داستان حقیقی
مونس
پارت ۲۱

کم کم داشت وحشت مردن جعفر همه وجودم رو میگرفت و تو ذهنم داشتم تجسم میکردم که جعفر مرده و هاشم قاتل شده که یهو جعفر با یه فشار سنگین به ریه هاش تمام اکسیژن درون ریه ش رو خالی کرد و پرید بالا و بعد باز افتاد کف زمین.
از ترس با جیغ صداش میکردم و اونم با صدا نفس های عمیق میکشید.
بعد هم شروع کرد به ناله و سرش رو گرفت.
همون موقع اورژانس رسید و جعفر رو برد.
تو بیمارستان بعد از مداوا جعفر به بیمارستان روانی بستری شد و دیگه برنگشت خونه.
شک وحشتناکی برای همه ما مخصوصا من بود...
نمیدونم راسته یا نه اما همه میگفتن همون ترسی که اون شب به جونم انداخت باعث شد اولین پریود رو تجربه کنم و بالغ شم.
اون روزها تمام دلخوشیم فقط دیدن هفتگی عمار بود و حرفهایی که برای گفتنش باید یک هفته صبر میکردیم.
کم کم تصمیم گرفتیم دوتا دفترچه درست کنیم.
یک هفته یکیش پیش من بود و همه چیزهایی که دوست داشتم تو اون مدت براش تعریف کنم یاهمه حرفهامو بهش میگفتم، اونم تو دفترچه دیگه مینوشت.
سر هفته که میشد دفترها رو جابجا میکردیم و یک هفته فرصت داشتیم هزار هزار بار صفحات نوشته ی همدیگه رو مرور کنیم و برای پاکی و صداقت کلمه به کلمه ش بمیریم...
روزها و ماه ها و سالها گذشت
و این عشق راه دور ذره ای کم نشد، بلکه هرروز زیباتر و عمیقتر میشد.

۲ پاسخ

سلام عشقم خسته نباشی

خسته نباشید هدیه عزیزم 🫂

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی
مونس
پارت ۲۱

کم کم داشت وحشت مردن جعفر همه وجودم رو میگرفت و تو ذهنم داشتم تجسم میکردم که جعفر مرده و هاشم قاتل شده که یهو جعفر با یه فشار سنگین به ریه هاش تمام اکسیژن درون ریه ش رو خالی کرد و پرید بالا و بعد باز افتاد کف زمین.
از ترس با جیغ صداش میکردم و اونم با صدا نفس های عمیق میکشید.
بعد هم شروع کرد به ناله و سرش رو گرفت.
همون موقع اورژانس رسید و جعفر رو برد.
تو بیمارستان بعد از مداوا جعفر به بیمارستان روانی بستری شد و دیگه برنگشت خونه.
شک وحشتناکی برای همه ما مخصوصا من بود...
نمیدونم راسته یا نه اما همه میگفتن همون ترسی که اون شب به جونم انداخت باعث شد اولین پریود رو تجربه کنم و بالغ شم.
اون روزها تمام دلخوشیم فقط دیدن هفتگی عمار بود و حرفهایی که برای گفتنش باید یک هفته صبر میکردیم.
کم کم تصمیم گرفتیم دوتا دفترچه درست کنیم.
یک هفته یکیش پیش من بود و همه چیزهایی که دوست داشتم تو اون مدت براش تعریف کنم یاهمه حرفهامو بهش میگفتم، اونم تو دفترچه دیگه مینوشت.
سر هفته که میشد دفترها رو جابجا میکردیم و یک هفته فرصت داشتیم هزار هزار بار صفحات نوشته ی همدیگه رو مرور کنیم و برای پاکی و صداقت کلمه به کلمه ش بمیریم...
روزها و ماه ها و سالها گذشت
و این عشق راه دور ذره ای کم نشد، بلکه هرروز زیباتر و عمیقتر میشد.
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی
مونس
پارت ۲۱

