۶ پاسخ

خورده تچ ذوقش
ببین مهمان روی خوش میزبان براش مهمه
مهمتر از خورد و خوراک و پذیرایی‌

اصلا حالا مامانت به شما بگه که خوابی ای کاش نمیومدم مگه چی میشه در هر صورت مامانت هست دیگه
دخترت هم خودش رو برای مامان بزرگش لوس کنه آخه تو باید ذوقش رو بکنی که این کارو می‌کنه اونوقت ی الف بچه رو دعوا میکنی ؟
به نظر من کار شما اشتباه بوده آحه مادرت به هوای نوه اش اومده ذوقش رو داره

حالا من ارزو به دل موندم مامانم بیاد خونم
همش زنگ میزنه تو بیا
با اینکه تنهاس پدرم فوت شده ولی نمیاد
قبل اینکه نویان بدنیا بیاد یک هفته استراحت بودم به زور اومد همش میگفت تو بیا
تا ده روزگی نویانم موند بعدش بازم منو برد خونش

کلا من حس میکنم مامانم خیلی دل نازکه از گل نازک تر بگیم بهش برمیخوره ولی اینم بگم که مامانم برامون تو مادری سنگ تموم میزاره خیلی کمک حالمونه
حالا مادرشوهرم اصلا ککش نمیگزه هر چی بچه هاش بعش بگن خیلی دیگه ناراحت شه نفرین میکنه البته غریبه هارو بچه هاشو اصلا کار نداره🤣
مامانت هم همه هم و غمش حتما تویی و بچت بعدا بهش پیام بده بگو مامان من دیشب نخوابیدم خوابم میومد حوصله نداشتم ازش عذر خواهی کن

خیلی کارت اشتباه بوده که بچه رو دعوا کردی همه بچه‌ها تا یکیو میبینن لوس میشن خب

منم مامانم اینا بی خبر میان یهو من همه برنامه زندگیم کسی بی خبر میاد بهم میخوره یا خونه مامانم اینا زندگی از ده یازده شب تازه شروع میشه ما نه و نیم خابیم بعد وقتی اونا میان وسط هفته شوهرم غر میزنه من نمیتونم صبح برم سر کار داستان داریم

سوال های مرتبط

مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
شاید من حساسم یا بد شبی رفتم خونه مامانم. اولش با نامزد داداشم قهر بودم. هی داداشم دخمل منو بوس کرد ناز اون برگشت گفت من اصلا بچه‌ خاهرت دوست ندارم چیزی نگفتم ...بعد گوشی برداشته جلو من زنگ دختر دایی هایش زده قربون صدقه شوند می‌ره. قربونتون بشم و ودلم تنگ شده و من کسی جز شما نمیخام. منم گفتم بچها من نیازی ب دوست داشتن تو نداارن اون قدر داد زد و جیغ که داداشم گفت میزنم تو دهنت داد و فریاد نکن بعد اون داداشم از شهر اومدن برگشته با خنده میگه بچه من بچه شهر بچه تو شهرستان ....باز هیچی نگفتم بمیرم پسرم اون قدر شلوغ خراب کاری کرد اصلا میبرمش تو جمع انگار از قفس آزاد شده بچها بغل می‌کنه بوس لمس. داداشم ب بچم گفت دخترم ظریفه تو هم وحش باز هیچی نگفتم. بمیرم برای بچم ،بچم بردم اتاق گفتم تو رو خدااااا مودب باش التماس میکنم ب پات میگفتم آروم بازی کن .آروم صبحت کن نمیخاد بری با اون دختر منظورم بچه داداشم بازی کنی گفت مامانم چشم تا در اتاق باز کردم پرید رو دختر داداشم گفت هی بیا دعوا 🤔یا ب زور بغلش کرده بود گفت وای ولم کن 🫠بچم رفت هرچی بالشت آورد براش پرت میکرد منم گفتم پاشو بریم خونه. اومد خونه همچیییی دعواش کردم الآنم خابید و من پشیمونم و مادر بد. مادر احمق منم. پسرم دوستت دارم قلبم ♥️
مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا