منم اینجوری شده بودم چنروز بود همش گریه میکردم تا اینکه یروز شوهرم ک تو اتاق بود رفتم پیشش بهش گفتم بکم ماساژم بده بعد ک ماساژ داد گفتم یکم بغلم کن دلم برات تنگ شده،بعد ک بغل کرد کلللللی تو بغلش گریه کردم🥺دلم خیلی اون آرامش رو میخواست دلم براش تنگ شده بود آخه چندین شب و روز پیش هم نبودیم یعنی هم دیگه رو میدیدم ها،ولی پیش نیومده بود که باهم تنها باشیم،دلم میخواست باهام حرف بزنه و درلداریم بده نازم کنه بوسم کنه🥺
از همون شب دیگه حالم بهتر شد🥺
میدونی آخه سختی های زایمان رو چشیدم و چندین روز درد داشتم از یک طرف هم پسر بزرگم خییلی اذیت میکرد از یک طرف هم فک میکردم از پسرم دور شدم از یک طرف دلم برا خونم شوهرم تنگ شده بود...
همه ی اینا رو هم تاثیر گذاشته بود تو روحیه ام.
منم سر اولی اینجوری بودم تازه از ماه ۸ حاملگی همش گریه میکردم ولی خوب نیست هق هق کردن و گریه زیاد هم شیرو کم میکنه هم استرسی میشه بچه آرامش نداشته باشی اونم بی تاب میشه
طبیعی منم یه وقتایی اینجوری میشم
خوب میشی نگران نباش
من درکت میکنم
من وقتی برگشتم سرکار حالم خوب خوب شد
طبیعیه تا یه مدت اینجوری خوب میشی فقط نزار زیاد بهت غلبه کنه بیرون برو هرطور شده تنها نمون یکم بگذره خوب میشی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.