۱۲ پاسخ

الهی کنار هم همیشه سلامت باشین😍

ای خدا🥹🥰🥰🥰🥰🥰

الهییییی پسر چرا سبز جل دورش هست؟

عزیز دلم 🥹خیلی حس خوبی بود
مادر شدن بهترین حس دنیاست

وای منم ترسیدم داد زدم من همه چیو حس میکنم دس نزنین نگو کار تموم شده بوده🤣یهو رفتم تو هپروت گف ارامبخش زدم نگو همون کتامین بوده پس🫠😅

چه مادر و بچه‌ی نازی🥰😍

از موقعی مه دکتر شروع کرد تا صدای گریه و تمیز کردنش بی وقفه گریه میکردم پ هیجان زده بودم ولی وقتی اوردنش کنار صورتم شوکه شدم و نگاش میکردم🥹

بهترین حس دنیا بود
ولی وقتی بدنیا اومد که کذاشتنش رو سینم فقط با خودم میگفتم چرا اینقد ضعیفه این همه رژیم غذایی سالم این همه تقویته پس گوشتاش کو؟😂
ب تنها چیزی که فک میکردم همین بود😁

عزززیزززم خداحفظش کنه 🥹🐣🍓

هیچ حسی نداشتم😐 وقتی اومد بیرون نگاش کردم گفتم این چیه چطور توی من بوده🤣 طول کشید تا بفهمم مادر شدم انگار خواب بود🧐

ولی الان عاشق بچمم🥺🩷

من مثل تولید حسی زدن استرس گرفتم بعدش بیهوش کردن.

بهترین حس دنیا بود .کامل هوشیار بودم‌وقتی به دنیا اومد صداسو شنیدم فقط گریه میکردم .وقتی گذاشتنش رو صورتم بهترین لحظه عمرم بود

سوال های مرتبط

مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۱۱ ماهگی
پارت ششم و آخر 🥹
تا دکتر اومد دستش و بیاره ک معاینه ک یهو گفت بدویید بچه داره میاد ، سریع واسه دکتر روپوش پوشوندن و چند تا پرستار اومد بالاسرم ، ماما همراهم دستم و گرفته بود
هی میگفت دیگه تموم شد ، آفرین
خیلی خوب بودی
نگران نباش فقط داد نزن وگرنه دهانه رحمت جمع میشه برای بچت خطر ناک ، منم ک اصلا آمپول بی‌حسی نزده بودم چون خیلی از عوارضش میترسیدم ، فقط ماسک انتونوکس گرفته بودم ، گفت هر موقع ک درد داشتی تو این ماسک نفس عمیق بکش
منم چند تا داد محکم زدم ولی بعدش دیگه تو اون ماسکه نفس میکشیدم .
ماسک گیجم می‌کرد دلی دردمم کنترل می‌کرد.
س چهار تا زور ک با زور پنجم یهو بچه رو کشیدن بیرون و شکمم خالی شد 🥹🥹
بند نافش و بریدن و گذاشتنش رو شکمم ، حس میکردم رو ابرام ، انقد ک خوشحال بودم .
دیگه بخیه های داخلی و زیاد نفهمیدم موقع بخیه زدن ، اما بیرونیا رو بی حسی نداشت قشنگ متوجه میشدم ، درد داشت ولی دیگه برام مهم نبود
همون موقع ک بخیه میزدن ، یکی از پرستارا گفت شوهرت شیرینی گرفته واسه بخش بیا شیرینی دخترت و بخور ، منم اولین چیزی ک بعد از زایمان خوردم شیرینی دخترم بود😁🤩 بعدشم بهم ۷ تا خرما داد ماما همراهم .
ی عالمه پرستار اومده بود تو اتاق هر وی هم دخترم و میدید میگفت دختر تو انگار خودت و ب دنیا اوردی مثل خودته ، منم ک با این حرفشون خیلی خوشحال میشدم 🤣🤣
آخه دوست داشتم دخترمم مثل خودم چشم رنگی باشه
راستی دخترم ۵ دقیقه ب ۱۲ موقعی ک اذان میگفت ب دنیا اومد 🫠
هر کی من و میدید میگفت عه بالاخره زاییدی؟؟🤣🤣
اینم از تجربه زایمانم 😁
مامان نلا🐣 مامان نلا🐣 ۳ ماهگی
پارت دوم زایمان
دیگه اومدن باز nst گرفتن گفتن ضربان قلب داره میاد پایین
کلا ۵ دقیقه نکشید اورژانسی بردن سزارین البته خیلی خجالت میکشیدم از سوند ولی خب استرس نذاشت زیاد فکر کنم از طرفی خوشحال بودم منو میبرن سزارین شبش یه خانوم تا صب زایمان طول کشید بعد از ظهر ساعت ۴ رفتم اتاق عمل نمیدونستم بی حس میشم فکر میکردم بی هوش یه لحظه به دکتر بیهوشی گفتم بیهوش میشم یه لحظه گفت نه نمیشه و اینا گفتم نخ من میخوام بیهوش شم میترسم خیلی مهربون باهام حرف زد یکم واسم توضیح داد نمیشه بعدش نشستم اصلا نفهمیدم چجوری آمپول رو زد اصلا درد نکرد مدام باهام حرف می‌زد نذاشت استرس بکشم حتی نفهمیدم کی برش دادن بعدش دکتر گفت بخواب سعی کن بخوابی منم چشام رو بسته بودم یهو جراح گفت (عهه دختره ) اون لحظه فقط گریه میکردم چشام اشکی بود نلا رو تمیز کردن آوردن پیشم یه لحظه چشاش چپ شد بهم نگا کرد بعدش گریه کردیم باهم تا رسیدیم بخش هنوز داشت گریه میکرد بهش شیر دادم خوابید خیلی حس قشنگی بود