۵ پاسخ

عزیزم خدا حفظ کنه گل دخترت رو الهی❤️
منم از ۶ روزگی بچم تنها بودم و هر بار به گریه هایی که از ترس و تنهایی میکردم فکر میکنم دلم خیلی میسوزه واسه خودم... چه روزای سختی بود و من تنها و بی تجربه و پر از استرس

دقیقا منم مثل تو
امیدوارم از این به بعد به راحت ترین و بهترین شکل ممکن بگذره برامون🥺💖

خدا گل دخترت رو حفظش کنه🩷 میدونم درک نشدن اونم تو شرایط ما ک تازه زایمان کردیم و فشار بچه داری رومون هست از یه طرف هم نزدیک ترین آدم های کنارمون درک نمیکنن سخته😔

منم همش تنها بودم

خداقوت

سوال های مرتبط

مامان مهبد مامان مهبد ۱ سالگی
سلام مامانا
بیایین یکم درد و دل کنیم، بچه داری خودش یه پروسه بزرگه که واقعا نیاز داریم کسی در کنارمون باشه هوامون رو داشته باشه، مخصوصا از نظر روحی و روانی . تو این مدت خیلی حرفایی زدن که اگه نمیزدن نه از چشم ما می افتادن نه اینکه واقعا زدن اون حرف تاثیری روی زندگی خودشون نذاشته فقط خودشون رو اون لحظه خالی کردن و چقدر فشار روانی رو روی ما زیاد کردن حالا از مادر خودمون بگیر تا هفت پشت غریبه ..... ولی بیشتر از همه اون چیزی که تو ذهن حداقل من باقی مونده و روح و روانم رو خورده حرفهایی بوده که از عزیزترین های زندگی خودم شنیدم، که از همون روز اول بیمارستان و بعد از زایمان شروع شد، ۱) همون روزی که زایمان کردم و رو تخت بیمارستان بودم یه عزیزی اومد ملاقات و یه نگاه بهم کرد و گفت انگار یکی دیگه هم اون تو ( داخل شکمم) جا مونده . و چقدر اون لحظه درد داشتم ولی الان درد رو یادم رفته ولی اون حرف رو نه، ۲) روز دوم بعد زایمان ترخیص شدم و رفتم خونه و یه عزیزی که اومده بود کمک حالم باشه گفت برو یه دوش بگیر بیا برا خودت شام بپز یکم جون بگیری و من با حال در مونده داشتم فکر میکردم من یه روزه زایمان کردم الان باید وایسم پای گاز!!!! دارم فکر میکنم اینکه عدد گذاشتم ممکن تا هزار هم بشمارم و این حرف ها و کدورت ها و زخم زبون ها که توی ذهنم باقی موندن تموم نشن ..... میخوام بگم ما مادریم، همون دخترای دیروز که زندگی مون بعد از بدنیا اومدن بچه هامون به دو قسمت کاملا متفاوت تبدیل شده ، از ما که گذشت ولی یاد گرفتم اگه رفتم دیدن کسی که بچه ش تازه بدنیا اومده اگه بلد نیستم حرف مثبتی بزنم حداقل سکوت کنم و هیچ حرفی نزنم
مامان دایار مامان دایار ۵ ماهگی
انگار همین دیروز بود…
همین‌قدر کوچیک، همین‌قدر ظریف، روی سینه‌م خوابیده بودی و من فقط نگاهت می‌کردم و باورم نمی‌شد که بالاخره شدی تمامِ زندگی من. 🤍

اون روزها فکر می‌کردم روزها خیلی کند می‌گذرن…
شب‌های بی‌خوابی، خستگی، نگرانی لحظه‌هایی که خودم هم خسته و بی‌رمق بودم، اما با یه لبخند کوچیکت دوباره جون می‌گرفتم.

حالا پنج ماه گذشته…
پنج ماه از روزهایی که برای اولین بار مامان شدنت رو زندگی کردم؛ پنج ماه پر از عشق، ترس، خستگی، یاد گرفتن، قوی‌تر شدن و هزار حسِ تازه‌ای که قبل از تو حتی نمی‌شناختم.

چه زود بزرگ شدی کوچولوی من…
دلم برای اون نوزاد کوچولویی که روی سینه‌م جا می‌شد تنگ شده، اما از طرفی هر روز دیدنِ بزرگ شدنت قشنگ‌ترین اتفاق دنیاست.

تو اومدی و من هم همراه تو، یه جور دیگه متولد شدم.
شاید این مسیر همیشه آسون نبود، اما تک‌تک سختی‌هاش ارزش داشت؛ چون آخرش رسیدم به تو.
به پسر کوچولویی که حالا پنج ماهه تمامِ قلب منه. 🤍
.
دایارم🤍