زایمان پر چالشم# پارت نهم
همون لحظه دکتر بیهوشی با امپول بالاسرم اومد و گفت صاف بشین شونه هاتو بده داخل.الکل زد و اولین تزریق و انجام داد گفت پاهات بیحس شد گفتم فقط سمت راستی دوباره تزریق کرد گفت حالا جطور گفتم هنوزم فقط سمت راست و سومی انجام داد و دخترخه گفت سریع بخواب و منو خوابوند...دکتر بیهوشی رفت بیرون و گفت حتما تستش کنید.دختره بهم گفت پاهات بیحسه گفتم یکیش نه گفت پاتو بلند کن یکم تونستم گفت اون یکی اونم یکم..سریع که یه پرده از قسمت شونه هام کشیدن
ودکترم گعت دستاتو سمت شکمت نیار دستام داخل دوتا قسمت فلزی قرار گرفت سرمو فیکس کردن.دکترم شروع کرد بتادین زدن و بعد اونم ۶بار تیغ جراحی و زد و ۲دیقه بعد صدای گریه نی نی و شنیدم و اون لحظات برای همه خانومای چشم انتظار دعا کردم دکتر بهم تبریک گفت ازش پرسیدم بچم سالنه گفت خداروشکر بله و دیگه دلم اروم گرفت .بچه رو رو صورتم گذاشتن و من گریه کردم ...همه تعجب کرده بودن از گریه من میگفتند چرا گریه میکنی...بعد از دنبا اومدن نی نی حدود بیست دقیقه طول کشید تا دکترم کارش تموم شد و رفت منم ۱۰دقیقه تو ریکاوری بودم و بدون نی نی از اتاق عمل بیرون رفتم
#فرزند پروری#بارداری#زایمان#مادرانه#نوزاد#عمل

تصویر
۳ پاسخ

چقدر گل برات اوردن به به
قدم نو رسیده مبارک باشه

عزیزمممم خدا حفظش کنه نینیتو

وای دختر از این حس قشنگ بغضم گرفت🥹🥹😍 بدا اولین بار با خوندن یه متن بغضم گرفت😍🥹 مبارکه عزیزم ایشالا که سایه پدر مادر بالا سرش باشه 🥰

