا همه بودن خلاصه هی میگفتن می‌خندیدن منو نگاه می کردن مامانم اومد گقت خاک تو سرت کنن شلوارت چپی پوشیدی 🤣🤣🤣🤣🤣

اصلا نمیخوام یادم بیاد نه عقدم نه عروسی

شب عروسیم لحظه ی وارد تالار شدیم
ما کوردا ی رسم عجیب داریم همه دور عروس داماد میرقصن با دستمال
یکی پاش،رفت رو ژپون لباس عروسم یهو همون لحظه افتاد جلو پام😂🥲

ما از یه هفته قبلش قهر بودیم ولی روز عروسی کاملا عوض شد اخلاقش خوب شد بگو بخند ، رقص من فکر کردم آشتی کرده ولی بعد از اینکه همه رفتن یادش افتاد دوباره قهره یه بالش برداشت رفت اون اتاق من تنها رو تخت خوابیدم بعد ۷ سال یادم می افته اعصابم به هم می‌ریزه

مام عروسی نگرفتیم قرارشد یه جشن کوچیک تو یه سالن خیلی کوچیک خانوادگی‌بگیریم
با دخالت خانوادش اونم نزاشت
قرارشد خونه فقط خانواده خودمون وخودشون با دایی اونو عمو من بگیرن
صبحش رفتم ارایشگاه وعمارت فیلم وعکسامونو گرفتیم تا بعدازظهرش عالی بود
بعدش رفتیم خونه ما خداحافظی خانواده اونم بیان ببرن منو که دیدم بعلللله ننه اش کل طایفشوریخته اونجا یعنی همه رو دعوت کرده از طرف ما هیچ کس
بابام وسط همه اونا تیکه اشو انداخت و بعدش گفت فقط چون دخترم پسرتو دوست داره اجازه میدم ببرینش
ولی خودش نیومد😭😭
خلاصه توخونه جشن گرفتن ‌‌منم عین برج زهرمار نشستم
خونمون تو یه ساختمون بود
خودشون قرار گذاشته بود فامیلاش بیان جهیزیه ببینن که به شوهرم گفتم پاشونو بالا نمیزارن
شوهرمم گفت میناخسته است ببخشید
رفتیم‌بالا‌شب اول جدا ازش خوابید قهر بودم
من همیشه میگم من شب عروسی نداشتم فقط روزشو‌داشتم
به شوهرمم گفتم حلالشون نمیکنم هیچ کدومو

عقدمو خیلی دوست داشتم
ولی صبحش برف بود کلی گریه کردم
ولی عروسیم هوا خوب بود ولی کلا همه کارا با خودم بود
واسه همین خیلی خسته شده بودم
انگار کل مسئولیت عروسی با من بود
پدرشوهرم یه کارت بهم داد همه کارارو سپرد به خودم
هرچند که همه ی چیزایی که دوست داشتم انجام شد
بی چون و چرا
ولی خب خسته بودم
همه چیزو از من میپرسیدن
واسه همین مثل عقدم ازش لذت نبردم

با بدبختی‌ عروسی گرفتیم کاش نمیگرفتیم

دم محضر تو ماشین شوهرم بودم گوشیمم وصل ماشین اهنگ گذاشته بودم یه پسر عن که قبلا باهاش دوس بودم زنگ زد
خلاصه عقدمون زهر مارمون شد😂😂😂
شوهرم کلا قرمز بود موقع عقد😂

عصر برایدترمیم آرایشم رفتم آرایشگاه برادر شوهرم زنگ زد که ها اونجایی گه تالار گرفتیم بارون زده چرا باغ گرفتین و خلاصه رید تو حال ما منو بگی تو آرایشگاه اشکام بند نمیومد نیم ساعت بعد بابام زنگ زد که بابا بیا ببین چه هوایی شده اینجا تالار سریع همه صندلیها رو خشک کرده اون شب یه هوایی شد که نگو همه فقط میرقصیدن اما گریه کردن من باعث شد لنز تو چشماش جابجا بشه و هیچی درست نمیدیدم

ما که قهر بودیم تو اتلیه هم قهر بودیم🤣🤣🤣🤣

قبل عروسی بخاطر دخالت خونوادش من دوماه قهربودم باهاشون بعد توعروسیم یجور رفتارمیکردن انگار بهترین قوم شوهرن
بعد خواهرشوهرم هی میومد وسط توفیلم من میخواستم بادوستام برقصم اومد جلوی دوستام ک من بااون برقصم بادوستام نرقصم منم ی چرخ زدم رومو کردم اونور رفتم سمت دوستام قشنگگگگ توفیلم افتاده خواهرشوهرم وسط موند تنها اینور اونورو نگاه کرد دویید سمت شوهرم بااون رقصید😂😂
بعد ما سال۹۷عروسی کردیم شاباشا هزاری دوهزاری و ۱۰هزاری بود پسرعموم ۳سالش بود ی هزاری از روزمین برداشت خواهرشوهرم ازونور تالار دویید دنبالش زد رو شونش هزاریو کشید از دستش😶😶بعدا توفیلم دیدم اینو بهش گفتم حالا هزاریو چیکار کردی طلاخریدی یاخونه؟؟

سوال های مرتبط