داستان حقیقی
مونس
پارت بیستم


خب همه شرایطش رو میدونستیم و کسی سر به سرش نمیزاشت.
اما اونقدر کشش داد وگفت که یهو پاشد به شکستن وسایل.
عصبی بود که چرا کسی جوابش رو نمیده‌.
نمیشد کنترلش کرد.
اولینبار بود که اینجوری میدیدمش.
هرکی از یه طرف توضیح میداد که مراعات حالشو کردیم و یکی دیگه از یه طرف دیگه التماسش میکرد که تمومش کنه.
میترسیدم حتی نگاهش بهم بخوره.
یهو شروع کرد به زدن.همه رو میزد..
هرکاری میکردیم نمیشد آرومش کرد.
یک لحظه نگاهم افتاد به عزرا که افتاده رو بچه که نجاتش بده و رقیه که نوید رو به زور از زیر دست جعفر نجات میداد.
هاشم با ته یه داس کوبید تو سر جعفر و افتاد.
از شدت ترس همه با هم جیغ زدیم.
اول خواستم فرار کنم و حتی عزرا و رقیه هم رفتن بیرون،
اما من نگران جعفر که نکنه مرده!
برگشتم سمتش و از دور هرچی نگاه کردم بدنش حرکت نمیکرد که بفهمم نفس میکشه.
رفتم جلو، با ترسی که تمام استخوانهام از داخل میلرزید و نمیتونستم صاف سرپا وایسم رفتم سمتش.
نه حرکت نمیکرد...
هرچی با گوشه لباس تکونش دادم و صداش کردم خبری نبود.
دیگه ترسم یادم رفته بود حالا وارد یه شک بزرگتر شده بودم.
داد میزدم، میکوبیدم تو کمرش.اما هیچی...

۱۷ پاسخ

هدیه بانو جنگ تموم شد و این داستان مونس تموم نشد 😂😂بیا از خماری درمون بیار
معتادا لایک کنن

بعد من نگرانم که مرگ جعفرو گردن این بندازن

ممنون از وقتی که میزاری عزیزم 💚💚

ممکنه بگین کی میذارین بقیشو ؟؟؟؟

هدیه عزیز خسته نباشی خیلی خوب مینویسی قلمت مانا🌹🌹
میشه از داستان های خیلی قدیمیت هم بزاری؟ من تازه تورو پیدا کردم تقذیبا تا جایی که گهواره داستان هات رو حذف نکرده من خودنم
مثلا اومدم داستان لیلارو بخونم که از پارت ۱۳ به بعد وحود داشت ، میدونم خودت توضیح داده بودی که هرچه تاپینگ بزاری یه تایپینگ قدیمی حذف میشه
اگه برات مقدوره داستان های قدیمیت رو اینحا برامون بزار😍❤️

هدیه جون کجایی خوبي
کی میزاری داستانو

ادامشو هنوز نذاشتی؟
اخه اخری همین ۲۰ ک دیشب گذاشتی

سلام عزیزم خوبی بقیه داستان رونمیزاری

گلی پارت های قبلش کجان؟؟؟

ممنون هدیه جان

۱۹ کو؟؟؟

من اسامی قاطی کردم
عذرا کی بود
جعفر
کاش نسبتاشون رو باهاش بگی

وای نمیره🥺

سلام چرا برا من از ۱۷ میاد قبلیا پاک شده؟؟؟

پارت ۱۹ نیس گلم؟

ای وااای مرده بود؟؟؟؟

......

