تجربه زایمان
پارت ۵
یساعت بعد اینک اومدم دخترمم اوردن کنارم🥲😍آی قلبم چقد ناز بود باورم نمیشد دخترمنه ،انگار دنیارو دادن بهم کلی بغلش کردم دلم اروم شد دردام یادم رفت...
من پمپ درد داشتم ب نسبت خوب بود ولی بازم درد خودشم داشت اولین راه رفتن یکم سخت بود پرستار کمکم کرد حتی منو برد سرویس پاهام ک‌خونی شده بود شست کمک کرد پد بزارم و مابقی چیزا.... قبلشم ک گفتن چیزای مقوی بخور پاشدی ضعف نکنی بیوفتی، خرما و آبمیوه کمپوت خوردم من.
اینک همه تو ی اتاق بودیم افتضاح بود من احتیاج ب استراحت داشتم بچه تخت بغلی تا خود صبح دم گوش من فقط جیغ گریه کرد داشتن روانی میشدم اصن نتونستم استراحت کنم
از اونطرفم صدای انفجار حال ادمو بد میکرد ولی خب ب نسبت صدا بخاطر پنجره های عایق صدا کمتر بود....
صبحم دکتر اومد سر زد و گفت پوست بخیه قبلیتو برش زدم و بخیه جدید رو پوست تازه زدم. بخیه هام جذبی بود هم تمیز هم مث ی خط صافه🙂 دکتر فیزیوتراپی و مشاورم اومدن ویزیت کردن رفتن ک خیلی مضخرف و بیخود بود بابت هرکدوم ۷۰۰ تومن هزینه گرفتنن من ک وسط حرفاشون چرت میزدم 😅
راستی دخترمم ک اوردن وقتی شیر خودمو دادم از دماغ دهن بالا اورد دوبار، مجدد بردنش ان ای سیو چندساعت اونجا بودن حالا نمی‌دونم ب شیرخشکی ک بهش داده بودن مربوط می‌شد یانه ولی اون شد شروع رفلاکس دخترم 💔🙂
کلام اخر اگه بخوام بخش اتاق چند نفره رو فاکتور بگیرم همه چی عالی بود😅 ولی یجورایی انگار هزینه بیمارستان خصوصی دادی وبی رفتی بیمارستان دولتی🧑‍🦯🧑‍🦯🧑‍🦯

تصویر
۴ پاسخ

عزیزم، هزینه nicu شبی چقدر بود تو صارم؟

خداحفظش کنه عزیزم اسمشو چی گذاشتین

ممنون بااینکه خسته هستی اززایمانت بچه کوچیک داشتن تجربه زایمانت نوشتی عزیز.

الهی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان هستی مامان هستی ۳ ماهگی
مامان سلن و دوقلوها🤱 مامان سلن و دوقلوها🤱 روزهای ابتدایی تولد
پارت سیزده
بعد ده دقیقه یک ربع اومدن گفتن باید اتاقتون عوض کنی چون سرما خورده هستی باید بری تو اتاق خصوصی دکترت گفت
گفتیم باشه
خلاصه انتقال دادن باز تو ی اتاق ده در ده ک نصفش تخت گرفته بود دیگه جا واسه اینکه صندلی همراه باز بشه ک دراز بکشن نبود
یکم استراحت کردم اومدن دوتا شیاف گذاشتن یکم دردم آروم شد و رفتن ساعتهای هفت و نیم اینا بود ک بچه رو آوردن پیشم گفتن ب هیچ عنوان ماسک ورندار بچه سرما نخوره بچه اکسیژن گرفته نباید سرما بخوره وگرنه بستری میشه و رفتن مادرم بچه رو آورد یکم شیر دادم بهش بلند دراز کشیده شیر خورد خوابید منم درد داشتم ولی قابل تحمل بود تا وقتی ک شیافا اثرش بره
گذشت و گذشت تا ساعت دو سه ظهر بود ک اومدن گفتن آروم آروم بلند شو راه برو گفتم باشه من خودم کم کم تختمو آوردم بالا خودمو کشیدم بالا بعد نیم ساعت پاهامو خودم آویزون کردم از تخت یکم تکون دادم باز دراز کشیدم
