سلام مامانا در مورد یه مسئله ای نیاز به کمکتون دارم
من پدرشوهرم داییمه دوسال پیش خرداد ماه پسر جوونشو از دست داد تو همون حین من هم باردار شدم
وقتی دخترم دنیا اومد یکم براشون نور امید شد و منم مشکلی نداشتم هرروز میرفتم خونشون و ...
اما جدیدا که دخترم بزرگتر شده و بهتر میفهمه این هرروز صبح میومد دنبال دختر من برش میداشت میبرد خونشون من اصلا دوست ندارم بچمو تنهایی جایی بفرستم دوسه بار تحمل کردم اما دیدم نه با این کارش اصلا دیگه دخترمم به من اهمیتی نمیده .صبحونشو درست نمیخوره و... چندبار به شوهرم گفتم اونم که اصلا براش مهم نبود واقعا دیگه رومخم بود داخل غذا خوردن و همه چییه بچه دخالت میکرد میبردش خونشون میگفتم گوشینشونش ندید تا گوشیگذاشته تو دستش میگفتم اینو ندید بخوره تا بهش میده من دیگه خیلزی خسته شدم یرروزصبح که اومد ببره و دخترمم صبحونشو نمیخورد عصبی شدم گفتم تو دیگه روتو دادن بیتربیت شدی
اصلا به پدرشوهرمم هیچی نگفتم دیدم بلند شد رفت بعد اونم کلا قهره کرده خیلی سر سنگینه بعد به مامانم گفته اره ما بیتربیتیم نمیزاره بچمونو ببریم پیشمون
بنظر شما من واقعا کار بدی کردم؟
من پیش خودم میگم فقط مادر بودن به زاییدن نیست و غذا دادن بچه از الان شخصیتش داره شکل میگیره من مسیولم دربرابر تربیت بچه .اصلا بچه منو تنها میبری دور از جون بیوفته بجاییش زخم بشه من خودمو نمیبخشم
بخدا در هفته بیستر از سه چهاربار خودم میبرمش خونشون اما دوست ندارم تنهایی بچمو ببره
حالاشما قضاوت کنید کار من اشتباهه؟ من زیادی حساسم؟
من که نمیتونم بخاطر اینکه این اتفاق افتاده براشون تا آخر عمر هرچی اونا بگن زندگی کنم😥
شیر خشک. فرزند پروری. بچه

۲۰ پاسخ

کارت اشتباه بوده بچه یکساله چ میفهمه رو بهت دادن بی تربیت شدی یعنی چی؟؟ب همین خاطر اون مرد ب خودش گرفته ،اما این کارت خیلییییی درسته ک نمیزاری تنها بره سر حرفت بمون و نذار بره عادت میکنن کم کم

همه بچه ها تا سنشون کمه مامان بزرگ و بابابزرگشونو دیدنی از خود بی خود میشن
خیلی سخت نگیرید اونام دوسش دارن که هی میبرن
حالا اگه بی توجه باشن به نوه اشون میگی چرا توجه نمیکنن

من خونواده همسرم چون نوه اولشون هست خیلی دوسش دارن
خدایی خیلی بهش توجه میکنن خیلی به من کمک میکنن همیشه هر کاری داشته باشم انجام میدن
منم نه خیلی تند تند ولی بعضی وقتا میزارم پیش مادرشوهرم که کارامو انجام بدم یا جایی برم
خیلی بهش عادت کرده اون بودنی اصلا به من محل نمیده ولی من مشکلی ندارم
به هر حال مادربزرگشه دوسش داره من چون خودم نداشتم میگم بزار از مامان و بابا بزرگشون لذت ببرن
اصلا کارای بد بهش یاد نمیده خودشم چندتا بچه بزرگ کرده

حق داشتی گلم منم دلم نمخاد بچم بدون من جایی بره و بمونه

من اگر بودم رو راست ب خودشون میگفتم بچمو تنهایی جایی نمیفرستم بچه مادر داره باید همه جا با مادرش بره

خیلی خوب کاری کردی عزیزم اتفاقا بهترین کارو کردی منم نزدیک خانواده شوهرمم همین بچه میخاد غذا بخوره درو باز میکنن میان داخل یک ماه نه غذایی میخورد درست حسابی همش بیرون همش برم اونجا بچه خونه خودمون نمیمونه منم ارزوم شده بچه خونم بمونه ارزوم شده دنبال من گریه همش دنبال اونا گریه زاری میخام برم اونجا

کارخوبی کردی. اصلا نزار بچت تنها جایی بره. خدایی نکرده تجاوز بشه یا دعواش کنن. بزننش و طوریش بشه بهت نمیگن که. بچتو جمع کن. بالا سرش باش