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی
مونس
پارت ۲۱

کم کم داشت وحشت مردن جعفر همه وجودم رو میگرفت و تو ذهنم داشتم تجسم میکردم که جعفر مرده و هاشم قاتل شده که یهو جعفر با یه فشار سنگین به ریه هاش تمام اکسیژن درون ریه ش رو خالی کرد و پرید بالا و بعد باز افتاد کف زمین.
از ترس با جیغ صداش میکردم و اونم با صدا نفس های عمیق میکشید.
بعد هم شروع کرد به ناله و سرش رو گرفت.
همون موقع اورژانس رسید و جعفر رو برد.
تو بیمارستان بعد از مداوا جعفر به بیمارستان روانی بستری شد و دیگه برنگشت خونه.
شک وحشتناکی برای همه ما مخصوصا من بود...
نمیدونم راسته یا نه اما همه میگفتن همون ترسی که اون شب به جونم انداخت باعث شد اولین پریود رو تجربه کنم و بالغ شم.
اون روزها تمام دلخوشیم فقط دیدن هفتگی عمار بود و حرفهایی که برای گفتنش باید یک هفته صبر میکردیم.
کم کم تصمیم گرفتیم دوتا دفترچه درست کنیم.
یک هفته یکیش پیش من بود و همه چیزهایی که دوست داشتم تو اون مدت براش تعریف کنم یاهمه حرفهامو بهش میگفتم، اونم تو دفترچه دیگه مینوشت.
سر هفته که میشد دفترها رو جابجا میکردیم و یک هفته فرصت داشتیم هزار هزار بار صفحات نوشته ی همدیگه رو مرور کنیم و برای پاکی و صداقت کلمه به کلمه ش بمیریم...
روزها و ماه ها و سالها گذشت
و این عشق راه دور ذره ای کم نشد، بلکه هرروز زیباتر و عمیقتر میشد.
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی
مونس
پارت ۲۱

کم کم داشت وحشت مردن جعفر همه وجودم رو میگرفت و تو ذهنم داشتم تجسم میکردم که جعفر مرده و هاشم قاتل شده که یهو جعفر با یه فشار سنگین به ریه هاش تمام اکسیژن درون ریه ش رو خالی کرد و پرید بالا و بعد باز افتاد کف زمین.
از ترس با جیغ صداش میکردم و اونم با صدا نفس های عمیق میکشید.
بعد هم شروع کرد به ناله و سرش رو گرفت.
همون موقع اورژانس رسید و جعفر رو برد.
تو بیمارستان بعد از مداوا جعفر به بیمارستان روانی بستری شد و دیگه برنگشت خونه.
شک وحشتناکی برای همه ما مخصوصا من بود...
نمیدونم راسته یا نه اما همه میگفتن همون ترسی که اون شب به جونم انداخت باعث شد اولین پریود رو تجربه کنم و بالغ شم.
اون روزها تمام دلخوشیم فقط دیدن هفتگی عمار بود و حرفهایی که برای گفتنش باید یک هفته صبر میکردیم.
کم کم تصمیم گرفتیم دوتا دفترچه درست کنیم.
یک هفته یکیش پیش من بود و همه چیزهایی که دوست داشتم تو اون مدت براش تعریف کنم یاهمه حرفهامو بهش میگفتم، اونم تو دفترچه دیگه مینوشت.
سر هفته که میشد دفترها رو جابجا میکردیم و یک هفته فرصت داشتیم هزار هزار بار صفحات نوشته ی همدیگه رو مرور کنیم و برای پاکی و صداقت کلمه به کلمه ش بمیریم...
روزها و ماه ها و سالها گذشت
و این عشق راه دور ذره ای کم نشد، بلکه هرروز زیباتر و عمیقتر میشد.
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی
مونس
پارت ۲۱

کم کم داشت وحشت مردن جعفر همه وجودم رو میگرفت و تو ذهنم داشتم تجسم میکردم که جعفر مرده و هاشم قاتل شده که یهو جعفر با یه فشار سنگین به ریه هاش تمام اکسیژن درون ریه ش رو خالی کرد و پرید بالا و بعد باز افتاد کف زمین.
از ترس با جیغ صداش میکردم و اونم با صدا نفس های عمیق میکشید.
بعد هم شروع کرد به ناله و سرش رو گرفت.
همون موقع اورژانس رسید و جعفر رو برد.
تو بیمارستان بعد از مداوا جعفر به بیمارستان روانی بستری شد و دیگه برنگشت خونه.
شک وحشتناکی برای همه ما مخصوصا من بود...
نمیدونم راسته یا نه اما همه میگفتن همون ترسی که اون شب به جونم انداخت باعث شد اولین پریود رو تجربه کنم و بالغ شم.
اون روزها تمام دلخوشیم فقط دیدن هفتگی عمار بود و حرفهایی که برای گفتنش باید یک هفته صبر میکردیم.
کم کم تصمیم گرفتیم دوتا دفترچه درست کنیم.
یک هفته یکیش پیش من بود و همه چیزهایی که دوست داشتم تو اون مدت براش تعریف کنم یاهمه حرفهامو بهش میگفتم، اونم تو دفترچه دیگه مینوشت.
سر هفته که میشد دفترها رو جابجا میکردیم و یک هفته فرصت داشتیم هزار هزار بار صفحات نوشته ی همدیگه رو مرور کنیم و برای پاکی و صداقت کلمه به کلمه ش بمیریم...
روزها و ماه ها و سالها گذشت
و این عشق راه دور ذره ای کم نشد، بلکه هرروز زیباتر و عمیقتر میشد.