پرستار اومد گفت بیا با کمک من بلندشو
دستمو گرفت آروم آروم بلند دم درد داشتم ولی قابل تحمل بود کمرمو نمی‌تونستم صاف نگه دارم
بلند شدم ی دو سه دقیقه ای وایستاده بودم پرستار گفت دراز بکش استراحت کن هروقت تونستی بلند شو سرگیجه یا حالت آهو داشتی بهمون بگو سری گفتم باشه یکم استراحت کردم بلندشم خودم آروم آروم راه رفتن سخت نبود اونکوری ک میگفتن ولی درد داشتم بازم قابل تحمل بود زود خسته شدم اومدم دراز کشیدم
مامان Mersana🩷 مامان Mersana🩷 ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفتم❌

خلاصه ک ساعت ۳ شب من ۸ سانت شدم و ده دقیقه بعدش فول شدم بردنم اتاق زایمان و ساعت ۳ ونیم شب مرسنای قشنگم بدنیا اومد زایمان خیلی خیلی سختی داشتم ۱۲ ساعت درد کشیدم اونم درد با فاصله کم از اولش با شدید شروع شد دردام ۳ ونیم دخترم ب دنیا اومد بعدش شروع کردن ب بخیه زدن بدترین و دردناک ترین لحظه زندگیم بود دوتا بی حسی زدن ولی اثر نمیکرد برام داشتن میدوختن و من حس میکردم من سر دردام جیغ نکشیدم فقط گریه میکردم ولی سر بخیه هام تحمل نکردم انقد جیغ میکشدم خیلی سخت بود و دکتر میگف من میدوزم پاره میشه ساعت ۳ ونیم شروع کرد ب بخیه زدن ساعت ۵ تموم کرد فکرشو کنین نزدیک دو ساعت من دوباره درد بخیه رو کشیدم خیلی بعد بود خواهش میکردم زودتر تموم کن دارم میمیرم دکتر خودش دلش سوخت و این ک من بخیه زیاد خوردم ۱۵ تا بخیه خوردم پروسه بخیه زدن از درد زایمان بدتر بود ساعت ۵ تموم شد و من دیگ کلا حال نداشتم سرمو تکون بدم آوردنم بخش دخترمو دادن بغلم ب کل سختیا می ارزید🥹❤️🫂اینم از تجربه زایمان من اگ برگزدم ب عقب قطعا سزارین انتخابم بود زایمانم خیلی سخت بود رسما مرگو ب چشم دیدم و این ک الانم بخیه هام چند تاش باز شده و من بشدت از بخیه زدن میترسم و شده کابوسم برا همون هنوزم نرفتم پیش دکترم دارم پماد استفاده می‌کنم اگ راه حلی دارین برا جوش بخیه ک نتیجه گرفتین ممنون میشم بگین🥲
مامان افرا💕 مامان افرا💕 ۱۲ ماهگی
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۴ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان مرسانا 👼 مامان مرسانا 👼 ۸ ماهگی
تجربه زایمانم پارت آخر
شوهرم صورتمو بوسید و گفت نترس عزیزم چیزی نیست و رفتیم اتاق عمل ۳ تا مرد بود و ۳ تا خانوم اول یه سرم وصل کردن و یه امپول داخلش زدن بعد هم گفتن بشین و اصلا تکون نخور و امپول بی حسی رو میخواستن تزریق کنن و ته دلم خالی شده بود از ترس یه نفس عمیق کشیدم و چشامو بستم و یه ثانیه هم نشد وقتی زد پاهام داشت داغ میومد و حس کردم پا ندارم و ب پاهام دست زدن گفتن حس میکنی چیزی گفتم ن و شروع کردن به برش زدن خیلی نگذشت ک صدای مرسانامو شنیدم و اشکام خود ب خود سرازیر