چقدر زندگی غیرقابل پیش بینیه...
برنامه کارایی که دوس داری میچینی ولی یهو سر از بیمارستان در میاری...! این روزام مثه یه کابوس ژله ای میمونه که توش از امید به ناامیدی و ناامیدی به امید پرت میشم ولی هیچکدوم زیر دست دلم ثابت نمیمونن.
دلم فرصتی میخواد تا این کیسه های غمی که روی سینم سنگینی میکنه زمین بذارم و نفسی تازه کنم
من مادر بودن رو‌ خودم انتخاب کردم ولی قوی موندن رو مجبورم انتخاب کنم
باید دووم بیارم، اینروزا همون روزاست که هیچوقت منتظرش نبودم، هیچوقت از مهمان ناخوانده خوشم نمیومد و الان ویروس، باکتری یا هرچی هستن ۶روزه مهمان ناخوانده ی بدن کوچیک پسرکم شدن...
قلدرتر از این حرفا هم هستن که به این راحتی باروبندیل جمع کنن و برن ، کاش زبون آدمیزاد میفهمیدن و حداقل راضی میشدن بقیه مهمونیشون توی بدن من بگیرن

.
.

خلاصه شاید روزای سختتر از اینا هم تجربه کنیم ولی من امروز کم آوردم، وقتی بهبودی تو حال بچم نمیبینم خستگی همه عمرم جلو چشام رژه میره، دلم خلوتی میخاد بشینم و همه اون کیسه های غمی که روی دوشم سنگینی میکنه زمین بذارم
دلم معجزه ای میخواد که کنار پسرم خونه درحال بازی باشیم نه رو تخت بیمارستان که به دهن کجی این ویروس لعنتی نگاه کنم.

تصویر
۶ پاسخ

اخی ننه🥲🥲 ان شالله زودتر خوب بشه پسر کوچولو

عزیزم اصلا نگران نباش خدا خودش بهت داده میتونست نده پس مطمن باش و خیالت راحت باشه وقوی باش که زود زود خوب میشه از خدا میخوام که پسرتو با سلامتی کامل بهت ببخشه من هم روزای خیلی خیلی سخای داشتم 4 ماهه باردار بودم پدرمو از دست دادم بعد 4ماه بعد مادره عزیزمو از دست دادم وای از بغض زیاد دارم از حال میرم الانم خیلی حالم بده باور کن شبو روز برام معنی نداره

ان شاالله زودی خوب میشه عزیزم روزای سخت برا همه هست میگذره فقط قوی بمون و امیدوار، و آن شالله بعدش این قلم زیبایی ک داری و حتما داستان های قشنگ برامون بنویس

عزیزم از خدا میخوام زود زود پسر گلت سلامتیشو بدست بیاره 🌹

چرا تارسیدم به جمله مجبور به قوی بودن گریه کردم🫠خدا خودش کمک حالمون باشه

عزیزم
الهی خیلی زود حالش خوب شه 🥺🫀

سوال های مرتبط

مامان معجزه مامان معجزه ۶ ماهگی
خیلی به این در و اون در میزدم تا اضطراب و استرسم کم بشه من آدمی بودم که خیلی آروم بودم ولی بعد از اینکه مادر شدم دائم توی استرس و نگرانی به سر میبرم نکنه هایی که به فکرم میاد اینکه آیا مادرخوبی هستم آیا میتونم تربیتش کنم آیا .....
خلاصه بگم که آخرش فهمیدم مادر شدن همینه یعنی نگران شدن همیشه شاید فقط به مرور زمان نحوه کنترل کردن نگرانی هات رو یاد میگیری ولی هیچوقت تموم نمیشن نمیدونم بعضیا اسمش رو گذاشتن افسردگی پس از زایمان اما بنظرم این همون مادر شدنه هورمونا به طرز عجیبی بعد از مادر شدن بهم می ریزن و نتیجه اش میشه مادری که دائما باید به فکر باشه و نتیجه به فکر بودن میشه اضطراب و استرس
نمیدونم شاید من ۲۲ سالمه شاید کوچیکم برای این چیزا نمیدونم شاید نباید مادر میشدم شاید دلم میخواد فرار کنم از این وضعیتی که دارم ولی نمیتونم حالا انقد دلبسته پسر کوچولوی ۶ ماهم شدم که تصور نبودنش قلبم رو به درد میاره
حالا من هم مادرم هم همسرم هم معلمم هم دختر مادر و پدرمم هم عروس مادر و پدر شوهرمم و هم خودمم حالا خیلی مسئولیت دارم شاید سنگینی همین مسئولیتهاست که روی دوشم سنگینی میکنن

