تجربه زایمان پارت 2️⃣...
روز قبلش نزدیک به 10تا موسسه ماما همراه زنگ زدم و از شرایطشون پرسیدم که روز بعد با همسرم بریم نزدیک ترین موسسه و قرار داد ببندیم برا روز بیمارستانم😄..
وقتی می‌دیدم ن دیگه این درد ها عادی نیست و قرار نیست ولکن ما بشه هی با خودم غر میزدم ((ن مامان جون الان اصلا تایم مناسبی نیست تازه امروز میخواستیم با بابایی بریم ماما مو انتخاب کنم 😂))...
((اتفاقا دو روز قبلش تاپیک گذاشتم پیاده روی رو شروع کنم به نظرتون یا ن که همه گفتید دیر هم شده..ماهم شروع کردیم به پیاده روی اونم نه۱یا۲ساعت .شوهرم منو ۴ـ۵ساعت تو شهر راه برد 🤦🏻‍♀️.👌))
تا اینکه رفتم دستشویی وقتی پاشدم دیدم بله انگار کیسه آبم پاره شد و همراه کمی آب هم خون هم دیدم ..
دیگه داشت کم کم استرس تمام بدنم رو پر میکرد و زنگ زدم به همسرم وگفتم که دردام بیشتر شده و فکر کنم جدیه و صدام در همین حال می‌لرزید ...
که شوهر سریع خودشو رسوند .از استرس نمی‌دونستم اول‌چیکار کنم دیگه شروع کردم به حاضر شدن دور خونه دور میزدم وهمش داشتم چک میکردم چیزی از قلم نیفتاده باشه ی حس عجیبی داشتم انگار. قرار بود برم و برنگردم دوست داشتم لحظه آخری تمام کارامو بکنم 🥲..
و میخواستم به مامانم زنگ بزنم اما از طرفی دوست نداشتم بهش استرس بدم و راه دور بود بعد در جریان گذاشتن مادرشوهرم دنبالش رفتیمو سمت بیمارستان حرکت کردیم .
ادامه ....

تصویر
۵ پاسخ

تو هم زایمان کردی مبارک باشه عزیزم 😍

کدوم بیمارستان بودی؟

اخی عزیزم

مبارک باشه

مبارک باشه💎❤️

سوال های مرتبط

مامان nokhod مامان nokhod ۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵ 🪇5️⃣🩵
درست وقتی که داشتم صداشون میکردم برام ظرف بیارن که از دردی ک بهم اومده بود میخواستم بالا..اینم بگم تمام خوراکیامو گذاشتم بالا سرم و خودم کم کم ازشون میخوردم تا ماما همراهم برسه...خلاصه هر چی صدا زدم کسی برام ظرف نمیورد تا این که بلخره ب نفر پیدا شد و نجاتم داد😂🤦🏻درد داشت زیاد میشد و من بی حال تر
همش نکران بودم که ماما همراهم چرا صبح جوابمو نداده برای همین پشت سر هم میگفتم من ۴ سانت شدم ماما گفته ۴ مچبنش زنگ میزنید..در همین حین بریم سراغ بدشانسی بعدی چون برگه قرار داد ماما دستشون گم شده بود و گفتن تا پیدا نشه زنگ نمیزنیم..همسرم یه آشنا پیدا کرده بود و طول تایمی که بالا بودم ۴بارزنگم زد و با خانوادم صحبت کردم این دفه که زنگ زد گفت ماما به احتمال عوض بشه..فکر میکنید چرا؟چون ماما شماره ناشناس جواب داده بود و همسرم ک ازش خاسته بود بیاد سریع تر گفته بود من مهمون دارم نمیتونم که اینا رو ول کنم بیام اونجا زنگ بزنید یکی دیگ..بیمارستانم همونجا متوجه شد و به هر کی زنگ میزدن چون عید بود اوکی نمیداد😭💔من ته دلم خالی شد..چون همه همراه داشتن و سناشونم بالا تر از من بود..چون دیگه نا امید شده بودم تصمیم گرفتم خودم به خودم روحیه بدم و پاشم و ورزشامو شروع کنم و همینجوری که داشتم به صدای خندیدن و تعریفات عید دیدنی های پرسنل گوش میدادم راه میرفتم و اسکات میزدم..میخوام بگم اونجا هیییچکس براش مهم نیست تو چه مرحله یا شرایطی هستی 😂🤦🏻اگر تو‌خودت نمیبینی که تنها باشی حتما ماما همراه بگیر..
دردام کم کم از پا درم آورد و مورد تشویق خانم های پرسنل قرار گرفتم که آفرین که با درد نمیشینی..خلاصه یهو کیسه آبم پاره شد رفتم اطلاع دادم گفتن عیبی نداره برو ادامه بده‌‌..
مامان امیرحسینم💙 مامان امیرحسینم💙 ۱ ماهگی
خانما از دیشب دردزایمان گرفتم
دیشب طبق معمول رفتم پیاده روی کنم اول احساس خسته و کوفتگی میکردم در صورتی که هر شب با روحیه راه میرفتم ولی دیشب یه طوری بودم به زور قدم میزدم..به شوهرم گفتم حال ندارم بزار برگردیم گفت تازه قبل اینکه بیایم میگفتی امشب یه ساعت فیکس راه میرم پ چیشد گفتمش نمیدونم یهویی انگار حالم گرفته شد بدن درد گرفتم همسرم بهم روحیه میداد میگفت یه دور راه بریم بعد میریم خونه هرچقد گفتم نمیتونم گفت بیا اروم حرکت کن دیدم این همه ادم تو پیاده رو راه میرن و اینا گفتم بزار به خودم فشار بیارم راه برم حتا اگه نمیتونم دیگه اخراشه
منم اول با سرعت کم بعد سرعتمو زیاد کردم تا حد امکان و راه میرفتم حتا شوهرم گفت خوب گاز دادیااا😅 حالا پارکو یه دور زدیم دور بعدی که خواستیم بریم یدفعه حس کردم شکمم داره از جا کنده میشه و واژنم تیر میکشه یکم ایستادم دیدم دردام داره بیشتر میشه بهش گفتم باید بریم سرویس بهداشتی به زور خودمو رسوندم به سرویس به خیال خودم مثانم پر شده و اینطور شدم ولی نه رفتم فقط دو قطره ادرار افتاد بهش گفتم نمیتونم راه برم زود منو برسون به ماشین چون درد شدید گرفته بودم تا رسیدم خونه جونم در اومد تحمل تکون خوردنای ماشینو نداشتم دردم بیشتر میشد رسیدم زنگ زدم از خواهرشوهرم پرسیدم گفت خوبه این رحمت داره باز میشه به ماما زنگ زدم گفت من بیمارستانم بیا معاینت کنم رفتم معاینه کرد ⬇️ادامه