حق داری حق داری هزار بار حق داری ... بچته بچه‌ی تو و تو مادرشی و مسئول تربیت ، پدرشوهرت بچه ی خودشو بزرگ کرده الان نوبت توئه ... صلاح بچه‌رو مادرش میدونه ، منم باشم اصلا اجازه نمیدم تنها بره ... نارحتیشم بی دلیله ، اگه‌منطق سرشون‌میشه خیلی منطقی و‌با احترام حرفتو‌بزن ،‌حرفت دور از منطق نیست عزیزم

خودت ببرش و پیشش بمون و برش دار بیارش تو مادرشی و صلاح بچه اتو بهتر میدونی خصوصا اینکه دختره
احساس بدی نداشته باش تو در قبال اون مسئولی

من پسرمو میفرستادم خونه پدرشوهرم. ولی نه هر روز. ماهی دوبار یا سه بار مثلا، بعد مطمئن بودم بهش صبحونه میده رسیدگی میکنه از من بهتر میرسید به بچه 😁
پیشنهاد من اینه که محترمانه بهشون بگو برای خود بچه بهتره که بیشتر با پدر مادرش باشه تا دوتربیتی نشه و هروقت خواستین ببینینش بگید تا خودمون بیاریمش

خب گلم قضاوت ما ک کار درست نمیکنه، خود همسرت باید متوجه باشه اینا دلسوزی بیجاست
همینا ک گفتی رو وقتی همسرت آرومه و خسته نیست بهش بگو... بگو من مسئول تربیتشم،اگه برا بچه مشکل پیش بیاد چ تو تربیتش چ تو سلامتش نهایتا مادر بعد پدر مقصر میشه...

جمله درست نبود ، توی این سن که بچه این حرفها رو نمیفهمه ولی اگه بچه ت ۵ ساله هم بود و بهش میگفتی انگار به در گفتی دیوار بشنوه .

شوهرتون بی تربیته ؟ یا مشکل اخلاقی داره که از روش تربیتی دایی ت ناراحت بشی ؟

من وقتی میرم خونه پدرم دخترم اصلا غذا نمیخوره فقط میگه منو ببرین ببرون جوری عادتس دادن ب بیرون ک اصلا همه چیش بهم میریزه برا همین حاضر نیستم برم اونجا البته داهم دوره برم ی ماه بمونم بچن قشنگ ی کیلو کم میکنه

من مامانم دوست داره پسر بزرگم همش باهاش باشه ،ولی من نمیذارم ،بچه خونه داره باید تو خونه خودش بزرگ شه

نمیدونم والا چی بگم ولی خودتو اذیت نکن تو بچته استرسشو داری اوناهم به عنوان نوه دوسش دارن وخودشونو با اون سرگرم میکنن تا یکم از دلتنگیشون ونازاحتیشون‌کمتر بشه

کارت درسته بچه تنهایی جایی نبایدبره
شوهر منم همش میخواست تنهایی ببره بزاره بچمو اونجا
نذاشتم چه معنی داره بچه تنهایی خونه اینو اون باشه

سلام عزیزم بنظر من حق میگی ؛ منم اصلا پسرمو تنها نمیفرستم از اول هم بهشون گفتم بچه ام از خودم حتی دو دقیقه هم جدا نمیکنم ؛

حرف شما واقعا درسته!!!!من با جون دل درکت میکنم من شریک مادرشوهرم بودم چندسال الان ک بچم امسال میره پیش دبستانی اصلا بهم گوش نمیده بااینکه دوسال ازشون جداشدم هااا..
ببین منو هروقت رفتی خونشون بهشون بگو من نگفتم شما بی تربیتین این چه حرفیه من گفتم پررو شده بچه خسته شدم از دستش اینطور گفتم همین!!!بعد وقتی پیشم نیست دلتنگش میشم دوس دارم غذا بهش بدم من بخوابونمش مگه چندبار بچه کوچیک میشه و قشنگ از دلشون دربیار حرفای خودتم بگو