ولی همه اینا قراره بگذره هرچند سخت هر چند با استرس هر چند دیر ولی تنها امیدم به گذرا بودنشونه
مامان علی مامان علی ۱۲ ماهگی
دیشب مهمان محترمی داشتیم. صحبت کشید به تک فرزندی و چند فرزندی. از مهمان محترم اصرااااار که نذار پسرت تنها بمونه اقدام کن بچه بیار بذار با هم بزرگ شن. از من هم انکار که اصلااااا. هرچقدر توضیح میدادم که از نظر روحی و جسمی توان ندارم ، هی میگفت به بچه ات فکر کن . و من به این فکر میکردم که چرا یه زن وقتی بچه دار میشه دیگه نباااید به خودش فکر کنه . وقتی میدونم که هیچ کمکی ایی ندارم ، توان روحی ، جسمی و مالی اش رو ندارم چرا باید بچه دیگه ای بیارم. چرا همه از یک مادر انتظار دارن که دیگه خودش رو نبینه . دیگه به خودش اهمیت نده. من برای آینده ام برنامه ریزی کردم. میخوام پسرم که دوساله شد بذارمش مهد دوباره برگردم سرکار . هفده سال کار کردم . دلم نمیخواد خونه بمونم. دوران سخت بارداری رو دوباره تجربه کنم اونم دقیقا وقتی که پسرم یک سال و خورده ای میشه و دلش یه مامان همراه میخواد . من چهل سالمه . سنم هم جوری نیست که بذارم وقتی بچه ام هفت هشت ساله شد یکی دیگه بیارم. پس قیدش رو زدم و با توجه به شناختی که از خودم داشتم تصمیم گرفتم مادر شاد و پر توان یک بچه باشم تا مادر خسته و افسرده و بدون توان دو تا بچه .
من در مورد شرایط خودم صحبت کردم . وگرنه مادرهای بسیاری هستن که چندین بچه دارن و حسابی هم خوشحال و پر انرژی هستن
مامان ماه تابان مامان ماه تابان ۱۷ ماهگی
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۹ ماهگی
کیا مثل من خسته ان؟😞ناشکر نیستم فقط خسته ام و تنها😪
هر شب که میخوام بخوابم به خودم میگم نه من فردا هم نمیتونم این حجم از کار رو انجام بدم 🥺وقتی به شوهرم میگم خسته ام میگه تو که همیشه خسته ای چی میشد مردا یکم درک و شعور داشتن دیروز دو ساعت بچه ها رو بردم بیرون شوهرمم تو خونه بود چون خسته بود رفته بود سرکار منم تو خونه 🙄وقتی برگشتم خونه به همون شکلی که رفته بودم اسباب بازی های بچه ها وسط خونه ظرف های نشسته روی سینک لباس هایی که از روی بند جمع کرده بودم روی تخت دلم برای خودم سوخت گفتم حداقل اسباب بازی هارو جمع میکردی کجای قانون نوشته که اینا فقط وظایف زنه

دلم میخواد فقط دو روز از خواب که بیدار میشم فکر صبحانه بچه ها نباشم بعد که صبحانه رو میدم به فکر ناهار نباشم به فکر ظرف شستن لباس شستن خواب بچه کلاس بچه گور بابای بچه🤧🤧🚶🏻‍♀️🚶🏻‍♀️

هرجا میرم دوتا بچه آویزون منن آرایشگاه میرم پیاده روی میرم حتی دستشویی هم میرم صدای جیغ و گریه یکیشون میاد😩😭چرا واقعا؟!!بهرگناه این که مادر شدمکی میگذره این روزای سخت..🥺
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱ سالگی
بعضی وقتا از خودم میپرسم یعنی از شش ماهگی به بعد قراره همین قدر سخت و پیچیده پیش بره ؟
دختر آروم و قشنگم که این روزا از این رو به اون رو شده و دائم بهونه میگیره و نق میزنه .
دندونی که قصد نداره دربیاد و فقط داره بچمو اذیت میکنه .
خواب مرتب و مستقلی که الان پاره پاره شده .
این روزا حس می کنم انگار دوباره زایمان کردم .
همون جنس از سردرگمی و خستگی روزای اول رو دارم تجربه میکنم .
دروغ نگم یه روزایی هم خوبم ولی بیشتر روزام داره تو سردرگمی و بدو بدو می‌گذره .

چند روز پیش به دوستم که الان یک دختر سه ساله داره پیام دادم ازش پرسیدم : کی قراره اوضاع آسون تر بشه ؟
گفت : هیچوقت . هیچوقت قرار نیست آسون تر بشه عزیزم .
هر دوره ای چالشای خودشو داره میدونم . ولی من که همیشه ظرفیت روحیم اونقدر بالا نیست .
یه وقتایی هم اسیر خشم میشم . اشتباه می کنم . تن صدام میره بالا . عذاب وجدان خفم میکنه و میرم تو اتاق درو میبندم هق هق می کنم .
ولی بعدش باز خودمو جمع می کنم و پناه میبرم به آغوش کوچولوی دخترم 🥲

آخ که چه روزهای عجیبیه ...

عکس هم از صبحانه ی امروزش که تقریبا هیچیشو نخورد:)