شونزده سالم بود برای اولین بار حس مادر شدن رو تجربه کردم...
خیلی کوچولو بودم هرجا باهم می‌رفتیم همه میگفتن خواهرته منم میگفتم اره🫣
یادمه یبار رب گوجه نداشتم بدو بدو رفتم سوپری سر کوچمون یه پیر مرد بود کلی دعوام کرد ک چرا خواهرتو تو این سرما با خودت آوردی مغازه منم گفتم مامانم نبود مجبور شدم😁😂
ولی الان مامان دو تا فرشته ام تو سن ۲۱سالگی خیلی خوشحالم درسته من با دخترم باهم بزرگ شدیم کلی با هم خندیدیم و گریه کردیم🙃
از زمانی یاسین کوچولوی من اومده زندگیمون خیلی قشنگ تر شده
امروز نگاه عکسشون کردم و گریم گرفت آخه من کی مامان دو تا فسقل شدم یاسمنی ک عشق قر فر بیرون رفتن و البته فوق العاده درس خون بود کی ب اینجا رسید..!؟
همیشه با خودم میگفتم یعنی من از پسش بر میام...؟!
ولی تونستم بهتر اون چیزی ک فکرشو میکردم هم تونستم واقعا ب خودم افتخار میکنم و میگم دست مریزاد یاسی😁👏🏻
خدا برام حفظتون کنه جانان مادر...
شما چندتا بچه دارین چند سالتون بود مادر شدید؟

تصویر
۲۶ پاسخ

حدا برات نگهشون داره عزیزم من از وقتی یادم میاد دنبال درس خوندن بودم‌ به سختی درس خوندم رفتم دانشگاه کارشناسیمو که گرفتم استخدامی قبول شدم و معلم شدم همزمان کنکور ارشدم دادم و رتبه ۲۲ ارشد شدم بعدش تو ۲۶ سالگی ازدواج کردم و امسال تو ۲۹ سالگی مامان شدم🥰 ولی اگه برگردم عقب ۳۰ سالگی به بعد ازدواج میکنم

خداحفظشون کنه عزیزم.مادربودن سخت ترین شغل دنیاس حالااونم توسن کم خدابهت سلامتی بده

خدا حفظشون کنه
واقعا کار بزرگی کردی
بچه داری و بچه بزرگ کردن خیلی هنر میخواد

عزیزم خدا نگهدارشون😍

خداحفظش کنه

ای جاااااان

من تو 19سالگی مادر شدم و الآنم تو 29سالگی
اگه برگردم عقب هیچ وقت زود بچه دار نمی‌شدم حداقل باید 25به بالا می‌بودم
معنی مادر شدن تو اون سن با الآنم زمین تا آسمون فرق داره تازه فهمیدم مادر بودن چیه ...

همیشه دلم میخواست سی سالگی مامان بشم و مامان شدم🥹🥹

من28سال یه پسر دوسال 7ماه به پسر3ماهه. 🫠خیلی هم خسته ام

چقد کوچولو عزیزمم منم ۱۹ سالم بود اولین بار مادرشدمم خداروشکر الان که ۲۳ سالمه دوتا فرشته دارمم اختلاف سنی با بچه کم باشه خیلی خوبه

ایشالا سالم باشین عزیزم چقدر خوب ک مسعولیت پذیر هستی

منم از۱۶سالگی مامان شدم
والانم برای دومین بارمامان شدم به قول شما من وپسرم باهم بزرگ شدیم

چقدر کوچولو من ۲۵ سالمه حس میکنم خیلی بچه ام😂 من ۱۶ سالم بود عروسک بازی میکردم

من اولین بار ۱۹ سالگی مامان شدم 🥹🌱

خدا برات نگهدارتشون انشالله خیرشون رو ببینی،،، من ۲۳ سالم بود اولین بار مادر شدم الان دخترم ۱۶ سالشه

من ۱۴ سالگی مادر شدم دختر بزرگم ۸ سالشه🥹🥹

من ۲۵ سالگی مادر شدم😍 ولی ناراحتم میگم ایکاش ۳۰ به بالا ازدواج میکردم بچه میاوردم شاید هنوز به اون بلوغ نرسیدم

عزیزم💖چه وایب خوبی داد این تاپیکت‌

واقعا خداقوت نمیدونم قبلنا چجوری میتونستن تو سن کم بچه بزرگ کنن
والا من داره ۲۶ سالم میشه نمیتونم بچه رو نگه دارم😂😂😂ینی نگهش میدارم ولی کارام همههه میمونه
البته من خودم ضعیفم شدید خیلی کوچولوام تازه بعد زایمانم ک سنم بیشتر دیده میشه فک میکنن ۱۸ سالمه و کسیم باورش نمیشه ازدواج کرده باشم چ برسه بچه داشته باشم😫

منم ۱۶ بودم عزیزم الان با پسرم ۱۱سالشه میرم بیرون قدش بلند شده بیشتر به خواهر برادر میخوریم

خداحفظشون کنه و ماشاالله به شما
۲۳سالمه اولین بچه

خوشبحالتون.. 30سالم بود بچه اولم واوردم... همیشه باخودم میگم بمیرم الهی دخترقشنگم نتونستم باهات خوب بازی کنم ارومت کنم

اخی عزیزم
خدا حفظشون کنه
من اولین بار تو سن ۲۱ سالگی مادر شدم
دومین بچم تو سن ۳۴ سالگی

15.