شد خیلی حس خوبی بود اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن وقتی صدای بچمو شنیدم همه چی انگار تموم شد و منم از نو متولد شدم بعد چند دیقه اوردن بچمو رو صورتم ای خدا اون لحظه هر وقت یادم میاد گریم میگیره بهترین حس دنیا بود 🥺کاش دوباره برگردم اون لحظه مرسانا وقتی صورتش ب صورتم خورد گریش اروم شد و چند دیقه همونطوری رو صورتم گرفتن و حس میکردم زمان و ساعت ایستاده و ساعت ۱۲ و ۱۰ دیقه بهترین زمان عمرم شد بعدش هم ک بچرو بردن و منم بردن تو ی اتاق دیگ خیلی سرد بود تمام بدنم میلرزید و سرم وصل کرده بودن یک ساعت اونجا بودم تقریبا و وقتی بردنم بیرون شوهرم اومد سمتم از نگرانی رنگش پریده بود و حالمو پرسید گفتم خوبم و اروم شد خلاصه رفتیم اتاق بخش و ی شب بستری موندم و اولین بار ک میخواستم بلند شم خیلی سخت بود و از درد داشتم میمردم واقعا سخت بود ولی ب دخترم ک نگاه میکردم اروم میشدم و میارزید واقعا😊
مامان فندوق مامان فندوق ۱۰ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱ سالگی
پارت ۳ _زایمان طبیعی
هرچی از ماماهمراهم بگم کم گفتم بشدت صبور مهربون و همراه بودن و واقعا حرفه ای دیگ از لحظه ای ک اومدن شروع کردن طب فشاری برام انجام دادن و از ۴ سانت شدم ۵ و درخاست اپیدورال کردم اومدن برام اپیدورال زدن و واقعا دردام هیچ شد فقط حس فشار داشتم ک حسش مث وقتیه ک ادم میخاد مدفوع کنه دیگ با کمکای ماماهمراهم در عرض ۲ ساعت فول شدم و ساعت ۸ رفتم اتاق زایمان و با چند تا زور قوی دخترم ساعت ۸:۲۰صبح بدنیا اومد ک وااااس نگم از لحظه ای ک بدن داغشو گذاشتن تو بغلم بهترین حس دنیا رو داشتم گریع میکردم و میبوسیدمش خیلی حس شیرین و نابی بود
دیگ دکتر شرو کرد ب بخیه زدن ک اصلا درد نداشت حتی وقتیم برش زدن اصلا دردناک نبود کل پرسه زایمان من راحت بود ولی موقع زور دادن یکم اذیت شدم ک واقعا ارزش داشت تو کل زمان زور دادن ماماهمراهم با حرفاش بهم انرژی میداد و دستامو محکم گرفته بود حتی زمان بخیه زدن رف بچه رو اورد پیشم ک سرم گرم باشه دکترم با این ک دکتر شیفت بودن خیلی حرفه ای بودن و با حوصله برام بخیه زدن دیگ تقریبا ی نیم ساعتی طول کشید بخیع زدن و شکمم فشار دادن ک دردش قابل تحمل بود ماماها اومدن کمکم کردن و نشستم رو ویلچر و بردنم همون جایی ک اول بودم ماماهمراهم بهم خرما و ابمیوه داد یکی از دانشجوهایی ک بالا سرم بود از اول تا اخر پیشم بود هرکاری داشتم برام انجام میداد باهام حرف میزد دیگ نیم ساعتیم تو زایشگاه بودم و ماماهمراهمم ی زایمان دیگ داشت تو همون بیمارستان ولی گف تا زمانی ک ببرنت بخش پیشت میمونم و موند دیگ وقتی اومدن چکم کردن و شکمم دوبارع فشار دادن دیدن مشکلی نیس گفتن میتونم برم بخش دیگ اونجا از ماماهمراهم خدافظی کردم و رفتم بخش ..
