۹ پاسخ

میدونی ادما تا توی شرایط یکسان نباشن هیچوقت درک نمیکنن. من همیشه توی ذهنم میگفتم چرا بعضی خانوما انقدر بچه‌هاشون رو نامرتب و لباسای مسخره میارن بیرون. بعد بهم ثابت شد بچه یه تایمایی لج میره که خودش لباس انتخاب کنه و بعضی وقتا مادر دیگه اونقدر صبر و تحمل نداره که با بچه صحبت کنه و بچه رو رها میکنه هرچی میخواد بپوشه. هیچوقت این حرفا رو به دل نگیر فقط بدون که اون ادما اون شرایط رو درک نمیکنن.

پسرمنم همینه دیروز وسط خیابون کامل دراز کشید جلو ماشینا منم کلی خرید دستم بود ی آقا دلش سوخت اومد بهم کمک کرد کلا هیچ تایمی واسه خودم ندارم دیگ غلط بکنم بچه بیارم همین یکی بسه

ای وای چرا اینوری کرد، بچه‌ها که عاشق بیرونن😓😓

وای من بچم که میریم بیرون میگه بغلم کن سنگینم هست ماشاالله کمر نمیمونه برام
برا همین اصلا دوست ندارم با بچم برم بیرون

یه دونه میخوابوندی توگوش زنیکه روانی

اشکال نداره شاید میخاس شیطونی کنه ونتونست بهونه گرف شایدم خابش میومد وگرنه بچه ها عاشق بیرونن‌

اقتضای سنشونه من که دیگه دیوونه شدم

اون زنه حتما مریض بوده وگرنه آدم سالم بخاطر گریه ی بچه، مادرو فحش نمیده

خب برای چی گریه می کرد

سوال های مرتبط

مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۲ سالگی
آنقدر کسل وبی حالم آنقدر تو تنهایی گریه کردم که نگوووو..چشمام سرخ شده من یه مدت مسافرت بودم با پسرم این شوهر احمق من گفت میام دنبالتون وگرنه خودم ماکسیم گرفتم برم دلم نمیخواست شوهرم بیاد ولی خوب گفت میام دنبالتون اومد قطار گرفتیم واسه برگشت تو راه اهن تهران پسرم خیلی خسته بود خوابش میومد باباش بردش کلی تو محوطه چرخوندش موقع سوار شدن یه بچه ماشین اسباب بازی داشت پسرم دید گریه جیغ فریاد خودشو زد زمین که اسباب بازی رو میخواد هی بوسیدمش نازش کردم حالا همه دارن سوار میشن پسر منم جیغ نمیومد شوهرمم عصبی سرش داد زد پسرم زار میزد از گریه آنقدر منم عصبی شدم سرش داد زدم واقعا شرایط وحشتناک بود همه دیگه سوار شده بودن فقط ما مونده بودیم شوهرمم سر من داد آره تو بچه رو لوش کردی فلان فوش سر صدا ..من اصلا از فوشای شوهرمو بددهنیاش اصلا اهمیت بهش ندادم ولی گریه کردنم واسه پسرم که سرش داد زدم بچم خیلی ترسید تا اومدیم تو قطار آنقدر بوسش کردم تا خوابش برد مرده شور شوهرمو ببرن حالم بهم میخوره ازش تو که اعصاب نداری غلط می‌کنی بیای دنبالمون کثافت
#بچه
#بچه
#پوشک
پوشک#مرد الاغ
مامان ... مامان ... ۲ سالگی
میاین ی لحظه ..خیلییی امشب حالم بده خیلییی.. همونجوری امروز اصلا حالم خوب نبود نه جسمی نه روحی گفتم برم‌مسجد یکم سبک شم رفتیم اونجا ی لحظه نزاشت من بشینم هی میدویید تو کوچه منم از اینو اونور دنبالش بغلش میگرفتم بین همه عینکمو پرت کرد منو چنگ انداخت خودشو رو زمین کشید یه وضعی دیگه یه ساعت وایستادم دیدم نمیشه گقتم خوب برم دیگه اینطوری نمیشه وسط کوچه گربه دیده وسط کوچه دراز کشیده ک باید اینو ببریم خونمون هرکارش کردم نیومد بزور بغلش کردم از اونجا تا خونمون خیلی دور بود تا خونه بغلش کردم اوردم کلههه راهوو گریه کردد منو چنگ انداخت .منم دیگه مغزم نکشید رسیدیم خونه باز نمیومد داخل منم بزور اوردمش خونه و سرش داد زدممم خیلی داد زدم گریه کردم یدونه ام اروم زدمش کم اورده بودم دیگه نمیکشیدممم بعدم هرکار کردم داخل خونه نیومد نیم ساعت تو نیاط گریه میکرد منم سمتش نرفتم تا خودش اروم شه بیاد ..‌ دارم ممییرم از عذاب وجدان از عصبانیت خیلی خستم خیلی خیلی خیلی .....دلم میخاد بمیرم ۶🥲

پوشک پوشک پوشک . رفلاکس رفلاکس رفلاکس