هروقت یه مادری میدیدم بچشو بغل کرده تا صبح به خاطرش نخوابیده
پیش خودم میگفتم بیکاریا خوب حوصله داری یا اینکه الکی شلوغش کرده
یا مثلا بچش یه خار میرفت تو دستش مادرش از نگرانی حالش بد میشد
میگفتم نگاه نگاه چه کارای که نمیکنن یه بچس خو خورده زمین ک خورده
حالا اومدیم دستشم ی ذره زخم شده
یا مادر که برای بچش ذوق میکرد دامادیشو میدید یا موفقیتشو میدید میگفتم خوب که چی ؟؟

تا اینکه خودم مادر شدم
با اولین زخم پای پسرم که برای غلبارگری گرفتن با جیغش دلم ریش ریش شد اشک از چشام اومد یا شکم دردش ک تو خواب همش ناله میکرد و منم چندبرابر اذیت میشدم
یا با لبخندش ذوق زده میشدم ومیشم
امشب از درد شکم دوساعت داشتم براش گریه میکردم

حالا میفهمم مادرم گفت تا مادر نشی نمیفهمی
مادرشدم و با هر اشک و لبخند و درد یاد مادرم افتادم
موقع ای که از تخت خواستم بیام پاین برای اولین بار بعد از زایمان تکون تکون دردی ک میکشیدم یاد مادرم میفتادم با وجود اینکه پیشم بود چقدر این زن رو تحسین کردم چقدر الان میدونم مدیونشم

مادر...

اسمش هم زیباست

امیدوارم مادر خیلی خوبی برات باشم پسرم❤️❤️

۹ پاسخ

🥹🥹ایجونننننن
تازه مزه اون لحظه ک اولین باربت میگه ماااماا غیرقابل گفتنه انشالله تن هم کوچولوت هم مادرت سالم وسلامت باشه برات عزیزم ♥️🫂

واقعا همینه تا مادر نشی قدر مادرتو نمیدونی 🥲

مادر بودن قشنگترین حس دنیاست
من از وقتی خودم مادرشدم با اینکه هنوز بچم به دنیا نیومده ولی چندین برابر از قبل عاشق مادرمم،زحمتایی که واسم تا حالا کشیده و هنوزم بی منت داره واسم انجام میده واقعا قابل جبران نیستن اینا

احسنت 💕💕💕

خیلی قشنگ گفتی مادر بودن لحظه به لحظه اش فداکاریه برای فرزندش بی منت از خودش مایه میزاره

اشکم در اومد
خیلی قشنگ بود😭😢

چقد قشنگ‌گفتی😢

چه قشنگ🥲🥹👌

👏👏👏 فوقالعاده

سوال های مرتبط

مامان کارن مامان کارن ۱۳ ماهگی
پارت یکم
و اما‌تجربه زایمان منِ ترسو
براتون با جزئیات و مو به مو گفتم
همیشه وقتی میومدم گهواره دنبال این بودم که تجربه مامان هایی که زایمان‌میکنن رو بخونم و همیشه با خودم میگفتم یعنی میشه منم یه روزی بیام اینجا از تجربم بنویسم بعدم با خودم میگفتم خیلی دورم به این قضیه ولی واقعا به یک چشم هم زدنی گذشت و دلم واسه همه اون دوران حاملگی تنگه راسته میگن از لحظه به لحظه بارداری نوزادی و....باید استفاده کرد
منم تصمیم‌گرفتم وقت بزارم و بیام تجربمو بگم براتون اما قبلش اینو بگم که حتم به یقین دارم قول صددرصدی میدم که هیییییچکس تو این‌جهان هستی ترسوتر از من نیست قول میدم
و از همه‌بدتر اینکه زایمانو برای خودم کرده بودم غول
راستش تا ۸ماهگی به زایمان فکر نکردم اصلا باور نمیکردم ک بچه تو شکم دارم
اما همین‌ک وارد ماه ۸ شدم افتادم بفکر زایمان
نه که بگم فقط از سزارین میترسم
از جفت زایمانا وحشت بزرگی دارم
عمم که اومده بود ملاقاتم‌میگف یادمه اولین باری که میخاستی امپول بزنی غش کردی ولی الان چقد راحت میزاری سوراخ سوراخت کنن و برات عادیه راست میگف مریض میشدم دکتر رفتن برام معنی نداشت یا خوب میشدم یا باید خوب میشدم
برمیگردم به زمانی که دکتر نامه زایمان رو بهم‌داد حدود ۱۰ روز پیش
که از زمانی ک نامه رو گرفتم هرشب فشارم بالا بود و این تو چند روز که باید خوب میخوردم و میخابیدم ن خواب داشتم نه خوراک
خونه ماتمکده بود بقیه ذوق داشتن ولی وقتی حال روحیه منو میدیدن ذوقشون کامل کور میشد از خودم بدم اومده بود که چرا دارم اینکارو میکنن
و با هیچ چیزی اروم نمیشم
مامان بهار و پسری مامان بهار و پسری ۱ ماهگی
سلام مامانا خوبین ؟؟اومدم دردودل خسته ام از اینکه هروز ازم میپرسن شیر خودتو میدی یا شیر خشک؟؟؟خسته ام از اینکه ۵ روز فقط از زایمانم میگذشت ک مهمونا میومدن دیدنم و من با ذهن وجسم خسته باید حفظ ظاهر میکردم ک اره خوبم چیزیم نیست
خسته ام از کارای مادر شوهرم ک تا بچه ها خوابن یذره تکون ک میخورن یا میگیره بغلش یا میگه عه گشنشه یا میگه سردش شد روشونو میکشه یا میگه جاشون کثیف شد با اینکه هیچکدوم از اینا نیست و فقط ی تکون ساده اس ک ت خواب همه نوزادها تکون میخورن
خلاصه ک الان ت شرایطیم ک واقعا موندم چ غلطی بود کردم خدایا چرا مردم مخصوصا مادر شوهرم ابنطورین ی جوری رفتار میکنن ک انگار دلسوز بچه هام هستن با اینکه هیچکس جز منو همسرم دلسوزشون نیست
من با بچه ها ت اتاق هستیم کسی هم ک میاد دیدنم مادر شوهرم میشینه باطرف از درد پاهاش و نمیدونم مسائل چرت و پرت حرف میزنه اونم بلند با اینکه بچه ها یا تازه خوابیدن یا بزور خوابوندیم بیدار میشن 😑😑😑😑😑😑😑
شیردهی