سوال های مرتبط

مامان پنبه مامان پنبه ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان قسمت پنجم
همون موقع دکترم رو دیدم که یه لبخند شیرین بهم زد و گفت دیگه تموم شد. پزشک بیهوشی هم بی حسی کمرو زد، گفت پاهات داغ میشه. خیلی مهربون بود و همه چیزو جلوتر بهم توضیح میداد. گفتم آره نوک پاهام داغ شد. سریع منو خوابوندن و جلوم پرده کشیدن. دکتر بیهوشی کنارم بود و بهم توضیح داد که کم کم بی حس میشی و نمیتونی پاهاتو تکون بدی. دست دکترو حس میکنی اما درد نداری. حتی آهنگ هم گذاشتن. دکتر گفت 20 ثانیه دیگه فشار بالای شکمت حس میکنی که میخوان بچه رو دربیارن اما درد نداری. و همین شد و صدای گریه بچه در اومد. اونجا بود که من بعد از چندین روز واقعا خندیدم. بعدشم خوابم برد😂 کلا از بی حسی تا صدای گریه شاید 3،4 دقیقه طول کشید. با صدای ماما بیدار شدم که نی نی رو آورده بود برای تماس پوستی و بهش شیر میداد. و اینجا من اولین دیدارم با نی نی بود. چشماش باز بود و نگاهم میکرد. عمل تموم شد و رفتیم تو ریکاوری. نی نی هم کنارم بود. منم همش خوابم میبرد و بیدار میشدم. واقعا خوشحال بودم اون کابوس تموم شده. بعد منو بردن تو اتاقم و همونجور درازکش لباسمو عوض کردن و اونجا مستقر شدم. خانوادم و اطرافیان این چند روز واقعا سنگ تموم گذاشتن برام. اما اون روز تا فردا صبحش هم من همش خواب بودم.
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان
دیگه رومو کشیدن فقط شکمم معلوم بود
دکتر بیهوشی که قبول کرده بود منو بیهوش کنه اومد با همسرم دوست بود یه مرد خیلی خوش اخلاق گفت دخترم چرا داری گریه می‌کنی من اینجا کنارتم همسرت خیلی دوستت داره آنقدر این مدت سفارشات رو کرده نگران نباش دستمو نوازش کرد دوتا آمپول زد برای آمپول سوم گفت به چیزای خوب فکر کن گریه نکن به این فکر کن که بیدار شی پسرت بغلته گفت من دارم آمپول سوم‌رو‌میزنم تو این ماسک نفس عمیق بکش که دیگه من خوابم برد یهو چشام باز کردم دیدم تو یه اتاق دیگه ام دکتر و‌یه پرستار کنارم هستند گیج و منگ بودم ولی درد نداشتم چون قبل عمل شیاف دیکلو گذاشته بودم فقط پرسیدم دکتر بچم‌ کو‌میخوام ببینمش گفت رفت nicuگقتم چرا گفت یکم مدفوع خورده بود خیلی حالم بد شد گیج و منگ بودم یهو دیدم دکتر بیهوشی دستم رو گرفت گفت خوبی گفتم آره گفت درد داری پمپ درد میخوای گفتم آره گفت الان دستور میدم برات بزارن‌ باز احساس کردم خوابم دوباره یهو دیدم دستم تو‌دست یکیه چشمام باز کردم دیدم همسرم کنار داره بوسم می‌کنه گریه کردم بچم‌ کو‌ گفت آروم باش بردنش nicuوبی حالش خوبه
مامان مهدی و امیر ضام مامان مهدی و امیر ضام ۶ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۲
خلاصه قبل از ۱۰ ازم ان اس تی گرفتن همه چی خوب بود سرم و سندمم زدن و با ویلچر بردنم توی اتاق نشوندنم روی تخت دکتر بیهوشی اومد یه پسر جوون ۳۰ ساله بود خیلی عالی و بدون درد منو بی حس کرد جوری نفهمیدم که فکر کردم دارو رو تزریق نکردن که پرسید پاهات مگه داغ نشده گفتم چرا گفت پس داری سر میشی دیگه که دیدم آره پاهام سنگینه پرده کشیدنو دکتر اومد و با آرامش تمام برام پسرمو کشیدن بیرون تمام پرسنل داخل اتاق همه هواسشون به من بود خوابم گرفته بود که دکتر بیهوشی گفت اگه چیزیته بهم بگو گفتم نه خوابم گرفته گفت بخواب عیب نداره حالت دیگه بود صدام کن بعد چند دقیقه گفتم چی شد پس چرا بچمو به دنیا نمیارین گفت به دنبا اومد عزیزم مبارکت باشه پسرت آرومه گفتم خیلی ممنون از دکترم خواهش کردم چند سانت پوستمو بکشه موقع بخیه گفت زمان بر میشه کارت عیبی نداره اذیت نمیشی گفتم نه تحمل میکنم گفت باشه شروع کردو۳ الی ۴سانت پوستمو بیشتر کشید و بهم نشون داد گفت خوبه؟ گفتم هر چی بیشتر بهتر که گفت بیشتر نمیشه که اذیت میشی تو انجام کارات و بهتر شدن زخمت طولانی تر میشه گفتم هر جور پس خودتون صلاح میدونید دیگه کلی همشونو دعا کردم سر زایمانم رحممو گفت شره یه دارو زیر زبونی داد بهم دهنمو خیلی خشک کردش
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۶ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣
مامان نيكي مامان نيكي ۱ ماهگی
تجربه سزارين پارت دوم
خلاصه منو بردن اتاق عمل خوابوندن رو تخت دكتر بيهوشي اومد گفت بشين از كمر اسپاينال كرد گفت دراز بكش پاهات گرم شد گفتم بله ولي انگشتاي پامو ميتونستم تكون بدم كه نگفتم بعد گفت ببين از زير ناف بي حس شدي ولي بالاي شكمت حس داري كه اونو فشار دادن واسه دراوردن بچه نترس گفتم نه دكتر ميدونم گفت بچه چندمته گفتم اول گفت پس درساتو خوب خوندي گفتم اره (اينقد كه تو گهواره تجربه زايمان خونده بودم از قدم بعديشون باخبر بودم)يه ده ديقه وايسادن من سر شدم بعد دكترم اوكد حال و احوال كردن باهام و بعد شروع كرد همين كه اومد برش زد من سوزش و درد و فهميدم فوري گفتم ااااااي من ميفهمم همه پشماشون ريخت😲دكتر بيهوشي رو صدا زدن اومد دوباره به من دارو زد اين دفعه حالت تهوع سرگيجه نفس تنگي گرفتم گفتم حالم خوب نيس دوباره دارو زد گفت دكتر امتحان كن باز شروع كرد من فهميدم ااااااي درد دارم
اونا مجدد همه پشماشون ريخت😂باز به من دارو زدن ماسك اكسيژن گزاشتن اين دفعه وقتي بريد نفهميدم درد و ولي متوجه حركاتشون بودم ده ديقه بعد نيكي من با سر و صدااااي فراوان ديده به جهان گشود و اونجارو گذاشت رو سرش اولين چيزي هم كه گفتن يه فندوق پر از مو اومده☺️با من كه ارتباط پوستي گرفت و حرف زدم گريه اش قطع شد
مامان رادین💙🐥 مامان رادین💙🐥 ۱۶ ماهگی
(پارت دوم)🤍✨