مامان سام🩵 مامان سام🩵 ۱۲ ماهگی
ک من داد و بیداد کردم ک اره میخواین پسر منو بکشین البته دادو بیداد هام بی تاثیر بود ماماعه برگشت گفت اگه چیزی بشه ما مقصریم و فلان گفتم نمیخوام وقتی چیزی بشه مقصر بودن شما ب چ درد من میخوره
بعد دکتر دوباره اومد گفت مگه نگفتم امادش کنبن برا اتاق عمل
وضعیتم انقد بد بود ک ی کریض برده بودن اتاق عمل دکتر اون برگشت داد اتاق و منو برد با سرعت هرچه تموم بچه رو در آوردن و پسر من ساعت۵:۳۰ب دنیا اومد توی ۳۶هفته و۳روز
و اکسیژن نیاز داشت ک همین ک ب دنیا اومد بردنش ان ای سیو و نذاشتن حتی ببینمش چقدر حس بدی بود برام
فردا صب ک گفتن پاشو راه برو اولین کار رفتم پسرمو بیینم
۱۷روز بستری بود اول برای اینکه ریه هاش کامل نبود بعد هم برای عفونتی ک من توی بارداری داشتم دکترم اهمیت نداده بود و ب بچه انتقال پیدا کرده بود .
چند روز اول نزاشتن شیر بدم میدوشیدم خودشون میدادن اما بعدش بهش شیر دادم خودم .
زایمان سزارین برای من همیشه خیلی ترسناک بود میگفتم برم اتاق عمل زنده نمیام بیرون امااا طبیعی رو ی جور دیگ فکر میکردم ک خب کلا فکرام برعکس شد
زایمان سزارین هم درد داره اماااا اصلا این درد کجا و اون درد کجاااا
برگردم عقب صد در صد سزارین رو انتخاب میکنم
خلاصه من ن بارداری خوبی داشتم ن زایمان خوبی و ن بعد از زایمان خوبی
ولی الان ک با پسرم اومدیم خونه چند روزه احساس ارامش میکنم و خوشحالم اما دیگ اصلا دلم نمیخواد ن حامله شم ن بزام🤣🤣تازه ی جا یکی میگه طبیعی خیلی ایمن و فلان برای مادر و جنین خندم میگیره چون من بچم سرش ورم کرده بود و هم اکسیزنش اومدع بود پایین بهش فشار اومده بوده خلاصه خوب و بد تموم شد و رفت و شد ی خاطره تلخ و شیرین
اینم تجربه من از زایمان طبیعی و سزارین.
مامان آیلین وآیهان مامان آیلین وآیهان ۱ ماهگی
پارت ۷آخه پوست بی‌حس نمیشه ولی خب خدارو شکر من کلاً چهارتا بخیه خوردم و موقع بخیه ها انقد استان دردم اومده بود پاین که پاهام نمی‌تونستم کنترل کنم و می‌لرزید دوتا پرستار پاهام رو گرفته بودم و سعی میکردن گرمم کنن وقتی که بخیه ها تموم شد مامانم اومد تو مامام بچه رو داد بهش و کمکم کرد اومدم رو تخت استراحت و برای بچه هم به تخت بود تو اتاق که تمام دستگاه های نور گرمایش و اکسیژن خیلی مجهز بود همه میگفتن پاشو کت ساعت چهار صبح بچت بیدار شده شیر میخواد چشاشو باز کرده بود میگفتن خدا به دادن برسه چقدر فضوله😂😂 بعد که همه رفتن من با همون ملافه که گذاشته بودن لایه پاک رو تخت دراز کشیده بودم رومن ملافه انداختن سرما نخورم مامانم برام چای نبات آورد خرما گردو مغزی جانب که با خودم برده بدم بهم میداد ماما هم برام توضیح میداد که چجوری چند ساعت به بچه شیر بدم قرصام رو کی بخورم اگه خونریزیم کم شد چکار کنم زیاد شد چکار کنم ووووو خیلی چیزا برام توضیح داد کمکم کرد به بچه شیر دادم تا دو ساعت بعد زایمان که من تو زایشگاه بودم کنارم بود و کمکم میکرد هر کاری داشتم خلاصه ساعت ۶گفتن آماده شو بریم بخش اومد کمکم کرد رفتم دستشویی قشنگ بدنم کمک کرد شستم از کمر به پایین شورت نوار م کمکم کرد پوشیدم لباس بخش پوشیدم و خداحافظی کردیم من رفتم بخش ایشونم رفت خلاصه زایمان خیلی خیلی سختی داشتم جوری که یادم میاد رعشه به جونم میفته ولی الان که هر لحظه نگاه بچهام میکنم میگم ارزشش رو داشت 🙂