۲۸ پاسخ

میفهمم چی میگی با تمام وجود حس میکنم وقتی خدا به آدم بچه میده انگار یه تکه از وجودت بیرون راه میره

ما خونمون ویلایی دقیقا همچین‌اتغاقی برام افتاد پسرم دستش به در کوچه‌نمیرسید باز کنه یک مدت هفته‌پیش دقیقا کشف کرده بود که میتونه در کوچه رو باز کنه رفتم دیدم توی کوچه وایستاده بهش میگم بیا تو میگه میخوام آقایی ببینم بعد از اون دیگه پشت در‌و‌میندازم هنوز اونو کشف نکرده چجوری باز‌میشه

منم پسرمو تو خونه گم میکنم😂
صداش میکنم جواب نمیده
عین خلا هی صدا میکنم میگردم دنبالش استرس هم میگیرم ک بچه چی شدههه

درکت میکنم
منم بچم ۷ماهش بود تو خونه گمش کرده بودم
همه جا همه جا رو گشتمممممممممم
بین دوتا مبل گیر کرده بود ساکت نشسته بود 🦦🌱

قلب منم اومد تو دهنم تا تهشو خوندم🥲از دست این بچه ها

منم یبار گمش کردم تو خونه
رفته بود داخل کمد صداشم درنمیاورد
تا درو باز کردم گفت دالی
ینی مردم فقط من😂🤦‍♀️

وای قلبم اومد تودهنم

منم یبار اینجوری شدم .😂😂

وروجک 😍

خواهر منم اینو تجربه کرده
رفته دسوشش اومده دیده بچا نیست
کل خونرو گشته پیدا نکرده
خونشون اپارتمانی بود
درخکنه همسایه رو زده نبوده
رفته از ساختمان پایین در مغازه هارو گشته نبوده...همسایه هم باهاش میگشته
زنگ زد مامام بابام سریع با ماشین رسیدن اونجا...هرچی گشتن پیداش نکردن
اخر که نامید برگشتن خونه
رفتن تو اتاق
دیدن از رو تخت افتاده پایین بین تخت و دیوار خوابش برده بوده🤣

منم یبار دخترم تو خونه گم شد😂😂😂 همه جارو گشتیم نبود
تازه چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفته بود رفته بود تو دستشویی نشسته بود🥴🥴🥴
اخرین جایی که به ذهنم رسید اونجا بود😬😅

منم صبحی رفتم دستشویی یهویی صدای یه جیغ وحشتناک شنیدم نفهمیدم چطور پریدم بیرون گفتم مارال چی شده مامانی دیدم بچم اروم نشسته کارتون میبینه صدا از توی کوچه بود قلبم واستاد یه جیغی بود مثه وقتی ک خدای نکرده بچه مثلا اب جوش میریزه روش یه همچین چیزی

میفهمم چی میگی تجربه ش رو داشتم آدم سکته میکنه🥲
من داشتم سشوار میکشیدم تو اتاق تموم شد دیدم پسرم نیست
هرچی صداش میکردم هیچ جوابی نمیداد
در بالکن هم باز بود انگار آب داغ ریختن رو سرم دیگه گفتم رفته افتاده تو حیاط حتما تو خونه که نیست
رفتم نگا کردم پایینو دیدم اونجا هم نیست
دیوونه شده بودم
بعد چن دیقه گشتن و گذروندن چنتا سکته ناقص و کامل تو میز کنسول پیداش کردم از توش صدا داد فهمیدم اونجاس😂

چه حس بدی 😞

وااای یبارم دختر من چهاردست و پا میرفت منم گمش کردم 🤣خیلی بد بوووود😑اخر پرده تکون خورد تا فهمیدم پشت مبلا رفته

یبارم من اینطوری شدم زیر مبل ها پیداش کردم

ببین من یاد خودم افتادم😂😂با همسرو پسر رفتیم فروشگاه مدام دستش تو دستم بود خریدارو کردیم برای یه دو ثانیه فک کن میگم دو ثانیه کنار صندوق بودیم بهو چرخیدم دیدم نیست دیوونه شدم صداش کردم دیدم رفته قسمت اسباب بازی یه دونه ماشین آورده براش بخرم اون موقع نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم

اوخی چه بامزه س

چطوری عزیزم عادتش دادی خودش میخوابه؟

منم این حسو برای چند ثانیه تجربه کردم از دسشویی اومدم دیدم نیست شوک شدم اینورو نگاه کردم اونورو نگاه کردم قلبم وایساد یهو دیدم رفته یه گوشه کنار میز قایم شده مثلا با من قایم موشک بازی کنه

والا منم بودم میترسیدم

خیلی حس بدیه خیلی با اینکه مطمئنی توی خونس باز فکرای ناجور میکنه آدم

دقیقا من مهمانی بودم چند شب پیش.. خونه مادر شوهر.. خواب بودیم اخر شب دیدم پسرم سر جاش نیست.. با یه سرعت و تپش قلب از جام پریدم، دیدم پسرم رفته پایین جاش... مردم اصلا..

تجربش کردم🥲🥲 من درو همیشه قفل میکنم بخاطر پله یبار گمش کردم بااینکه میدونستم درقفله بازم مردمو زنده شدم پسرمنم رفته بود پشت مبل ارووووم

عزیزم حالا دختر من یکسری رفته بود تو‌کمد قائم شده بود هرچی خونرو گشتیم پیدا نکردیم بعد من رفتم خونه عموم که چندتا در باهاتون فرق داشت میگفتم یگانه اینجاس اونام میگفتن ن من اونارو‌پس زدم رفتم داخل خونه اونارم گشتم همسایمون تو‌کوچه نشسته بود میگفت بابا من از کیه تو‌کوچم کسی از خونتون بیرون نیومده تا آخر ابجیم رفته بوده تو خونمون آروم گفته یگانه کجایی بیا باهات کاری ندارم من نمیزارم کسی چیزی بگه یهو‌خانم اومده بود بیرون 🤣🤣🤣ببین به من چی گذشت

