۳۱ پاسخ

😍😍😍😍😍😍

مبارک باشه عزیزم قدمشون خیر باشه ان شاالله😍❤

🙂تصور زایمان یقول سخته چ برسه به دوقل واقعا دمت گرم

من زایمانم اولم طبیعی بود الان دو قلو هستن چقدر دوست دارم طبیعی زایمان کنم اما میترسم چون دوتا هستن🥲

وای منم دوست دارم طبیعی ولی میترسم ببخشید شرمنده بچهاتون ک نرفتن دستگاه خداروشکر ؟

چند هفته دقیقا بودین؟

افرین گلم
بچه ها وزنشون چقدر بود؟
ایا شیاف و امپول پروژسترون استفاده میکردی؟
ورزش رو کی شروع کردی؟

قدمشون مبارک باشه عزیزم 💙🌹شما زیر یکی از تاپیکا گفتی که پلاسما انجام دادی و مجاری شیردهیتو باز کردی میشه بگی کی برات انجام داد ؟؟

عزیزم خدا بهت انرژیو قوت بده دمت گرم

منم خیلی. دوست دارم زایمانم طبیعی باشه با خوندن تاپیک هات از قبل مطمین تر شدم

منم نیتم طبیعیه و این تاپیکارو که میبینم چقد استرسم کمتر میشه🥹❤️

عزیزم قدم نو رسیده ها مبارکتون باشه 😍😍😍

باورم نمیشعههه واقعا باورم نمیشه طبیعی زایمان کردی دوقلو رو
باید به تو مدال بدن باریکلا بهت👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻
بچه ها چند کیلو بودن موقعه زایمان؟

آخی عزیزم الهی بسلامتی😘😘

قدمشون مبارک باشه
ماشالا تبریک میگم بهت مامان قوی🌹

عزیزم مگه زایمانت طببعی بوده

عزیزم چ جذاب🥰
میگم که جفت شما چون دوقلو بودن انقد وزنش زیاد بود؟؟
یا برای همه همینه؟؟؟

ماشالله بهت انشالله که همیشه شاد باشی

قدمشون مباررررک عزیزم 😍❤️

عزیزم ماشاالله بهت خانومی تبریک میگم گلم 🌸🌸

مبارکا باش
چ‌جالب مگ دوقلو هم طبیعی میشه

تبریک میگم گلم

پاقدمش خیر باشه

مبارک باشه قدمشون خیر دار باشه
تو واقعا مامان قویی هستی ک دوقلو رو طبیعی اوردی من یه دونه 7 سال پیش طبیعی اوردم الان دومی میخوام برم سزارین البته ک بنا ب دلایلی میخوام سز بشم
ولی افرین بهت 👏👏👏

عزیزم😍مامان قوی🩷✨

آخی عزیزم 😍

چ جالب دوقلو طبیعی اوردی

طبیعی دنیا اوردی ماشالابه تو ان شالله سالم وسلامت باشین

ولی فرت پرید بیرون🤣🤣🤣🤣🤣

مبارک باشه
ولی جفت که درد نداره چون مثل بچه سرو استخون نیست مثل جگره وچون راهش باز شده راحت میاد بیرون