کم کم داشت وحشت مردن جعفر همه وجودم رو میگرفت و تو ذهنم داشتم تجسم میکردم که جعفر مرده و هاشم قاتل شده که یهو جعفر با یه فشار سنگین به ریه هاش تمام اکسیژن درون ریه ش رو خالی کرد و پرید بالا و بعد باز افتاد کف زمین.
از ترس با جیغ صداش میکردم و اونم با صدا نفس های عمیق میکشید.
بعد هم شروع کرد به ناله و سرش رو گرفت.
همون موقع اورژانس رسید و جعفر رو برد.
تو بیمارستان بعد از مداوا جعفر به بیمارستان روانی بستری شد و دیگه برنگشت خونه.
شک وحشتناکی برای همه ما مخصوصا من بود...
نمیدونم راسته یا نه اما همه میگفتن همون ترسی که اون شب به جونم انداخت باعث شد اولین پریود رو تجربه کنم و بالغ شم.
اون روزها تمام دلخوشیم فقط دیدن هفتگی عمار بود و حرفهایی که برای گفتنش باید یک هفته صبر میکردیم.
کم کم تصمیم گرفتیم دوتا دفترچه درست کنیم.
یک هفته یکیش پیش من بود و همه چیزهایی که دوست داشتم تو اون مدت براش تعریف کنم یاهمه حرفهامو بهش میگفتم، اونم تو دفترچه دیگه مینوشت.
سر هفته که میشد دفترها رو جابجا میکردیم و یک هفته فرصت داشتیم هزار هزار بار صفحات نوشته ی همدیگه رو مرور کنیم و برای پاکی و صداقت کلمه به کلمه ش بمیریم...
روزها و ماه ها و سالها گذشت
و این عشق راه دور ذره ای کم نشد، بلکه هرروز زیباتر و عمیقتر میشد.

پوشک پوشک پوشک
شیر شیر شیر
مادر مادر مادر
زایمان زایمان زایمان
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی
مونس
پارت بیستم


خب همه شرایطش رو میدونستیم و کسی سر به سرش نمیزاشت.
اما اونقدر کشش داد وگفت که یهو پاشد به شکستن وسایل.
عصبی بود که چرا کسی جوابش رو نمیده‌.
نمیشد کنترلش کرد.
اولینبار بود که اینجوری میدیدمش.
هرکی از یه طرف توضیح میداد که مراعات حالشو کردیم و یکی دیگه از یه طرف دیگه التماسش میکرد که تمومش کنه.
میترسیدم حتی نگاهش بهم بخوره.
یهو شروع کرد به زدن.همه رو میزد..
هرکاری میکردیم نمیشد آرومش کرد.
یک لحظه نگاهم افتاد به عزرا که افتاده رو بچه که نجاتش بده و رقیه که نوید رو به زور از زیر دست جعفر نجات میداد.
هاشم با ته یه داس کوبید تو سر جعفر و افتاد.
از شدت ترس همه با هم جیغ زدیم.
اول خواستم فرار کنم و حتی عزرا و رقیه هم رفتن بیرون،
اما من نگران جعفر که نکنه مرده!
برگشتم سمتش و از دور هرچی نگاه کردم بدنش حرکت نمیکرد که بفهمم نفس میکشه.
رفتم جلو، با ترسی که تمام استخوانهام از داخل میلرزید و نمیتونستم صاف سرپا وایسم رفتم سمتش.
نه حرکت نمیکرد...
هرچی با گوشه لباس تکونش دادم و صداش کردم خبری نبود.
دیگه ترسم یادم رفته بود حالا وارد یه شک بزرگتر شده بودم.
داد میزدم، میکوبیدم تو کمرش.اما هیچی...
مامان یاسین جون🧿 مامان یاسین جون🧿 ۱۶ ماهگی
📝یه درد و دل صادقانه
قبل از بچه دار شدن شاغل بودن یحورایی دستم تو جیب خودم بود ،ولب یوقتایی زیادی مراعات خرج و مخارج رو میکردم و دو دو تا چهار تام به راه بود، یوقتایی هم نه.
تا اینکه خدا یاسین جون رو بهمون داد🙂 و من تموم نه ماه رو به کارم ادامه دادم، درست یک هفته قبل از زایمانم سر کار بودم😁.بعد از اون تا همین امروز به خونه داری 💒مشغولم و نگهداری از یاسین👩🏻‍🍼...
نه ماه حقوق مرخصی زایمان رو می‌گرفتم که البته اون هم منظم نبود و بعد از چهار ماه تازه حقوق سه ماه قبل رو ریختن و خلاصه حقوق هر ماه که واریز می‌شود برای دو ماه قبل بود ولی بازم شکر ، بماند که اداره بیمه سوابق بیمه منو دستکاری کرد 😁و من بجای اینکه بیشتر از وزارت کار حقوق بگیرم کمتر شد، تازه مازاد پولی که بابت بیمه واریز میکردم رو ندادن🤣