چه خوب که بچتون خودش بازی میکنه و میخوابه ،ماشالله بهش

الهیییی چقدر حس بدیییییی

وای هم خندیدم هم حستو درک کردم

سوال های مرتبط

مامان مهیار۳سال.مهوا مامان مهیار۳سال.مهوا ۱۰ ماهگی
سلام مامانا ، امشب خدا بهم رحم کرد.
امشب میشد ۶ شب که با پسرم و جاریم رفتم هیأت ،همیشه برای مهیار کارتون میزاشتم که جایی نره بشینه کنارم، اما امشب دیدم دوست داره با بچه ها بازی و بدو بدو کنه، نشسته بودم اما یه لحظه چشم ازش برنمیداشتم ، گاهی هم که دور میشد بلند میشدم از دور مراقبش بودم ، بعد منو که می‌دید دوباره میومد سمتم. مراسم که تمام شد، هنوز همه چراغا رو روشن نکرده بودن ، ازدحام خیلی زیادی بود، یه لحظه اومدم که برم پسرم بردارم تو ازدحام گمش کردم، هرچی دور و برم می‌دیدم پیداش نمی‌کردم ، به جاریم گفتم ،مهیار گم شده اونم بیچاره ترسید و میگشت، من با این وضع بچه توی شکمم بدو بدو بگرد، رفتم بیرون هیأت و توی دسته عزاداری و اون صف شلوغ نذری و تاریکی گشتم، مرده بودم ، مثل دیوونه ها شده بودم، داد میزدم پسرم گم شده تو رو خدا چراغارو روشن کنید.
بعد یهو جاریم اومد سمتم پسرم و آورد، بغلش کردم، مهیار گریه من گربه ‌...
گفت رفته بود مهد کودک هیأت ، پسرم ترسیده بود اصن تا ۲۰ دقیقه از بغلم تکون نمی‌خورد و از ترسی که خورده بود فقط گریه میکرد، نمیتونم بگم توی اون چند دقیقه چی به سرم اومد، فقط میتونم بگم قربون امام حسین برم به حرمت این شباش بچم و بهم برگردوند...
من بمیرم برای مادری که یه خار روی پای طفل معصومش میره، وای چقدر سخته اون لحظه من مرده بودم پسرم و فقط برای چند دقیقه نداشتم...
همین الآنم که می‌نویسم گریم میگیره و می‌دونم تا مدت ها این ترس باهام
مامان لیمو ونخودفرنگی مامان لیمو ونخودفرنگی ۳ سالگی
بیاین یه اتفاقی رو براتون تعریف کن
چن روز پیش پسرم صب۵ بیدار شد دیگ اصلا نخابید
بعد صبحانه ساعت۱۰ اینا بود دیدم خابشون میاد رفتم شیشه پسرم رو پر کنم اونم اومد آشپزخونه
من آوردم شیرش رو گذاشتم کنار بالش تشکش
خودمم دخترم رو شیر میدادم دیدم پسرم اومد دراز کشید گفتم الان میخابه
منم خابم برده بود یکم بعد دیدم دخترم ی جوری صداش در اومد متفاوت بود
بیدار شدم ( یاد حرف خالم افتادم اونا رو یبار گاز گرفته بود بچش چن ماهه بود گفت ی مدل دیگ گریه کرد ترسیدم بیدار شدم دیده گاز گرفته همشونو بزور خودشو انداخته تو کوچه خبر کرده شوهرش بیهوش شده بود همون بچه داشت از حال میرف) وقتی گیج و خابالو بیدار شدم دیدم دخترم دوباره خابید
وای دیدم بوی گاز خونه رو برداشته عین معتادا لنگان و گیج شده رفتم آشپزخونه دیدم کل شعله ها رو پسرم باز کرده اومده خابیدع
فقط تونستم اونا رو ببندم دوباره اومدم خابیدم
( اصلا امکان ندارع ها من بچه ها خاب بودنی بخابم) هی فکرم پیش بچه ها بود نکنه گاز گرفته ولی نمیتونسم بیدار شم ی مدت گذشت دیدم بوی گاز رفته
یعنی خدا دخترم رو فرشته نجاتمون کرد وگرنه هر سه تامون تو خاب میمردیم دور از جون
مامان آتریسا 🥹 مامان آتریسا 🥹 ۲ سالگی
سلام خوبین؟؟؟ چه خبرا ؟؟؟چه میکنین؟؟؟
ما امروز رفته بودیم شهر بعد شوهرم رفت یه چیزی بخره دیدم دستش چنتا ۱۰ هزارتومنیه تو همون مغازه از دستش گرفتم گفت چیکار میکنی؟گفتم تو از جیبت میوفته بزار بزارم تو کیفم😐گفت باشه😂رفتیم تو یه پاساژ شوهرم دنبال بچه ها بود دیدم حواسش نیست یه مغازه دیدم جینگولی جات داره رفتم داخل بعد این کانزاشی رو دیدم خوشم اومد سریع پولشو دادم برگشتم دیدم شوهرم از پشت ویترین نگام میکنه اخم کردم اومدم بیرون گفت پولو خرج کردی گفتم کودوم پول 😐 گفت همون یه ذره رو هم بهش رحم نکردی؟؟منم اصلا گردن نگرفتم که پولشو برداشتم🤭😊
هیچی دیگه امروز خودمو خوشحال کردم با پولای جیب همسر💃🦦
الانم میخوام برم موهامو کانزاشی ببندم شوهرم بیاد ببینه خوشش بیاد😍😂
شما هم مثل من ولخرجین؟؟؟😑
من عاشق خرید اینجور چیزام شما چطور؟؟؟😁😁
بعدم مگه اصلا رسمش همین نیست که تو جیب همسر هرچی پول نقد باشه میشه برای خانومش؟؟؟تو خونه ما که ۸ ساله رسم همینه😂😎
.

‌#فرزند_پروری بارداری آنومالی شیردهی شیرخشک اسهال بچم دخترم پسرم دختر پسر اسهال دلدرد فرزند بچه فرزند پروری