تزریق حال خوب تو این روزای بد
🥰
وقتی بارداری مشکلات خاصی داری ولی
اولین روزی که رفتم اتاق عمل،ار لحظه اول استرس و شادی خاصی درونم بود ، ولی لحظه شماری میکردم تا ببینم فسقلی خودمو،، اول صداتو شنیدم با اشک تو اشک ریختم .بغض تموم وجودم رو گرفته بود ، یکی از لحظاتی که قلبی که درونت بود و روحی که به روحت اجین شده بود ..میاد تا کنارت باشه،میگن جنین فکر می‌کنه دنیا فقط داخل رحم مادرشه و می‌ترسه رحم رو ترک کنه و نگرانه که خدایا من نمی‌خوام برم از پیشت، کی قراره مراقبم باشه من که نمیتونم از خودم مراقبت کنم 😢😢.خدا میگ نگران نباش یکی هست که حواسش به توعه هر لحظش ،نفسش بنده به نفس هات و اون کسی نیست جز مادررر🥰.حالا ۱۷فروردین ۴۰۵ روز زمینی شدی پسرکم بود و دو روز پیش ۲/۱۷ماهگرد ماه روی زمینم ..پسرکم مطمئنا من مادر کاملی نیستم و لحظه به لحظه در کنار تو منم دارم بزرگ میشم و درس جدیدی از زندگی میگیرم ، ولی با تمام وجود تلاش میکنم بهترین خودم باشم برای تو فرشته نازنینم ..لحظاتی که درد داری و هر کاری میکنم ولی نمیتونم آرومت کنم منم با اشکای تو اشک میریزم چون درد کشیدن تو ،درد بزرگ تریه برای دل من ..فکر نکنی ضعیف هستم ،،نه عزیزکم .فقط دلم طاقت عذاب کشیدن تو رو نداره ، در حدی من و پدرت دوست داریم که نگاه کردن به چهره معصوم تو ، با وجود شب بیداری ها و خستگی ها بازم مارو شارژ و سر حال می‌کنه ،این لحظات اینقدر زیباست .دیدن چهرت ، بغل کردنت و حتی بوییدنت ..که کاش نیازی به خواب نداشتم و کار دیگه ای جز کنار تو بودن و تماشای تو نداشتم ،امیدوارم بتونیم پدر و مادر خوبی باشیم برات .تمام تلاشمون رو میکنیم

تصویر
۹ پاسخ

عزیزم چقدر قشنگ نوشتی با خوندن این متن بغض کردم 😭🥹🥲

احساسی شدم😢

🩵🥹🥹🥹 خدا حفظش کنه براتون. ماهگردش مبارک.

گریم در اوردی 😕😕😭❤️

عزیزممممم خدا حفظش کنه براتون
اووووخی منو پسر نازت تو یه روز متولد شدیم 😘♥️🌈

با تاپیکت گریم گرفت 🫠🥹

💖💖💖💖💖💖💖

😢😩😭

اشکااااام😭

سوال های مرتبط

مامان ❤️ائلوین ❤️ مامان ❤️ائلوین ❤️ ۴ ماهگی
حس خوب
🥰
❤️
پسرکم دوماه به سرعت گذشت از روزی که زمینی شدی، دلبندم زندگی از شروع سختی داره ، وقتی بدنیا میای، اولین سختی واکسن که اولین تجربه دردناک زندگیه ، زردی وخون گیری ، بعدش درد ختنه ، رفلاکس و دل درد و...همش سخته برای تویی که به دید مادرت کوچولویی اینا عذاب آوره من مادر هم از دیدن زجر کشیدنت اذیت میشم .بماند که خودمم خسته میشم از بی خوابی .از اینکه نظم زندگی قبل رو ندارم .از اینکه از خیلی از لذت ها و تفریحاتم موندم ولی اینو می‌دونم همه این درد ها برای تو و برای من یه آموزش حساب میشه ، یاد میگیریم صبور باشیم و موقع مشکلات کنار هم باشیم حتی اگه راهی برای کم کردن درد هم نداریم .بازم میتونیم با کنار هم بودن و محبت کردن از وجود هم آرامش بگیریم ..وقتی بعد شب بیداری ها و اذیت ها و حتی کلافگی و حتی بعضاً پشیمانی از بچه داری ، بعضاً بخاطر ناراحتی تو اشک ریختم و غصه خوردم و بعضاً از خستگی خودم اشک ریختم ولی بعدش یک لحظه لبخند تو نور امیدی در جانم بوده و اون لحظه دیدم این سختی می ارزد به یک لبخند تو .به بوییدن تو ، وقتی در آغوش میگیرمت روحی در من تازه میشود ، همچون کودکی سرشوق می آیم ، وقتی یک لحظه صدای جذابی از خودت درمیاری انگار بهترین موسیقی دنیا برایم نواخته می‌شود ، وقتی ساعت ها به دست و پایت ،به مژه هایت نگاه میکنم گویی خدا را در بند بند وجودت حس میکنم و این ها لذتی ماورای تصور دارد ، و بیشتر از این پی بردم که با وجود تو و در کنار بزرگ شدن تو من نیز بزرگ و پخته تر میشوم ، به چیزهایی توجه نمی‌کردم که بسیار مهم و لذت بخش بوده ولی برایم عادی شده بود ،
مامان نی نی✨️🫠 مامان نی نی✨️🫠 ۴ ماهگی
«عزیزِ جانم،
امروز یک ماه از روزی می‌گذره که تو، نه فقط به عنوان یک نوزاد، بلکه به عنوان «معجزه» وارد زندگیم شدی.
یادمه اولین باری که تو رو در آغوش گرفتم، حس کردم تمامِ ترس‌هایم محو شدن و فقط یک حسِ عجیب و شیرین، قلبم رو پر کرد. انگار خدا تمامِ آرزوهای پنهانِ من رو توی دستانِ کوچیکت گذاشته بود.