اتفاقا خب گفتی باش بفهمن دیگه نیان
مگه تو یک ساختمونینن که میاد هر روز ببرع

بابت بعضی غلط های املایی عذرمیخوام تند تند نوشتم اینجوری شد🥲

سوال های مرتبط

مامان 🧚الارا مامان 🧚الارا ۱ سالگی
مامانااا بیایین به من خسته و بی اعصاب مشاوره بدین
خانواده همسرم خیلی دخترمو دوست دارن چون تنها نوه‌شونه
ولی مراقبش نیستن مثلا از روزی که دخترم به دنیا اومده هربار میریم خونشون پدرشوهرم قلیون میاره بکشن یا مادرشوهرم میره تو سرویس بهداشتی و سینک وایتکس میریزه خب وایتکس ریه ی بچه دوماهه رو نابود میکنه،یا وقتی دخترم ۲۰ روزش بود میداد پسر همسایشون که ۶ سالشه بچمو بغل کنه😐آخرم پسره حواسش نبود انگشتش رفت تو چشم دخترم😤 یبارم خاله ی همسرم وقتی بچه ۲ ماهه بود برای ابراز محبت یه جوری بچه رو فشار داد که بچه به گریه افتاد هیچکس هم بهش نگفت نوه‌مو اذیت نکن خلاصه که انگار تا حالا بچه کوچیک ندیدن و اصلا مراقبت بلد نیستن هربار میریم خونشون من باید ۶ دنگ حواسم باشه که اتفاقی برای بچه نیفته
بعد ما آخر هفته ی پیش رفتیم خونه ی شهرستانشون دخترم شب تا صبح همش بیدار میشد و بی قرار بود چون جاش عوض شده بود من کلا دوساعت تونستم بخوابم و کل روز عصبی بودم بعدازظهر دخترمو بردم اتاق بخوابونمش ولی انقدر مادرشوهرم اینا سر و صدا میکردن دخترم میخوابید هی میپرید اصلا رعایت نمیکردن و بلند میخندیدن من ۳ بار خوابوندمش و با صداشون از خواب پرید آخر شوهرمو صدا کردم گفتم درو ببند اومد دید من کلافه و خستم گفت بده من بخوابونمش من خیلی عصبانی بودم گفتم نمیخواد بخوابونی بقیه نمیفهمن رعایت کنن آروم حرف بزنن تو که باباشی میدونی چرا رعایت نمیکنی که همشون ناراحت شدن از اینکه من گفتم نمیفهمن و همه بامن جبهه گرفتن خواهرشوهرم که دم رفتن هرچی میتونست بهم گفت،به نظرتون رفتار من خیلی بد بوده؟هیچوقت حتی اخم بهشون نکرده بودم با یکبار عصبانیت من خیلی رفتار بدی کردن
مامان آیلین مامان آیلین ۱۵ ماهگی
واقعا از خدا هیچی نمیخوام نه پول نه خونه نه ماشین هیچی برای خودم نمیخوام فقط میخوام بچم خوب بشه چرا وقتی فک میکنم چالش بچم تموم شده خدا باز یه چالش دیگه جلوم میزاره ،من از وقتی بچم به دنیا اومد فرو پاشی روانی شدم به زور خودمو جمع کردم که بخاطر این بچه زندگی کتم تا مرز ججنون رفتم یه بلاهایی سرم اومده که که تو عمرم فکرشو نمیکردم یخوام اینارو تجربه کنم همش فک میکردم تموم میشه دیگه راحت میشم این یکی دیگه اخراشه اما خدا باز یچیز سخته دیگه رو به روم قرار میدادم تا دوباره تو تنهاییام باهاش بجنگم ،نمیفهمم چرا انقدر بچه داری واسه من سخت شده به اطرافیانم که نگاه میکنم میگم چرا فقط من اینطوریم بچم حساسیت به پروتیین گاوی داشته شیر نمیخورده النم که غذا بافتدار نمیتونه بخوره،میگن خدا ادماییو که دوست داره فقط عذاب میده سختیشونو بیشتر میکنه خدایا اگه میخوای با بچم عذابم بدی جونمو بگیر زاحتم کن ذره ذره داری ریشمو خشک میکنی نمیتونم با کسی حرف بزنم انقدر که دلم پر بود اومدم اینجا نوشتم تا دلم اروم بگیره ..
مامان فسقلی جون🧒💜 مامان فسقلی جون🧒💜 ۲ سالگی
سه،چهارروز پیش من و پیثری خونه ی مامانم اینا بودیم. داداشم و پیثریش هم بودن. بچه داداشم خیلی واقعا سن بدی رو میگذرونع، مامان باباشم به هیچکدوم از اصول روانشناسی اعتقاد ندارن و تازه بچه دومم اومده و اصلا این بزرگه نابوده. بچه داداشم سر یه توپ بچه منو زد من اندکی دعواش کردم که دیگه نمیزنیا بچه ها رو نبابد زد و اگه تکرار بشه دیگه باهات بازی نمیکنم. امشب داداشم کشوندم کنار که خیلی ناراحت شدم بچمو دعوا کردی. گفتم ببین بچه من یکسالشه بچه تو ۵سالش. اون متوجه میشه و باید دعوا یا تنبیهی باشه ( تنبیه بدنی نه ها😐) که متوجه کار بدش بشه وگرنه یاد میگیره و همش میزنه. بچه منم اگه بعد از دوسال ونیم بچه کوچیک تو رو زد تو دعواش کن. قبلش من باید حواسم باشه چون قشنگ متوجه میشه ولی نمیتونه دفاع کنه. گفتم خواهربرادریمونم خاطر بچه ها اسیب نبینه، بچه تو بچمو زد دعواش میکنم بچه منم بچتو بعد دوسال و نیم زد دعواش کن. که بفهمن کارشون اشتباهه. الان نمیدونم کارم و حرفام درست بوده یا نه😐✌🏼