خدا حفظشون کنه عزیزم

منم ۱۶سالم بود اولین بچم آوردم

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۱۶ ماهگی
تااینکه دیدن من زور ندارم دکترم شرو کرد داد زدن که زور بزن الان بچه خفه میشه گیر کرده بود اونجا بود که من دردام یادم رف و فقط ترسیده بودم چندنفر اومدن شکممو فشار میدادن و من جیییییغ های خیلی بدی میزدم یادم میاد موهای تنم سیخ میشه واقعا
همون حین حس کردم ی چیزی پاره شد بله دکترم مجبور شده بود برش بزنه کلی پاره شدم ۱۵ تا بخیه خوردم بعدش خلاصه بچمو کشیدن بیرون از بس مونده بود تو کانال زایمان کف سر بچم کج شده بود الهی بمیرم واسش خیلی ترسیده بودم حس خیلی غریبی داشتم من برعکس تمام مادرا اون لحظه بی حس بودم انگار تمام دنیا ایستاده بود انگار روحم تو تنم نبود نمیتونم وصف کنم ولی من تا ساعتها گنگ بودم حتی وقتی بخیه هامو بدون بی حسی واسم میزد و من تار به تارشو با وجودم حس میکردم حتی اخ نگفتم انگار که مرده بودم حتی نگفتم میخوام دخترمو ببینم بعد تقریبا ۴۰ دقیقه که بخیم تموم شد من با دخترم تنها شدم اونجا بود که انگار ی سیلی محکمی تو صورتم خورد که خودتو جم کن دختر پاشو دخترت اومده من با اون حالم با اونهمه بخیه و درد و خونریزی پاشدم از تختم که خیلی بلند بود بزور اومدم پایین و دخترمو نگاه کردم و اشکام بی اختیار جاری شدن باورم نمیشد این پایان اونهمه انتظار من بود شیرین ترین لحظه عمرم بود من تمام دردا یادم رفت و سرپا شدم خیلی صبوری کردم خیلی تحمل کردم تمام کارای شخصی خودمو دخترمو انجام دادم از نظر خودم قوی ترین ورژن خودمو وقتی دیدم که مادر شدم هم به خودم هم به تمام مادرا افتخار میکنم خوشحالم که خدا تجربه مادرشدن بهم داد من تونستم و از پسش بر اومدم مطمئنم شماهم میتونین خانمایی که زایمانتون نزدیکه اصلا نترسید خدا هست همین فقط ارزو میکنم همه طعم شیرین وصال بعد ۹ ماه رو تجربه کنن ❤️
مامان 𝑀𝒜𝐻 مامان 𝑀𝒜𝐻 ۷ ماهگی
دیشب با همسرم بحثم شد
خیلی بی ادبی کردم بعدشم ی چی سمتش پرت کردم نفهمیدم چی شد دست خودم نبود
سر ی موضوع الکی
اونم با دستش هلم داد افتادم رو زمین
اخه این دهنم چفتم نمیشذد همینجور بدتر حاضرجوابی میکردم
اخرشم حسابی کتک خوردم
الان میگین هرچی باشه مرد نباید دست بزن داشته باشه🤒
بله درسته همسر منم نداره منتهی دیگ ب چ کنم چ کنم افتاد
اخه من ب گوشیش خیلی حساس شدم
نمیدونم چم شده همش ی چیز خیالی توش برا خودم درست کردم
با اینکه پشت اون لامصب کسی نیست
بارها بارها چک کردم یا دستش دیدم یا اکاناتاشو یواشکی داشتم
نمیدونم چرا از زمان بارداری ب اینور اینطوری شدم
خواستم بگم
بچم شاهد بحثمون بود
از وقتی ب دنیا اومد خیلی تلاش کردیم بحث نکنیم
ولی تا الان دوبار دعوامون شده جلوش
تا گریه اومد تمومش کردیم
وقتی دیشب بغلش کرذم جیغ جیغ میکرد تموم تنش میلرزید 🥹
مامان بمیره برات دختر کوچولو من
من خیلی اذیتت کردم مامان
از همون موقع ک تو شکمم بودی
شاهد گریه هام بودی
انقدر خودتو جمع میکردی از ترس ک
اخه مامان ۸ماه بارداریو دور از بابا بود دلتنگ بود ترس از دست دادن داشت
همه اینا روحو روانمو بهم ریخت نتونستم با ارامش بگذرونم برات مادر
الانم ک ب دنیا اومدی بازم موفق نشدم مراقب باشم اذیت نشی

همش میگم من مادر خوبی نیستم
من کافی نیستم
من مسئولیت پذیر قبال سلامتی روان بچم نیستم
خستم خیلی
ای کاش ادم ارومو ریلکس تری باشم
خسته شدم از بس ب همه چیو همه چیز فکر کردم
به قبلا ب الان ب بعدا
حالم از خودم بهم میخوره
با مادرم همش بحثم میشه با شوهرم حرفم میشع
نمیدونم چرا نمیتونم بزرگ شم انگار ی جایی گیر کردم
قبل بارداریخیلی خوب بود همه چی
نفهمیدم ی آن چرا همه چی عوض شد
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۰ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...