این یک ماه، برای من پر از لحظه‌هایی بود که زمان متوقف می‌شد. وقتی چشمانت رو باز می‌کردی و به من نگاه می‌کردی، انگار تمامِ جهان توی اون نگاهِ بی‌گناهت خلاصه می‌شد. تو یاد گرفتی چطور با یک نفسِ آرام، تمامِ خستگی‌های من رو بشوری و با یک لبخند کوچک، تمامِ غم‌هایم رو محو کنی.

حالا که یک ماهه شدی، دیگه فقط یک نوزاد نیستی؛ تو اولین درسِ عشقِ بی‌قید و شرطی که خدا به من داده . تو یاد گرفتی چطور قلبِ من رو برای همیشه به خودت گره بزنی. قول می‌دم تا آخر عمرم، پناهت باشم، مثلِ خورشید برات بتابم و **همیشه، در هر لحظه و هر جایی، کنارت باشم و سایه‌ی امنِ من، پناهت باشه.**

ماهگردت مبارک، پسرِ قشنگِ من. دوستت دارم، بیشتر از تمامِ کلماتی که می‌تونم بنویسم، بیشتر از تمامِ ستاره‌های آسمون، بیشتر از تمامِ لحظه‌های خوبِ دنیا. تو نورِ چشمِ منی، و من همیشه، همیشه برات می‌میرم.» 🌙💕👶۱/۲۹
مامان کوروش مامان کوروش ۴ ماهگی
«۱۵ روز پیش، ساعت [۲۰:۲۰]، دنیای من برای همیشه تغییر کرد.
۱۵ روز است که تو آمدی و با هر نفس کوچک، معنای زندگی را برای من بازتعریف کردی. شاید هنوز ندانی که چقدر با آمدنت، تمام تاریکی‌های قلبم را روشن کردی، یا شاید هنوز متوجه نبض آرام دست‌های کوچکت که مرا به زندگی وصل می‌کند، نشده باشی؛ اما بدان که از لحظه‌ای که اولین صدای گریه‌ات را شنیدم، من هم متولد شدم.

این ۱۵ روز، میان شب‌زنده‌داری‌ها، نگاه‌های خیره به چشم‌های بی‌گناهت و بوی تن پاکت، گذشت؛ روزهایی که شاید از نظر دیگران ساده به نظر برسند، اما برای من، هر ثانیه از آن‌ها، یک معجزه بود. یاد گرفتم که عشق، در کوچک‌ترین حرکات تو نهفته است؛ در کشیدن انگشت‌های ظریفت روی پوستم و در آرام شدنت وقتی من را در آغوش می‌گیری.

عزیزم، ای تکه پاره تن من، من در این ۱۵ روز یاد گرفتم چطور با تمام وجودت دوستت داشته باشم. قول می‌دهم در کنار تو باشم، تا زمانی که بزرگ شوی و خودت دنیایت را بسازی. قول می‌دهم پناهگاهت باشم، درست مثل همان امنیتی که تو با حضور کوچکت به زندگی من بخشیدی.

۱۵ روز از آمدنت گذشت، اما انگار تمام عمر منتظر تو بودم. پناه بردار از روزهایی که شاید سختی داشته باشیم، اما بدان که همیشه در کنار تو، با تمام وجود، ایستاده‌ام.