مامان نینی🩵 مامان نینی🩵 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۲
منم که دیگه حسابی از دردام خسته شده بودم تمام همّ غمم رو گذاشتم که تا هفته بعد زایمان کنم یعنی طوری بود که تو بیمارستان دکترم اومده بود بالا سرم و گفت هفته بعد بیا ببینمت با خودم گفتم باشه تو بیمارستان میبینمت😏
حسابی پیاده روی میکردم و رابطه بدون جلوگیری داشتم فعالیتم رو زیاد کردم دمنوش بابونه میخوردم شیاف گل مغربی میذاشتم اینا ادامه داشت تا روز جمعه روز جمعه صبح با همسرم یه کله پاچه زدیم و بعد رفتیم بازار گل و کلی اونجا پیاده روی کردیم بعدش که برگشتیم من یه کم دمنوش گل گاوزبان خوردم و بعد رابطه بعد از اون مثل هر بار رابطه که تا مدت ها درد پریودی داشتم درد می‌گرفت و ول میکرد دیگه گرفتم خوابیدم شاید آروم شد ولی بعد که پا شدم دیدم نه هنوز ادامه داره یه دوش گرفتم دوباره دومنوش گل گاوزبان و خاکشیر خوردم بعد با اینکه درد داشتم دوباره ولی این بار به قصد بیشتر شدن دردم رابطه داشتیم که البته خیلی درد وحشتناکی داشت دیگه دوباره دوش گرفتم دوباره گل گاوزبان و خاکشیر بعد دیگه به همسرم گفتم یه روغن کرچک هم بگیره و اونم خوردم بعد هم رفتیم بیمارستان چون از صبح درد داشتم خیلی به تکونای بچه توجه نکرده بودم برا همین فکر میکردم کم شده که تو بیمارستان متوجه شده که نه مثل همیشه است خلاصه رسیدم بیمارستان
مامان ابرک ☁️ مامان ابرک ☁️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۲
بعد از ده روز که دوباره رفتم چکاپ پیش دکتر
روز چهارشنبه بود و دکترم گفت عه هنوز که زایمان نکردی و رفتیم برای معاینه گفت هنوز یک سانتی ولی یک سانتت خوبه و به زودی زایمان میکنی معاینه تحریکی انجام داد و بعدش افتادم به لکه بینی و کمر درد و دل درد
تا دو روز همین روند ادامه داشت و بعدش خوب شدم
دیگه کم کم به خودم گفتم بیخیال که سرویس چوبش هنوز آماده نشده تو باید زایمان راحت‌تری داشته باشی و اذیت نشی و شروع کردم از روز جمعه پیاده روی کردن و شیاف گذاشتن
از قبل هم پیاده روی میکردم ولی از جمعه بیشتر شاید حدود ۲ ساعت و اینا
تا اینکه روز یکشنبه از درد پریودی از خواب پا شدم و فهمیدم انقباض دارم
کلا اوایلش خیلی درد نداری و قابل تحمله و هر یکی یا دوساعت درد میگیره و ول میکنه
منم از اونجایی ماما گفته بود زود نرو بیمارستان اذیت میشی تصمیم گرفتم دیر برم و دردارو خونه بکشم
شروع کردم به جمع کردن و تمیز کاری خونه تا ساعت ۱۲ ظهر که دیدم انقباضام بیشتر و نزدیک تر شد و کمر دردم بهش اضافه شد دیگه رفتم دوش گرفتم و زنگ زدم به شوهرم گفتم درد دارم و گفت پاشو بریم بیمارستان من گفتم نه هنوز زوده و دوباره زنگ زدم به ماما و گفتم دردام شروع شده و گفت اگه دردات به این حد رسید که تو هر ده دقیقه ۳ بار دردت گرفت برو بیمارستان منم تایم گرفتم دیدم هنوز خیلی مونده
خلاصه زنگ زدم عصر خانوادم بیان تا ساک بچه رو ببندیم و کمکم کنن کارای خونه رو بکنیم و انقباضای من عصر هی بیشتر و بیشتر می‌شد طوریکه از درد دولا شده بودم و هی میرفتم زیر دوش آب گرم و حرکت انجام می‌دادم تا اینکه ساعت ۸ و نیم شب رفتیم بیمارستان
مامان فراز قشنگم🥹🧸 مامان فراز قشنگم🥹🧸 ۱۰ ماهگی
پارت۲