عزیزم 😍 😍 ان شاءالله که هميشه شاد باشین در کنار همسر و نی نی های قشنگتون

سوال های مرتبط

مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان یقول‌و دوقول مامان یقول‌و دوقول ۳ ماهگی
مامان گندم مامان گندم ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان شاهان مامان شاهان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت اخر
بچه که بدنیا اومد نمیدونم دردا تموم شد یا من از بس خوشحال بودم دیگه هیچی نفهمیدم وقتی گذاشتنش رو شکمم واقعا حس بی نظری بود مامانا میفهمن چی میگم بعد از چن دقیقه بچه رو برداشتن تا لباسش کنن حالا موقع بیرون اومدن جفت بود باز گفتن زور بزن ولی من دیگه کاملا بیحال بودم دوباره اومدن رو شکمم تمام وزنشون رو رو ادم مینداختن و پشت سر هم فشار میدادن دیگه به التماس افتاده بودم خواهش میکردم تمومش کنن بالاخره جفت هم در اومد حالا بالاسرم میگفت وای این خیلی خون ریزی داره نکنه جفت مونده و اینا بعد فهمیدن یه گوشه از دیواره رحم پاره شده اون رو بخیه زدن یعنی ادم نباید بفهمه اینا چی میگن وگرنه تا مرز سکته میره دیگه بخیه زدن و گذاشتن رفتن
تمام بدنم شروع کرده بود به لرزیدن مامام هم موقع بخیه زدن ساعت سه و نیم ازم خداحافظی کرد و رفت خدا خیرش بده خیلی زحمت کشید تا ابد مدیونش میمونم
بعد از نیم ساعت دکتر اومد اونم چند تا بخیه زد و رفت از بس معاینه شدم تو این دوران از هرچی معاینه اس بدم میاد
مامان رامان مامان رامان ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۴
، دیگه شده بودم نه سانت و دکترمم اومده بود منم کاملا آماده شده بودم برای زایمان، ماما همراه گفت عزیزم پاشو بریم کوچولوت رو بیاریم و من خوشحال که دردا تموم میشه، رفتم روی تخت زایمان دراز کشیدم و دکتر هم بهم گفتن چندبار مثل قبل زور بزن و نفس هاتو هماهنگ کن و واقعاً برام راحت ترین قسمت زایمان همین بود ، دوبار زور طولانی زدم و سرش اومد بیرون و زور آخر هم که زدم دیگه کوچولو سر خورد بیرون و گذاشتن روی سینم الهی بگردم که چشماش باز بود ،اون لحظه اصلا جیغ و داد نزدم فقط تنفس و زور زدن درست و دعا کمک میکرد آروم باشم ، یه قلوپ شیر خورد و برذنش تمیزش کنن ، دکتر گفت چندتا سرفه کن و جفت هم اومد بیرون ، برام آمپول بی‌حسی زده بود و شروع کردن به بخیه زدن ، حس میکردم اما دردی نداشتم ، و بدون اپیدورال زایمان کردم ، بعدش که کارا تموم شد منو بردن سرویس که هم بشورنم و تمیزم کنن و کارای رفتن توی بخش رو انجام بدن ، حالم آروم آروم شده بود دیگه دردی نداشتم ، خوشگل نازم رو برده بودن به باباش نشون داده بودن ، و دوباره آوردن پیش خودم ، بهم خرما و این چیزا دادن که بخورم جون بگیرم و من اونجا تونستم چیزی بخورم اینم تجربه زایمان من ، من فقط توی انقباض ها خیلی اذیت شده بودم چون به هیچ عنوان دردی قبلش نداشتم ولی لحظه های آخر زایمان خیلی برام راحت بود
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۴ ماهگی
مامان دخترم🩷🐣 مامان دخترم🩷🐣 روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از زایمان طبیعی پارت ۵
دیگه ماما لباساشو آماده کرد وسیله هارو گذاشت دم دست تختمو آماده کردن و هر دفعه که من زور میزدم کمک میکرد که زور درست بزنم و الکی انرژیمو هدر ندم خسته شدم بودم دیگه واقعا تشنم بود چون بالا آورده بودم هیچی نداشتم تو معدم بهم خرما و آب داد و خودشم آماده بود دیگه دکترم بالا سرم بود گفتم خانوم دکتر خیلی خسته شدم دیگه نمیتونم معاینم کرد گفت دیگه واقعا آخرشه و آماده شدن دکتر اومد روی شکمم و به شکمم فشار وارد میکرد که بچه سریع تر بره پایین و منم زور میزدم و ماما بهم یه بیحسی واژن زد و یه برش زد دیگه لحضه های آخر دکتر جاشو با ماما عوض کرد و ماما به شکمم فشار وارد میکرد و دکتر هم بچه رو گرفت لحضه ای که بدنیا اومد دردام همه تموم شد صفر شد دردام و لحضه ای دخترمو دادن بغلم انگار دنیا برای من بود ساعت پنج صبح به دنیا اومد ۳۰ تیر بهش سلام دادم و بوسش کردم و بردن تمیزش کردن و وزنشو گرفتن که ۳۴۵۰ بود قدشم ۵۳ بود دیگه ماما یه بیحسی دیگه برام زد و شروع کرد بخیه زدن و باهم حرف زدیم و غیبت کردیم🤣😂گفت اگه بچه خوبی باشی و همکاری کنی بخیه زیبایی هم میزنم برات که صدام درنیومد و بخیه هامم زد و بعد همراهمو صدا زدن که مامانم پشت دربود اومد داخل منم گریم گرفته بود دیگه اومد اول منو بوسید و بغل کرد بعد رفت سراغ دخترمو بغلش کرد و لباساشو تنش کرد و بعد اومد بهم آبمیوه داد و یخورده خوراکی داد خوردم و ماما اومد کمکم کردن به بچه شیر دادم و مامانم رفت و ساعت هشت منو بردن بخش شوهرم دم در منتظر بود همچنان نیومد داخل😂🤣تازه گلم یادش رفت بخره 🤣😂