اومدن و من خوابیدم روی تختی ک اومده بود دنبالم
جلوی در با همسرم خداحافظی کردیم و رفتیم داخل اتاق عمل 🙃
یه خانوم خوشگل پیشم بود و بهم مشاوره های لازم رو داد و گفت تا زمانی که برم ریکاوری کنار من هستن!
گفت نترس اصلا هیچی نمی‌فهمی فقط آمپول بی حسیته که اونم بهترین پزشک بیهوشیه یکم خیالم راحت شد 🫠💜
دکترم اومد بالا سرم یکم دعوام کرد بابت دیر رفتنم و یکم باهم عکس انداختیم

پزشک بی حسی اومد و اول باهام حرف زد تمام مراحلی که قرار بود انجام بده رو برام گفت بعدش شروع کرد به انجام دادن و من دست پرستارم رو گرفته بودم
اول کمرمو با یه مایع خیلی خنک ماساژ داد و بعد آمپول رو زد
دردش از آمپول های عضلانی خیلی کمتره خیالتون راحت..
پرده رو کشیدن و بعد از دو دقیقه کلا بی حس و داغ شدم و بعد از پنج دقیقه صدای گریه پسرمو شنیدم 🥹🥹🥹💙💙
بهترین لحظه دنیا
برای همتووووون دعا کردم برای همه ی چشم انتظارا
خلاصه پسرمو آوردن تماس پوستی باهم انجام دادیم و گریه ش قطع شد 😍🫠🥹💙
۳۲۵۰ وزنش بود !
مامان هومن مامان هومن ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت اول ...
روز دوشنبه یکم تیر بود با مادر شوهرم رفتم بیرون اونروز خیلی راه رفتم که بهم فشار امدشبش موقع خواب درد پریودی گرفتم سمت چپ کمرمم درد گرفت تا صبح از درد نخوابیدم صبح که شد رفتم بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم
رفتم سمت درمانگاه گفتن دکتر وقت نداره فردا و پس فردا هم که تعطیلی برو شنبه گفتم توروخدا درد دارم گفت برو اورژانس
رفتم اورژانس گفت بخواب بعد دستگاه گذاشت رو شکمم صدا و نوار قلب بچه خوب بودبعدش معاینم کرد و پروندمو دید گفت ختم بارداری بستری بشه
پرستار امد بالا سرم گفت لخت شو هرچی هم داری درار این لباس و بپوش بگو شوهرت بره پذیرش و بیاد وقتی از پذیرش امد گفتن باید زایمان کنه گفتم همراه میخوام گفت نمیشه وسایلتو با گوشی تو بده همسرت که بریم
اقا منو بردن بخش زایمان گفت برو تو اون اتاق برای سونوگرافی بعد سونو گرافی بردنم تو یه اتاق برای زایمان تخت زایمان طبیعی و دیدم زدم زیر گریه به ماما گفتم الان باید زایمان کنم گفت اره گفتم درد ندارم گفت ما کاری میکنیم که دردت بگیره گفتم من طبیعی نمیخوام گفت نمیشه قبول نمیکنم من بعد نرفتم رو تخت گریه کردم گفت برو بالا دیگ میخوام نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت یه ساعت گریه کردم معاینه کرد و سرم درد و برام مثل سوند وصل کرد بعد اون هی دردم میگرفت هرکی می امد بالاسرم میگف چرا گریه میکنی گفتم میترسم سزارین میخوام
بعدش دکترم امد گفت چته گریه نکن بدنت سالمه لگنت خوبه نترس گفتم از دردش میترسم گفت برات بدون درد انجام میدم گفتم یعنی چی گفت بی حس میکنم