تا خود صبح من هی زمان میگرفتم همینجور ادامه داشت تا ساعت ۳ دیگه دردا میگرفتن و زمانشون طولانی شده بود تقریبا به ۳۰ ثانیه و ۴۰ ثانیه و فاصله ی بینشون هم کم بود هر ۵ یا۷ دقیقه یبار،دیگه زنگ زدم با گریه به شوهرم که بیا بخدا بچه داره میاد خودش رو برای ۳ونیم رسوند خونه گفت پس ماما همراه چی میگفت وقتش نیست و اینا گفتم خیلی دردام زیاد شده یکم ماساژ داد و اینا دیدم درد آروم نمیشه ساعت ۵ رفتیم بیمارستان معاینه کرد گفت ۳ سانتی بستری نمی‌کنیم برو پیاده روی کن باز بشی باید بیشتر باشه ان اس تی هم گرفتن و من برگشتم تو حیاط بیمارستان هی قدم زدم به ماما همراه زنگ زدم بستری نمیکنن گفت برو بگو درد دارم نمیتونم پیاده روی کنم رفتم از درد به خودم میپیچیدم‌ ها ایندفعه پرستار دیگه بود گفت بخواب معاینه کنم ببینم معاینه کرد گفت ۲ونیم اصلا بستری نمی‌کنیم فعلا برو پیاده روی کن ساعت ۹بیا😐آقا دیگه سرتون رو درد نیارم من اومدم تو سالن زایشگاه و حیاط بیمارستان هی قدم بزن شوهرم گفت بریم دنبال مامانت بیاریم که پیشت باشه حرکت کردیم به سمت خونه ی مامانم اینا تقریبا نیم ساعت راه بود و برگشتیم خونه که ساک و اینارو برداریم و من یه دوش آبگرم بگیرم یعنی تو کل این زمان من داشتم درد میکشیدم ها دردامم‌ با تنفس کنترل میکردم خیلی کمک کننده بود،رسیدیم خونه و من رفتم زیر دوش آبگرم شوهرم اومد زیر دوش کمرم و دلم رو ماساژ داد و ساعت ۱۰ و ربع اینا شد دیگه تقریبا رسیدم بیمارستان رفتم معاینه کرد گفت ۴ سانتی برو پذیرش کارای بستری رو بکن
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۳ ماهگی
تجربه زایمانم با کلی تاخیر
پارت یک
من از ۳۶هفته شروع کردم پیاده روی نیم ساعت یا یک ساعت کم کم بیشترش کردم رسیدم تا ۳۸هفته روزی ۳الا۵ساعت پیاده میرفتم از خونمون تا بازار بعدش دوباره تو بازار هم هی میچرخیدم
هر روز دوش اب گرم میگرفتم زیر دوش ورزش میکردم و خونه تکونی هر روز بدون استراحت درد میگرفتم از ۳۸هفته دردام شروع شدن دردم میومد و ول میکرد تا یک هفته درد پریودی شدید داشتم و بی حاال بود درد کمر و لگن و رون شکم داشتم بازار هی دردام میومد دلم مخواست زنگ بزنم به شوهرم بریم بیماستان اما تلاش میکردم بیشتر دردام بگیره مرتبتر بشه خلاصه که رسید روزی خواهزشوم دعوتمون کرد شام منم از پیاد روی رفتم خونشون اما خیلی بیحال بودم و درد داشتم همون شب برگشتیم خونه و اسهال شدید گرفتم که هر ربع ساعت میرفتم دسشویی تا اینکه از بس زور میزدم شکمم کامل خالی شد و تا صبح من درد داشتم اما شوهرمو بیدار نکردم نصف شبی بود هم درد زایمان داشتم هم اسهال شدید صبح شد دردام بیشتر شده شوهرم با صدای ناله هام و
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اینگونه شد که من با خودم گفتم خب دکتره دیگه حتما یچی میدونه برم امتحانش کنم شاید خیلیم بد نشه
در ادامه دکترم گفت که ۳۷ هفته که تموم شد ورزش ها تو شروع کن تو میتونی💪
در طول دوران بارداری من روزی ۲۰ دیقه پیاده روی رو داشتم و چون این اواخر مصادف شده بود با ایام محرم دیگه این پیاده روی ها هم بیشتر شده بود
۳۷ هفته که تموم شد من تصمیم گرفتم که ورزش رو شروع کنم روز اول نیم ساعت رفتم پیاده روی و رابطه بدون جلوگیری
روز دوم بازم نیم ساعت پیاده روی رفتم و عصر که اومدم خونه احساس خستگی و درد داشتم و با خودم میگفتم که ماه درده دیگه و زیاد اهمیت نمی‌دادم شب که شد دیگه دردای شکمم امونمو برید به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان که من دیگه اصلا نمیتونم تحمل کنم
ساعت ۴ نصفه شب رسیدیم بیمارستان nst و معاینه کردن گفتن که ۳ سانتی و نزدیک ۴ سانته برو تا ۷ پیاده روی کن برگرد تا اگه ۴ شده بود بستریت کنیم اینم بگم که من دیگه دردی نداشتم اونموقع رفتم و ۲ ساعت پیاده روی کردم