دوستت دارم، فرشته کوچولوی من
مامان هامین🩵👼🏻 مامان هامین🩵👼🏻 ۳ ماهگی
این چند روزی که پسرم اومده پیشمون پر از استرس و ترس از اینک نکنه نتونم ازش خوب مراقبت کنم گذشت 🥲
با هر گریه اش گریه کردم تموم زندگیم خلاصه شده تو حال خوب پسرم👼🏻
مادر بودن خیلی سخته من همیشه وقتی مامانم میگفت مادر میشی میفهمی به مسخره میگرفتم و میخندیدم ولی الان با پوست و گوشت و استخونم میفهمم که مادر بودن یعنی چی🫠
خیلی احساس درموندگی میکنم همش فکر میکنم من به تنهایی نمیتونم این موجود کوچولو که کل امیدش به منه رو بزرگ کنم احساس میکنم کافی نیستم احساس میکنم مادر بدیم که پسرم سینمو نمیگیره و مجبورم شیرمو با شیردوش بدوشمو بهش بدم
هر سری که کشنده و سینمو نمیگیره تمام دنیا رو سرم خراب میشه میخوام بمیرم اون لحظه ولی صورت گریون و تلاشای پسرم برای شیر خوردنو نبینم😓
خلاصه این چند روز پر از حس عذاب وجدان گشنگی پسرم گذشت و واقعا حس میکنم که خیلی مادر بدی هستم خیلی خیلی زیاد
تنها و تنها از خدا کمک میخوام ، میخوام که نیرویی بهم بده تا بتونم از این مرحله سخت و پر چالش عبور کنم ❤️‍🩹
مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 ۱ ماهگی
تا اینکه چشمامو به سختی باز کردم و دیدم تو ریکاوری هستم.خیلی هوشیار نبودم ولی تنها چیزی که حس کردم درد زیاد بود و اون لحظه ای که پرستار اتاقم که خودش رو معرفی کرده بود بهم صبح اومد و خواست ماساژ رحمی بده که به محض اینکه دستش رو گذاشت سمت شکمم اینقدر برام دردناک بود که اصلا نذاشتم و فقط گریه میکردم و التماس که انجام نده که بالاخره قبول کرد و من فقط از درد گریه میکردم که یه آقایی اومد و گفت گریه نکن بینیت میگیره و بعد اذیت میشی اروم باش تموم شد دیگه .من فقط درد داشتم و مامانمو صدا میزدم.بچه رو اصلا ندیدم و حتی اون لحظه اینقدر درد داشتم که حتی نگفتم حالش خوبه یا نه.
اینقدر گیج بودم که وقتی داشتن منو می‌بردن تو اتاقم مامانم کنارم اومده و من اصلا نفهمیده بودم.
تو اتاق که رفتم خودم باید میرفتم رو تخت که به سختی رفتم البته با کمک دو تا پرستار.
همش نگران و منتظر بودم یکی بیاد و ماساژ رو دوباره بخواد بده هر پرستاری میومد استرس داشتم و می‌پرسیدم میخوای ماساژ بدی که می‌گفت نه
مامان امیر 💙 آراد 🩵 مامان امیر 💙 آراد 🩵 ۱۱ ماهگی
پارت چهارم سزارین یهویی
بعد از اینکه سر شدم یه خانم پرستاری بود بالای سرم بود دکترم بود پرستار نبود خیلی مهربون بود یعنی مهربون‌تر از هر چیزی که تا حالا دیده بودم و هر کسی صورت منو ناز کرد منو بوسید گفت دختر قشنگم تو با این همه ضربان قلبت که بالائه با این تیروئیدی هم که داری این خیلی برات خطرناکه نفس‌های عمیق بکش به چیزای خوب فکر کن یه خورده دیگه صبر کنی پسر کوچولوتو بغل می‌گیریم اسم پسرمو ازم پرسید گفتم که می‌خوام اسمشو بذارم آقا آراد 🩵
همون لحظه یادم افتاد که توی این چند ماه بارداری خیلی کسا بودن که بهم گفته بودن برای ما دعا کن اون لحظه زایمان باورتون نمی‌شه دونه به دونشونو یادم بود حتی اون دست فروشی که ازش دمپایی خریدم که ببرم بیمارستان خانمه که فهمید من برای بیمارستان می‌خوام ببرم بهم گفت من به تو تخفیف میدم
مابین ترس و استرس و دعاهام بود که دیدم صدای پسرم به گوشم رسید اصلاً همه چی یه لحظه یادم رفت انگار اصلاً توی دنیای دیگه‌ای بودم پسرمو اون تا اون چند دقیقه‌ای که بیارنش پیشم کلاً چند دقیقه سه چهار دقیقه شاید طول کشیده بود ولی برای من سه چهار سال گذشت
همین که دیدمش با صداشو شنیدم اصلاً ناخودآگاه اشک از صورتم سرازیر می‌شد ونایی که می‌خوردم متوجه می‌شدم ولی دیگه بعد از شنیدن صداش دیدنش دیگه هیچ چیزیو متوجه نشدم
یه لحظه تماس پوستی و برقرار کردن صورتشو به صورت من چسوندن منم چند تا بوس پشت سر هم کردم لی لذت بخش بود واقعاً واسه همتون این لحظه رو آرزو می‌کنم که بچه‌ها تون رو تو بغلتون بگیرید