پوشک پوشک پوشک
شیر شیر شیر
مادر مادر مادر
زایمان زایمان زایمان
مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۶ ماهگی
چند روز پیش رفتیم مهمونی
ی خانمی که ایشون هم بچه کوچیک داشت تو اون مهمونی بود و هیچ آشنایی هم با همدیگه نداشتیم
وقتی وارد شدم با همه سلام و احوالپرسی کردم چه آشنا و غریبه و ی گوشه نشستم
کاری به نگاه های این خانم ندارم که خیره و بد نگاه میکرد (به این نیت کردم که فرم نگاه کردنش اینطوریه و قصد و غرضی نداره)
اما بچه اش مدام میومد پستونک از دهن آرسام میکشید و آرسام نق میزد و طوری شده بود که تا اون دختر بچه نزدیک می شد آرسام حالت حمله میگرفت که موهاشو بکشه 🫠🫠🫠
و من این وسط همش مراقب باید می‌بودم که به هم آسیب نزنن
اون خانم هم هیچ کاری با بچه اش نداشت فقط همونطوری چپ چپ منو زیر نظر داشت 🙄
من آرسام رو دادم بغل خواهرم گفتم برم براش شیشه آبش رو بیارم وقتی برگشتم دیدم پستونک آرسام تو دهن اون بچه هست و داره همینطور میجوه
آرسام هم داره نگاهش می‌کنه
خواهرم هم متوجه نشده چون همش این دختر بچه جلوی آرسام بود و بالاخره موفق شده بود پستونک رو از دهنش در بیاره و بزاره دهن خودش
اینقدر حرصم گرفت از بی خیالی اون مادر
مامان فاطمه و تو دلی مامان فاطمه و تو دلی هفته بیست‌وپنجم بارداری
از اونجایی که میدونستم کسی از بارداری من خوشحال نمیشه بلکه مورد شماتت دیگران قرار خواهم گرفت تصمیم گرفتیم که به کسی نگیم که باردارم تا خودشون متوجه بشن
ولی دلم تاب نیاورد و به اولین کسی که گفتم خواهرم بود
بعداز کلی نصیحت که چرا آوردی و زود بود و اشتباه منو تکرار نکن آخرش نتونست حریف من بشه و گفت زندگی خودته هرطور خودت می‌دونی

حتی سر بارداری اولم چقدر خانواده من و شوهرم میگفتن که حالا نه ولی ما کار خودمونو کردیم از اونجایی که هم من هم شوهرم عاشق بچه هستیم واقعا بر تمیتابیم که کسی بخواد جلومون رو بگیره
از امروز به خودم قول دادم که محکم سر تصمیمم بایستم و جوابشون رو کاملا محترمانه بدم خب کسی که این وسط قراره سختی بکشه خودمم و قبولش کردم هووف کاش یکم نیمه پر لیوان رو نگاه میکردن و به تصمیممون احترام میگذاشتن

بعد زایمان مامانم یه حرفی زد که هیچوقت یادم نمیره گفت اگه بخوای به این زودی ها بچه بیاری من به عنوان همراه نمیام بیمارستان بماند که اون ۱۰روزی که ازم مراقبت کرد همش با منت و سر کوفتگی بود که من اصلا نمی‌خواستم پیشش باشم و حتی گفتم خودم از پس کارام بر میام ولی مامانم گفت همینم مونده مردم بگم فلانی برای زایمان دخترش نرفت😶🙃
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