خلاصه زندگی در جریان بود 😌
کم و زیاد می‌گذشت 🤲🏻
قبل همه اینا دوست داشتم مناسبت ها پولی💰 تو جیبم باشه تا بتونم کاری کنم ، نه کار خیلی سنگین، در حد کادو کوچیک🎁،چند تا شیرینی🍰 یا حتی به شاخه گل 💐
ولی زمونه جوری تو این یکسال برام چرخید که امروز که روز پسره نتونستم برا یاسین کادو🛍️ بخرم 😞
ناراحتم براش ، خیلی ناراحت😮‍💨☹️
می‌دونم همه چی به کادو نیست و کادو هم همیشه مادی نیست، ولی خب مادره 🤱🏻 دیگه ، همیشه بهترین ها رو برای بچش میخواد😉
به جاش بردمش حموم🧼🛁 ، باهاش بازی کردم 🧸 و عصر اگه بارونی🌂🌧️ نشه میبرمش پارک🪁🎡🎠

همه اینا رو گفتم که بگم زندگی بالا پایین زیاد داره، سر سازگار و ناسازگاری داره⚖️ ولی همینکه خدا منو لایق مادر بودن دونسته شکر، ان‌شاءالله روزگار جوری بچرخه که بتونم براش جبران کنم🤲🏻🙂
مامان نیکان مامان نیکان ۱ سالگی
تاپیک اول
همونطور که قبلا گفتم میخوام تجربم از عمل پروبینگ چشم پسرم رو تو چندتا تاپیک بنویسم.
این داستان : جام زهر
از اولین روزای بعد تولد یکسالگی پسرم با دیدن چشمای گاها خیس پسرم و اشک روی گونه اش فهمیدم اینکه میگفتن تا یک سالگی چشمش خوب میشه و دیگه اشک نمیاره در مورد پسر من صادق نیست. شاید چون وقتی کوچیک بود و زیر ۶ ماه بود اونقدری که باید ماساژ ندادم. خلاصه از بهمن ماه که ۱۳ ماهش بود شروع کردم به پرس و جو و دنبال دکتر گشتن. اولین دکتری که بعد ۱۳ ماهگی بردمش گفت اگه تا الان خوب نشده باید عمل بشه، به شوهرم و خونواده هامون که گفتم ،گفتند چی؟؟؟؟ عمل؟؟؟؟؟ بیهوشی؟؟؟؟؟ برای بچه یک ساله؟؟؟؟؟ نه نمیشه، ببرید چندتا دکتر دیگه هم نشون بدید، خلاصه با اینکه این دکتر برای ۶ اسفند نوبت عمل زده بود ولی ما پیش یه متخصص چشم کودکان دیگه هم رفتیم و این بار در حضور همسرم دکتر همون حرفا رو تکرار کرد فقط ما ازش پرسیدیم بیهوشی برای بچه خطرناک نیست گفت نه در حد یه داروی خواب آوره و اینکه وقتی میگیم میل فکر نکنید یه میله ی بزرگ قراره بره تو چشم بچه، یه میل خیلی نازکه.
با اینکه خودمم خیلی برام سخت بود اما باید با این موضوع که پای پسر یک ساله ام قراره به اتاق عمل باز بشه کنار میومدم. همسرم هم تحقیق کرد و فهمید چاره ای نیست، برای اینکه تو سن های بالاتر مجبور به عمل های سنگین تر نشه، الان باید این جام زهر رو بنوشیم و نیکان رو راهی اتاق عمل کنیم. این بار از این دکتر برای ۹ اسفند نوبت عمل داشتیم.

کولیک فرزندآوری پوشک شیرخشک
میل زدن انسداد مجرای اشکی پروبینگ