زایمان زایمان
مامان کوهیار👑💙 مامان کوهیار👑💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 3
دیگه اومدیم خونه و آماده شدیم برای فردا ۶صبح🤩
صبح شد و ما آماده شدیم ب سمت بیمارستان. اونروز هوا خیلی قشنگ بود چون از شبش شروع کرده بود بارون باریدن تا خود صبح که ما میرفتیم بیمارستان..ی کوچولو استرس داشتم همسرم گفت فاصله یک ساعت ب بیمارستان رو بیا پیاده بریم بارونم میبارع حالت بهتر میشع 😁😍منم قبول کردم ..شروع کردیم حرف زدن و پیاده ب سمت بیمارستان راه افتادن🥲رسیدیم بیمارستان و کارای پذیرش دو ساعتی طول کشید
بعد دو ساعت من با همسرم خدافظی کردم و رفتم بلوک زایمان اون لحظه خیلی جو سنگین شد و بغض دوتامونم ترکید🥲خلاصه که رفتم داخل سریع اومدن دستگاه ان اس تی رو بهم وصل کردن بعد یک ساعت اومدن تو سرمم امپول فشار زدن بعد چن ساعت کم کم دردام شروع شد .من هی منتظر بودم چهار سانت بشم تا ب ماما همراهم بگم بیاد
تو این فاصله همسرم ساک تغذیمم رسوند که داخلش خرما و گردو و آناناس و مغزیجاات گذاشته بودم
منم شروع کردم ب خوردن اونا. چهار سانت ک شدم ب ماما همراهم زنگ زدم اونم خودشو ده دقیقه ای رسوند .شروع کردیم باهم ورزشا و دوش اب گرم و اینا رو انجام دادن کلی باهم حرف زدیم اهنگ گوش کردیم .قسمت خوب ماجرا اینجاست ک من خیلی سریع داشتم پیشروی میکردم 😍
مامان رُز مامان رُز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
مامان مهدیار و مهوا💕 مامان مهدیار و مهوا💕 ۲ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی 💥 پارت یک🌱
سلام دوستان اول از همه خیلی ممنونم بابت تبریکاتون عذر میخوام نتونستم تک به تک پاسخ بدم.
بعد از چند روز فرصت کردم که بیام و تجربه ی زایمان دوم طبیعی ام رو باهاتون به اشتراک بزارم.
موقع پسرم مهدیار 39 هفته و 4 روز کیسه آبم پاره شد بدون درد دو سانت بستری شدم و 14 ساعت بعد با دریافت دو تا دوز آمپول فشار زایمان کردم اونجا هم به جز دو ساعت آخر درد زیادی نداشتم فقط تحت نظر بودم و خسته شده بودم... خلاصه سر این بارداریم ترجیحم این بود کیسه آبم نترکه و درد هامو بکشم و بعد برم بیمارستان. این بارداری استراحت نسبی داشتم از 36 هفته شروع به فعالیت و ورزش و پیاده روی کردم هر روز از نیم تا یک ساعت پیاده روی میکردم و ورزش هامم میرفتم پیش ماماهمراه. کم کم رابطه ی بدون پیشگیری هم شروع کردم. 38 هفته هم معاینه ی تحریکی رفتم که همین جا هم راجبش تاپیک زدم.
روز آخری جمعه صبح 38 هفته و 3 روز که بودم بیدار شدم احساس می‌کردم شکمم سبکه اصلااا سنگین نبود رفتم روستا، اونجا هم اوکی بودم عصر برگشتم رفتم دو ساعت مغازه ی همسرم و همچنان هیچ خبر نبود (البته من که نمیدونستم قراره چی بشه در کل میگم) شب هم شام مهمان مادرشوهرم بودم رفتم اونجا و شکمم فقط کمی سفت میشد. موقع شام ساعت 11 پای سفره شکمم کمی درد گرفت که نتونستم غدامو کامل بخورم به همسرم اشاره کردم که پاشو بریم. خواستم برم لباس گرم بپوشم و برم پارک مثل هر شب پیاده روی. از خونه ی مادرشوهرم تا خونه ی خودمون دو تا کوچه فاصله اس که مابین راه متوجه شدم لای پام خودبه خود داره خیس میشه و قلوپ قلوپ آب گرم میاد. یه نگاه به شوهرم کردم گفتم آخ آخ مثل اینکه این بار هم کیسه آبم پاره شد.